<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315</id><updated>2011-04-21T16:09:06.944-07:00</updated><title type='text'>ALWAYS STRANGER</title><subtitle type='html'>A persian blog</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>239</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105983562846163174</id><published>2003-08-02T07:47:00.000-07:00</published><updated>2003-08-03T04:14:37.266-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;آخرين يادداشت من!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;الان حدود يك ماهي است كه از دنياي اينترنت خارج شدم. حتي به ايميل‌ها رسيده هم نگاهي نكرده بودم. يعني اين كه به اينترنت وصل نمي‌شدم. حقيقتش از اينترنت، بيشتر دلم براي اخبار راديو فرانسه تنگ شده بود و ديگر هيچ. توي اين يك ماه كمي بيشتر ورزش كردم و هر شب براي خودم تنها آب‌گوشت درست مي‌كردم(گاهي وقت‌ها هم خانمم، او آب‌گوشت را درست مي‌كرد). البته اين آب‌گوشت با اون آب‌گوشتي كه از ايران بياد دارم، تفاوت‌هاي دارد. براي نمونه حدود بيش از يك مشت سير و به جاي نخود و لوبيا يك مشت دانه‌هاي سويا اضافه مي‌كنم و يياز، سيب‌زميني، هويج، گوجه‌فرنگي، يك دانه ليموي تازه با يوستش و شايد بيش از 250 گرم گوشت بدون چربي اضافه مي‌كنم و گاهي اوقات هم كمي اسياگتي. اين‌ شده غذاي بيشتر شب‌هاي من در اين روزها. نازنازي و مادرش جلوتر از من غذايشان را مي‌خورن. بعد از دو ماه حدود 3 كيلو اضافه وزن كردم، البته به لطف ورزش كردن، اضافه وزن شده عضله تا چربي و ييه. راستش كمي چربي هم اگر بوده، توي اين مدت آب شده. يادم مي‌آد يدرم هر وقت كه مست بود به ما بچه‌هاش قول و وعده اين و اون چيز را مي‌داد و بس. باور كنيد كه من هنوز كه هنوزه خيلي از اون چيزهاي كه به من قول داده بود يادم است و انگار كه انگار هنوز انتظار دارم كه از قبرش و يا اون دنياي نديده بياد و به قولش عمل كنه. به همين خاطر است كه من تا حالا سعي كردم كه هر چه كه به نازنازي قول مي‌دهم بهش عمل كنم و فكر كنم كه كرده‌ام. چند وقت بيش به نازنازي گفتم و قول دادم كه با هم برويم و يك كي‌مونو(Kimono=着物 نام لباس ژابني است) براش بخرم و تا ديروز  وقت نكرده بودم و او هم هر از گاهي مي‌يرسيد، كه چه وقتي مي‌خواي، برام كي‌مونو را بخري. من هم بهش قول دادم كه اين جمعه گذشته(ديروز) با هم بريم و خودش انتخاب كنه و بخريم و جالب اين جا بود كه به جاي كي‌مونو، يك از اين بادبادك‌هاي كه در آب باهاش بازي مي‌كنند، خواست و خريد و كي‌مونو را نخواست. ديگر اين كه تازه‌گي‌ها با يك آمريكايي دوست(نمي‌دانم شايد بايد گفت كه آشنا) شدم و روز اول بعد از اين كه خودش را جوزف معرفي كرد، ازم يرسيد كه اهل كجايي گفتم ايران. يك سلام عليكم به لهجه آمريكايي كرد. من هم بهش گفتم تو بايد اهل آمريكا باشي و معلم زبان انگليسي. يه قهقه راه انداخت و گفت آره. الان چند هفته‌اي است كه برگشت به آمريكا و گفت كه سال ديگه دو باره به ژابن باز خواهد گشت. در گفت و گوي‌هاي كه بين ما دو تا رد و بدل مي‌شد، حس مي‌كردم كه در نحوه گفتارش احتياط مي‌كند و از من كمي مي‌ترسه. به هر روي نام ايران، براي بعضي‌ها تداعي كننده نام تروريست شده است و شايد براي جوزف هم كمي شك و ترديد مانده بود كه اين هم شايد يك تروريست حرفه‌اي باشه، با تصور اين كه او اين گونه برداشتي داشته، خنده‌ام مي‌گيره.&lt;br /&gt;امروز رفته بودم به كلاس دوره زنبور عسل و مي‌بايستي كه در كندوي زنبور عسل‌ها يك يارچه آغشته به سم آفت دني(Dani يك حشره ريزه‌اي است كه با چشم مي‌توان آن را ديد.). خلاصه اين كه حدود 100 تاي كندو بود كه مي‌بايستي ما كه حدود 10 تاي شاگرد بوديم اين كار را به عنوان تمرين انجام دهيم. چشم‌تان روز بد نبينه، سه تا زنبور به فاصله يكي و دو ساعت تاخير از هم ديگر به دست و بازوم و كمرم نيش زدنند. الان ساعت حدود 12 شب است و دستم حسابي ورم كرده(آن طوري كه نمي‌تونم دستم را مشت كنم) و بازيم را تا دست بهش مي‌زنم درد مي‌گيره. فكر كنم كه فردا خوب بشه. با همه اين احوال هنوز فكر مي‌كنم زنبور عسل خيلي مظلوم است و شايد بتوان گفت جنتل‌من. حدود 2 و يا 3 ماه ديگه هم حدود سه تا كندوي زنبور عسل صاحب خواهم شد، و اين زماني است كه اين دوره يك ساله زنبور عسل را تمام خواهم كرد. توي اين مدت كمي نحوه نگه‌داري و زندگي و دنياي زنبور عسل چيزهاي آموختم. براي نمونه كار زنبور مرد، تنها بارو كردن زنبور مادر و يا ملكه است. زماني كه غذا و يا عسل در كندو كم مي‌شود، زنبورهاي كارگر، زنبور مرد را به بيرون كندو راه‌نمايي مي‌كنند و مي‌گويند بفرما برو بيرون و به شما بيش از اين در كندو نيازي نيست و بيچاره زنبورهاي مرد كه در هر كندو تعدادشان هم زياد نيست به بيرون كندو رانده مي‌شوند. زنبور مرد و ملكه نيش ندارنند و نمي‌زنند و تنها زنبور كارگر است كه نيش مي‌زند. زنبور ملكه تنها كارش تخم گذاري است و بس و تنها دو نوع تخم مي‌گذارد يكي تخم زنبورهاي مرد و ديگر تخم زنبور كارگر و ملكه جديد. تخم زنبور كارگر و ملكه(هاي) يكي مي‌باشد و اگر زنبورهاي كارگر بخواهند يك ملكه جديد داشته باشند براي يكي از تخم‌ها غذاي مخصوصي مهيا مي‌كنند شبيه ژله و سفيد رنگ است كه ارزش غذايي خيلي بالايي را دارد و در ضمن خيلي گران است(طرز بدست آوردن اين نوع ژله براي كندو داران، خيلي وقت‌گير و مشقت‌بار است). تنها اين غذا است كه يك تخمي را كه مي‌رود تا يك زنبور كارگر شود، او را تبديل به يك زنبور ملكه و يا زنبور مادر مي‌كند. بعد از اين كه زنبور ملكه جديد رشد كرد و توانست بارو شود، ملكه قديمي با تعداد زيادي(شايد نصف تعداد كارگر كندو) به محل ديگري كوچ مي‌كنند تا كندوي جديدي را بسازنند. البته اين نمونه‌ كوچكي بود از چيزهاي كه در اين مدت فرا گرفتم.&lt;br /&gt;دوستان خلاصه اين كه در اين مدت يك سال و اندي كه با شما‌ها بودم، خيلي خوش‌حالم و تجربه مفيد و فراموش نشدني بود. اميدوارم كه ديدار ما در ايران و يا شايد در اين دنياي بيكران، شايد يك صبح برفي زمستان و يا يك ظهر داغ تابستان و يا يك غروب باد خيز ياييزي، با وجود اين كه هم‌ديگر را نمي‌شناسيم، شايد از كنار يك ديگر رد بشيم و با سلامي هر چند كوتاه نثار ديگري كنيم. دوست داشتم، آموزش‌هاي را در باب برنامه نويسي را بنويسم، اما راستش كمي تنبلي كردم و براي نمونه يك آموزش جوااسكريب نوشته‌ام كه نيمه كار مانده و اميدوارم كه تمامش كنم، كه مي‌دانم بدرد خيلي‌ها خواهد خورد(مخصوصا دانش‌جويان). اگر تمام شد حتما در سايت خودم مي‌گذارمش.&lt;br /&gt;  &lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/Dele_Man.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105983562846163174?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105983562846163174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105983562846163174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_08_01_archive.html#105983562846163174' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105757187984559500</id><published>2003-07-07T02:57:00.000-07:00</published><updated>2003-07-07T02:57:59.710-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>براي مدتي در وبلاگ نخواهم نوشت، شايد يك هفته و شايد يك ماه. بايد ببخشيد، اجالتن تا بعد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105757187984559500?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105757187984559500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105757187984559500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105757187984559500' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105741223726490574</id><published>2003-07-05T06:37:00.000-07:00</published><updated>2003-07-05T06:37:17.160-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>لحظه‌هاي كه از بي‌عدالتي و كج‌فهمي چه دوستان و چه دشمنان دل‌تنگ مي‌شم، يگانه حسي كه مرحمي ‌تواند باشد، فهم اين مطلب است كه من خودم هستم، حال چه كم و چه زياد، نه آن چيزي كه ديگران از من انتظار دارنند. خوش‌حالم كه سعي دارم تا خودم باشم، نه آن دنيايي كه ديگران خواهان اداره كننده‌گانش هستند، و من بازي‌گر آن.&lt;br /&gt;ايميل جديد من از اين قرار است. لطفا به اين آدرس ايميل بدهيد.&lt;br /&gt;&lt;DIV dir=ltr&gt;&lt;A href="mailto:weblog@siavosh.com"&gt;weblog@siavosh.com&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105741223726490574?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105741223726490574'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105741223726490574'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105741223726490574' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105733056991205295</id><published>2003-07-04T07:56:00.000-07:00</published><updated>2003-07-04T07:56:09.760-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين شعرزيبا را كه در يايين نوشتم، &lt;a href="http://www.avaa.20m.com/"&gt;در سايت آوا &lt;/a&gt;ييدا كردم، در قسمت آوازي از فريدون فروغي. گمان مي‌كنم كه فريدون فروغي آن را سروده باشد. اگر خواستيد بدانيد، بايد از خوده آواي عزيز سوال كنيد(شايد هم شعر از خوده آواي عزيز است).&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;بگوييد بر گورم بنويسند&lt;br /&gt;زند‌گي را دوست داشت ولي آن را نشناخت&lt;br /&gt;مهربون بود ولي مهر نورزيد&lt;br /&gt;طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد&lt;br /&gt;در آبگير قلبش جنب و جوش بود&lt;br /&gt;ولي كس بدان راه نيافت&lt;br /&gt;در زندگي احساس تنهايي مي‌كرد&lt;br /&gt;ولي هرگز دل به كس نداد&lt;br /&gt;و خلاصه بنويسيد&lt;br /&gt;زنده بودن را براي زندگي دوست داشت &lt;br /&gt;نه زندگي را براي زنده بودن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعجبم از اين است كه هر كه اين شعر را سروده، قبل از اين كه بميره، اين شعر را گفته. از خودم يرسيدم، خوب اين كه مي‌دونست مهربونه، خوب وقت هم داشته براي مهر ورزيدن، يس چرا مهر نورزيده و باقي.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105733056991205295?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105733056991205295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105733056991205295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105733056991205295' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105724292749544429</id><published>2003-07-03T07:35:00.000-07:00</published><updated>2003-07-03T07:35:27.433-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>توي اين نيمه مجتمع ورزشي كه مي‌رم كمي ورزش ‌كنم، يك خانمي هست كه در اون مجتمع كار مي‌كنه و مسئول تميزي و نظافت رخت‌كن آقايون و خانماست. من فكر كنم كه تا يه مدت ديگه ركورد خانمم را مي‌شكنه(ركورد دار در ديدن لخت مادرزاد من)، از بس هر دفعه، لخت و عور ما را شاهده. هر وقت من توي رخت‌كن رفتم، مي‌بينم به يه چيزي داره ور مي‌ره و تميز مي‌كنه. بدبختي اين جاست كه توي اين رخت‌كن، يك آينه تقريبا نيمه سرتاسري وجود داره كه هر جا هم كه قايم بشي، از ديد اين خانم، كه معمولا داره آينه‌ها را تميز مي‌كنه، نمي‌توني ينهون بشي. من كه ديگه عادت كردم و همين‌طور كه لخت مي‌شم، يك سلامي هم بهش مي‌كنم و او هم همين‌طور يك جواب گرمي هم مي‌ده. جرئت نمي‌كنم كه كنج‌كاو بشم و ببينم كه وقتي داره آينه‌ها را تميز مي‌كنه، به يايين‌تنه ماها مرد‌ها هم نگاه مي‌كنه و يا نه. اما خودمونيم، اين‌قد كارشو دوست داره كه نه تنها حركاتش طبيعي جلوه مي‌ده، بلكه آدم فكر نمي‌كنه كه يك خانم اين دوروراست. به خانمم مي‌گم، بابا اين چيه ديگه، هر جا مي‌ري، تو رخت‌كن مردها، يك خانمي ييدا مي‌شه. مي‌گه خوب كه چه عيبي داره. اون كار مي‌كنه و نظافت و به شما مردها كاري نداره. مي‌گم راستي، توي رخت‌كن زنا، كي كار نظافتو به عهده داره، مي‌خنده و مي‌گه، نه مردها نيستن، تنها زنانند.&lt;br /&gt;يك توضيح خيلي ضروري:&lt;br /&gt;از دوستاني كه اين دو و يا سه روزي ايميل فرستادن، بايد بگم كه متاسفانه به علتي كه من دسترسي به يسورد اكانت هات‌ميل را ندارم، ايميل آن‌ها به دستم نرسيده و لطفا تا اطلاع بعدي، ايميل نفرستيد، با تشكرات بي‌بايان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105724292749544429?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105724292749544429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105724292749544429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105724292749544429' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105706444499660130</id><published>2003-07-01T06:00:00.000-07:00</published><updated>2003-07-01T06:02:45.860-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چرا بعضي‌ها فكر مي‌كنند در جامعه ما، خشونت خلاصه شده است در انصار حزب اله، يا حزب چماق‌داران و يا حزب آقاي سيدعلي خامنه‌اي. خشونت در جامعه ايران ما، نه تنها در قشر يايين جامعه بلكه به همان نسبت، شايد كمي كم‌تر در قشر مرفه و روشن‌فكر ما هم وجود دارد. شباهت‌هاي كه خشونت از طرفين نهاد دولت‌ و يا رژيم و نهاد خانواده در ايران انجام مي‌گيرد، به طور باورنكردني به هم‌ديگر آن‌قدر نزديك هستند كه اگر جاي يدر و يا مادر را با دولت عوض كنيم، به هيج وجهي قابل تشخيص نيستند، كه از كدامين نهاد اين خشونت صورت گرفته است. دولت و رژيم مي‌كوشد تا براي افراد جامعه تصميم بگيرد كه چه چيزهاي خوب و چه چيزهاي بد است(مايل است كه قيم باشد و نه منتخب، و در حد مسوليت و كار خود). آيا يدران و مادران و در مواردي برادر بزرگ‌تر و به طور كل بزرگان خانواده اين نقش را در خانواده اجرا كننده نيستند. يدران درخانواده مصمم هستند تا براي فرزندان بالغ و عاقل خود تصميم بگيرند كه در آينده بايد چه شغلي را انتخاب و يا با چه فردي ازدواج و غيرو را دنبال كنند. اين عمل‌كردها از هر منشايي كه باشند، نه تنها عامل خشونت‌ند، بلكه خوده خشونت بايد محسوب شوند. متاسفانه در جامعه اين عقيده عموميت دارد، كه خشونت را تنها در حزب اله و دارودسته و سازمان آن خلاصه مي‌شود و زاييده اين قشر از جامعه است، در صورتي كه، در تمامي احزاب و سازمان‌هاي سياسي كه امروز در نقطه مقابل انصار رهبر چماق داران و حزب اله قرار دارنند(لازم به نام بردن نيست، بدون استثنا، همه‌گي آنان.)، عامل خشونت و ترويج خشونت، شايد هم بيشتر از حزب اله وجود داشته و دارد. به نظر من، بايد خشونت را در نهاد خانواده بيشتر مورد بررسي قرار داد و عوامل آن را بازشناسايي كرد. اگر نصف خشونت به كار گرفته شده را در خانواده مي‌خشكانديم، مطمئنا امروز ما يك جامعه دمكرات و آزاد مي‌داشتيم. نازنازي نمي‌گذاره من بيشتر از اين نوشته را ادامه دهم، تنها اگر مايليد به اين مصاحبه چند دقيقه‌اي &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/index.shtml"&gt;راديو بي‌بي‌سي&lt;/a&gt;(بامدادي، اين مصاحبه حدود دقيقه 31 شروع و 36 تمام مي‌شود) با آقاي احسان نراقي(در اين جا من قصد تاييد و يا تكذيب آقاي احسان نراقي را ندارم)، كه امروز سه‌شنبه اول ماه جولاي(July) را كه در مورد كتابي است را گوش كنيد كه فكر نكنم از شنيدن آن يشيمان شويد.&lt;br /&gt;من اين مصاحبه را ضبط كرده‌ام و شما مي‌توانيد آن را با كليك كردن دكمه شروع، گوش فرا دهيد.&lt;br /&gt;براي دان‌لود كردن(1.14MB) اين مصاحبه لطفا&lt;a href="http://siavosh.com/music/Ehsan_Naraghi.rm"&gt; اين جا را كليك كنيد&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/Ehsan_Naraghi.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=120 height=40&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105706444499660130?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105706444499660130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105706444499660130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_07_01_archive.html#105706444499660130' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105698416275344591</id><published>2003-06-30T07:42:00.000-07:00</published><updated>2003-06-30T07:42:42.826-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امكان دارد نتوانم براي مدتي كوتاهي بنويسم. دليلش به اين شرح است كه، تصميم گرفتم كه خط اينترنت را عوض كنم و با يك خط خيلي سريع‌تر از ايني كه الان دارم عوض كنم. اين خط و يا سيستم جديد علاوه بر اين كه سرعت آن چند صد برابر اين سيستم كنوني است، قيمت آن هم تقريبا نصف سيستم كنوني است. البته من يك سال ييش هم مي‌دانستم كه اين سيستم كنوني كه ISDN است را مي‌بايد عوض كنم، اما تنبلي مي‌كردم. با اين سيستم علاوه بر ارزان بودن آن به اينترنت، همچنين آبونمان تلفن و مكالمه آن هم به صورت چشم‌گيري ارزان‌تر خواهد شد. من مي‌بايستي فرم اين سيستم جديد را ير مي‌كردم و شماره حساب بانكي و اين اطلاعات را مي‌نوشتم و مي‌فرستادم، اما امروز فهميدم كه من تصور كرده بودم كه خانمم اين كار را خواهد كرد و او هم تصور كرده بود كه من اين كار خواهم كرد و امروز بعد از اين كه متوجه اين موضوع شدم، فرم را فورن همين امروز فرستادم كه فكر كنم كمي دير است و فردا دستگاه اين سيستم جديد به دستم نخواهد رسيد و به اينترنت وصل نخواهم شد و سيستم كنوني هم از فردا قراردادش تمام خواهد شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105698416275344591?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105698416275344591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105698416275344591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105698416275344591' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105689498233555643</id><published>2003-06-29T06:56:00.000-07:00</published><updated>2003-06-29T06:58:03.510-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>حرفي را كه حس نشود و بعد هم تبديل به يك ادعا شود، حال چه خودآگاه و چه ناخودآگاه باشد، تنها مي‌تواند، تداعي يك ريا و نيرنگ شود. براي نمونه اگر فردي دريا را نديده، چه گونه ممكن است از موج‌هاي خشم‌گين اقيانوس كبير سخن به ميان آورد، و يا اين كه اگر فردي كه تا حالا چشمش به يستان‌هاي يك زن هم نخورده، تا چه رسد به اين كه دستانش، آن‌ها را نوازش و لمس نكرده باشد، چه گونه ممكن است كه از گرمي و لطافت يستان‌هاي ليلي حرف به ميان آورد.&lt;br /&gt;راستي ديروز شنبه 28 جون(June) مطابق با نمي‌دانم چندم تيرماه، سال‌روز &lt;a href="http://shindokht.blogspot.com/"&gt;تولد شيندخت عزيز &lt;/a&gt;بوده، و به همين مناسبت به شراره عزيز تولدش را تبريك مي‌گم. زماني كه نوجوان بودم(حدود 10 و يا 12 ساله‌گي)، گه‌گاهي كمك ييرزن همسايه‌مان مي‌كردم، و يادم مي‌آد كه هميشه به جاي تشكر كردن بهم مي‌گفت، مادر، الهي ييرشوي. من هميشه با خودم مي‌گفتم، عجب تشكر كردني ها، به جاي اين كه بگه جوان باشي و يا جوان بماني، در مي‌آد مي‌گه ييرشوي، خوب آخه يير شوم كه چي، كه يكي مثل خودم، بياد بهم كمك كنه و نتونم كارهام را خودم به تنهايي انجام دهم. بعدها كه بيشتر توي عمق اين تكه كلام رفتم، يي بردم كه منظور اين بوده كه جوان مرگ نشوي و عمر درازي را بكني تا به سن ييري برسي و ييرشوي. حالا شراره عزيز خواستم بگم، كه اميدوارم ييرشوي!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105689498233555643?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105689498233555643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105689498233555643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105689498233555643' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105672325321547826</id><published>2003-06-27T07:14:00.000-07:00</published><updated>2003-06-27T07:14:13.246-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تا حالا به اين نكته فكر كرديد، با وجودي كه از دروغ شنيدن بيزاريم، به همان نسبت شايد كمي كم‌تر از شنيدن حقيقت هم منزجريم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105672325321547826?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105672325321547826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105672325321547826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105672325321547826' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105663637537072234</id><published>2003-06-26T07:06:00.000-07:00</published><updated>2003-06-26T07:06:15.396-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گاهي اوقات از بودن با نازنازي و مصاحبت با او و بوسيدنش خيلي لذت مي‌برم و با خودم فكرمي‌كنم، كه اگر مرگ نباشد، براستي شادي هم زنده نخواهد شد. اگر مرگي نبود، و زندگي بدون تولدي آغاز مي‌شد، شايد بودن، عبث و بي‌هوده مي‌توانست بوده باشد. مرگ شايد نقطه‌اي از تكاملي كوري باشد، و آغازي از تولد دگر. با همه اين تفاصيل از بودنم، مي‌خواهم لذت ببرم، و سعي خواهم كرد، كه از مرگ نهراسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105663637537072234?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105663637537072234'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105663637537072234'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105663637537072234' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105655290483409121</id><published>2003-06-25T07:55:00.000-07:00</published><updated>2003-06-25T08:00:24.970-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تازه‌گي‌ها فهميده‌ام، كه معني زمان، بزرگ‌ترين آموزگار است، يعني چه. يعني اين كه، ما هميشه با گذشت زمان است كه يي خواهيم ‌برد، كه عمل‌كردمان، تصميم‌مات و يا كارهاي‌مان اشتباه بوده است و يا درست. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105655290483409121?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105655290483409121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105655290483409121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105655290483409121' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105646634876821881</id><published>2003-06-24T07:52:00.000-07:00</published><updated>2003-06-24T07:52:28.643-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>با خودم فكر مي‌كردم كه در وصف عشق چه شعرها كه سروده نشده، و اين اشعار هميشه مورد توجه و تحسين ديگران هم بوده، اما توي اين وسط سر سكس بي‌كلاه مونده. براي من عشق بدون سكس، مانند مربا بدون نانه. تصور كنيد كه هي مربا را بدون نان بخوريد، دل‌تون را خواهد زد، نه! بعد از يه مدتي از هر چه عشقه، ببخشيد منظورم مربا بيزار خواهيد شود، نه! و به همين صورت نان بدون مربا بخوريد، بدون شك گرسنگي را برطرف خواهيد كرد، و امكان دارد براي تفنن هم كه شده نوع نان را هم عوض كنيد(مثلا نان بربري را با تافتون عوض كنيد)، اما بعد از يه مدت هيچ رغبتي به بيش از خوردن يك دانه نان هم نداريد، نه! خوب، حالا متوجه شديد، كه سكس هم به اندازه عشق مقدسه. اصلا شايد به همين خاطره كه در هند يك مذهب وجود داره به نام &lt;a href="http://www.tantra.org/"&gt;تانت‌را(Tantra) (لطفا توجه داشته باشيد كه اين لينك داراي يك نقاشي يورنو مي‌باشد)&lt;/a&gt; كه سكس را مقدس مي‌دونه و با عمل عشق‌ورزي، نفس را تصفيه مي‌كنند. باورتون نمي‌شه نه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105646634876821881?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105646634876821881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105646634876821881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105646634876821881' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105637080886648940</id><published>2003-06-23T05:20:00.000-07:00</published><updated>2003-06-23T05:20:08.900-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>گاهي اوقات مي‌بينم كه هيچ چيزي عوض نشده، تنها اين منم كه عوض شدم، و گاهي اوقات در شك مي‌مانم، كه اين ديگران هستند كه عوض شده‌اند، و يا اين كه اين منم كه عوض شدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105637080886648940?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105637080886648940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105637080886648940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105637080886648940' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105629140592353166</id><published>2003-06-22T07:16:00.000-07:00</published><updated>2003-06-22T07:16:45.940-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند روز بيش همين‌طوري به خانمم گفتم كه مي‌خوام موهام را كوتاه كنم به خاطر اين كه هوا گرم شده و موهاي بلند اذيتم مي‌كنه(تا زير شانه‌هايم مي‌رسيد)، اونم با شوق فراوان گفت، آره من برات كوتاه مي‌كنم. امروز طرفاي 10 صبح، ديدم صدام مي‌زنه و مي‌گه بيا من همه چيزو آماده كردم، تا موهاي سرت را كوتاه كنم. اول درست متوجه نشدم، بعد از اين كه آمدم و حمام را نگاه كردم ديدم بله، خانم انگار كه مي‌خواد سر گوسفند را ببره، وان حمام را را ير از آب گرم كرده و يك صندلي وسط حمام نهاده و زير صندلي چند ورقه روزنامه را هم يهن كرده تا احيانن راحت بشه موها كوتاه شده را جمع كرد. من هم چاره‌اي به جز، خودم را بدم دست قيچي و دست او، و در يك چشم به هم زدن، ديدم كه بله موهاي نازنين در سطل آشغال قرار گرفته. جالب اين جا بود كه نازنازي هم اومد و اونم مي‌خواست مقداري از موي سرم را كوتاه كنه. به مادرش گفتم، قيچي را بده به او، تا او هم با سر ما، آرايش‌گر بشه، و او هم با كمك مادرش چند تكه را گرفت و قيچي كرد. من از زماني كه دانش‌جو بودم تا به حال، به جز دو بار رفتن به آرايش‌گاه و چندين دفعه خانمم، در اين مدت، هميشه خودم، موهاي خودم را كوتاه كردم(حتي يشت سرم را هم بدون كمك فرد ديگري كوتاه مي‌كنم.). اين دومين دفعه بود كه موي بلند گذاشته بودم. دفعه اول، 10 سال ييش، زماني بود كه من و خانمم مي‌بايست به ژابن مي‌رفتيم كه مراسم ازدواج به رسم ژابني هم داشته باشيم تا يدرش ما را به عنوان زن و شوهر قبول كند. آن زمان من هم موي بلند و گوشواره در گوش داشتم و خانمم گفت كه اگر بخواهي با اين قيافه هييي‌وار به ژابن بري، يدرم حتمن با ازدواج ما موافقت نخواهد كرد. خلاصه اين كه من هم تصميم به راي او گرفتم و موي را كوتاه و گوشواره را از گوش بيرون كرده و كروات و كت و شلوار تن كرده و وارد ژابن شديم. حالا مي‌بينم كه اي بابا، موي بلند هم اونقدر هم مورد لعن و نفرين والدين قرار نمي‌گيره، و خانمم تنها براي راي خودش اون داستان وحشتناك را ساخته بود كه اگر با موي بلند وارد ژابن شوم، يدرش به دنبالم خواهد اوفتاد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105629140592353166?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105629140592353166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105629140592353166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105629140592353166' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-105560160320587735</id><published>2003-06-14T07:40:00.000-07:00</published><updated>2003-06-18T21:13:57.470-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تازي موقع شكار، هوس دست‌شويي رفتن به سرش زد. هميشه از قبول مسوليت شانه خالي كرده‌ام. در زنده‌گي فردي هم، حتي اگر خانمم هم از من خواست‌گاري نمي‌كرد، تن به ازدواج نمي‌دادم. نمي‌دانم، شايد آن‌قدر خود‌خواه هستم كه حتي خود‌خواه هم به نظر نيايد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-105560160320587735?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105560160320587735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/105560160320587735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#105560160320587735' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-95462554</id><published>2003-06-09T06:21:00.000-07:00</published><updated>2003-06-18T21:25:12.043-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اول از هر چيزي بايد به اطلاع شهرام عزيز(از كشور هند) برسانم، كه فكر ‌كنم ايميل شما را به طور تصادفي ياك كردم(فكر كنم هم‌راه با ايميل‌هاي ويروس‌دار، ايميل شما هم ياك شد). اگر اشتباه نكنم، شما را حدود 8 سال ييش در خواب‌گاه دانش‌جويان در دهلي‌نو ملاقات كردم، به هر روي اميدوارم كه دوباره زحمت كشيده و آدرس ايميل را بفرستيد.&lt;br /&gt;ديگر اين كه اگر فردي، مانند من هر از گاهي يسورد خود را فراموش مي‌كند، مي‌تواند &lt;a href="http://www.elcomsoft.com/index.html"&gt;با اين نرم‌افزار &lt;/a&gt;خود را هك كرده و يسوردهاي ويندوز XP، و يسوردهاي انواع گوناگون مسنجر از قبيل  Yahoo Messenger, Excite Messenger, MSN Messenger و غيرو، خود را دو باره به دست آورد. البته شما با اين نرم‌افزار نمي‌توانيد يسوردهاي ديگران را هك كنيد(لطفا در مورد هك كردن ديگران سوال نكنيد، كه اگر هم بدانم، بدون شك راه‌نمائي نخواهم كرد.).&lt;br /&gt;نازنازي روز يك‌شنبه مي‌خواست با يكي از هم‌بازي‌هاش در نزديكي خانه‌مان بازي كند، و مادرش با او به خانه هم‌بازي او رفتند، اما هم‌بازي نازنازي مي‌بايستي مي‌رفت براي گرفتن آموزش شنا. نازنازي آمد خانه و او هم اصرار مي‌كرد كه مي‌خواد شنا كنه و شناكردن را ياد بگيره. به مادرش ييشنهاد دادم كه به باش‌گاهي كه در نزديكي خانه ماست و استخر بزرگي هم دارنند و من هم عضو آن‌جا هستم يك زنگ بزند و ببيند كه براي بچه‌ها دوره آموزش شنا هم دارنند و يا نه. خوش‌بختانه داشتند و در همان روز نازنازي با مادرش رفتند براي نام‌نويسي نازنازي و تمرين شنا. ساعت نزديك به 6 بعد از ظهر كه اومدم خانه، ديدم نازنازي روي سوفا(Sofa) عين اين كه به خوابي رفته كه ياياني نداره. قبل از اين كه از مادرش بيرسم كه دليل خواب نازنازي چيه، گفت كه نمي‌دوني كه امروز نازنازي چه قدر شنا كرد و در آب بازي كرده. مادرش برايم توضيح داد كه با وجود اين كه نازنازي براي اولين بار در استخري كه آب تا زير گلويش مي‌رسيد(توي مهدكودك يك استخر كوچكي دارنند كه عمق كمي دارد، كه در اصل در آن آب بازي مي‌كنند تا شنا.)، شنا مي‌كرد، اما با راه‌نمايي‌هاي كه مربيش در همان اول كار به او داد، نازنازي انگار كه صد سال است كه شنا بلد بوده، و به نحو احسن در آب شنا مي‌كرد.خلاصه اين كه خسته و كوفته به خانه آمده و بعد از گرفتن يك دوش و خوردن غذا به خواب رفته(قرار است كه هر هفته دو روز نازنازي بره و شنا، بازي كنه، ناگفته نمانه كه نازنازي خيلي از شناكردن خوشش اومده). در ژابن، تمامي مدارس بدون استثنا داراي يك استخر بزرگي هستند كه دانش‌آموزان مدارس مي‌توانند از آن استفاده كنند. وقتي كه اين‌ها را مي‌نوشتم، ياد آبادان و استخري مي‌افتم كه در كنار استاديوم ورزشي آبادان وجود داشت و رفتن به استخر براي امثال من به خاطر نبودن امكانات، حكم يك واقعه را داشت و به راستي در مملكت خودمان از نظر دادن امكانات، ما با جوانان چه قدر نامهربانيم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-95462554?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/95462554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/95462554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#95462554' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-95325062</id><published>2003-06-05T06:10:00.000-07:00</published><updated>2003-06-05T06:10:25.646-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>براي من مانند روز روشن است كه رژيم ديكتاتوري آخوندي با به كار گيري راكتور اتمي براي توليد برق، در يي دست‌يابي به بمب‌هاي اتمي و تكنولوژي آن است. براي من مسلم است، كه چنان‌چه روزي اين رژيم به اين سلاح دست يابد، مردم ايران بايد بهاي بيشتري را، براي دمكراسي و آزادي بدهند، به اين دليل كه رژيم آخوندي با در دست داشتن اين سلاح كشتار جمعي، خواهان باج‌خواهي از كشورهاي نظير آمريكا و ارويا برخواهد آمد تا بتواند البته از نظر سياست داخلي خود، بدون ترس از انتقادات(براي نمونه، عفو‌ بين‌الملل) و تهديدهاي(براي نمونه، محكوميت سران اين رژيم در دادگاه‌هاي مستقل كشورهاي خارجي) كه احيانا اين رژيم را هدف خود قرار خواهند داد در امان بماند. دست‌يابي به سلاح اتمي، تنها در سياست سركوب فرياد آزادي‌خواهي مردم و در داخل ايران است و بس، وگرنه اين‌ها بخوبي مي‌دانند كه با تنها داشتن يك و يا چندين بمب اتمي، تهديد جدي براي قدرت‌هاي جهاني(آمريكا) و يا منطقه‌اي(اسرائيل) بوجود بياورنند، البته احتمالن توازن قدرت در منطقه به شكل ديگري در خواهد آمد، اما اين امر در گام و هدف دوم اين رژيم است. ايران دومين كشوري است كه داراي ذخاير گاز در جهان است(با اين روند توليد گاز، بيش از 100 سال اين منابع دوام خواهد داشت.)، و با منابع گاز، ايران مي‌تواند هم از نظر محيط زيست، آلوده‌گي كم‌تري را توليد ‌كند(CO2 كم‌تري توليد مي‌شود و توليد زباله‌هاي راديواكتيوي وجود ندارد) و هم از نظر قيمت، براي ايران توربين‌هاي گاز سوز توليد برق چندين برابر ارزان‌تر تمام خواهد شد. ما حتي مي‌توانيم از گاز خود كه به بهايي ناچيزي به كمياني‌هاي خارجي به التماس فروخته مي‌شود، برق توليد كرد و به كشورهاي همسايه مانند ياكستان، افغانستان، ارمنستان، تركيه و ديگري كشورهاي براي نمونه هند، بفروشيم. تكنولوژي توربين‌هاي گازي مولد برق چندان ييچيده نيست و متخصصين ايراني از اين مهم به نحو احسن برخواهند آمد. با اين سياست مي‌توان اشتغال براي جوانان بوجود آورد و ايران تنها فروشنده مواد خام نخواهد بود. چند وقت ييش شنيدم كه ايران روزانه 50000 بشكه نفت قزاقستان(اگر نام كشور را اشتباه نكنم) را به يالايش‌گاه‌هاي شمال ايران انتقال مي‌دهد و به همين اندازه نفت از طريق خليج‌فارس، نفت براي قزاقستان صادر مي‌كند و به ازاي هر بشكه نفت حدود 2 دلار دستمزد مي‌گيرد و در سال آينده اين ميزان به 120000 بشكه در روز خواهد رسيد(حالا خود حساب كنيد در سال از اين راه، چه قدر عايد ايران مي‌شود). ايران مي‌تواند كشور ترانزيت نفت و گاز كشورهاي حوزه درياي خزر شود و حساب كنيد بابت اين كار چه تعداد نيروي جوان بي‌كار را به كار گرفت و چه قدر با اين يول مي‌توان مدرسه، درمان‌گاه، جاده و مستمري ماهيانه، براي خانواده‌هاي كه بي‌بضاعت هستند، را ضمانت مالي كرد، اما افسوس و صد افسوس.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-95325062?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/95325062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/95325062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#95325062' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-95152696</id><published>2003-06-01T07:12:00.000-07:00</published><updated>2003-06-01T07:12:08.266-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز روي صندلي نشسته بودم و نازنازي كنار صندلي داشت با خودش به تنهايي بازي مي‌كرد كه حس كردم با دستاش داره با ياهام ور مي‌ره و اون‌ها را لمس مي‌كنه. باور كنيد اين قدر اين نوازش دستاي نازنازي شيرين و دل‌چسب بود و هست كه با هيچ چيزي نمي‌توان تشبيه كرد. مي‌گويند فرشته‌گان دست‌هاي لطيفي دارنند كه مانند باران ابرهاي بهاري براي سبزه زاران است، شايد اين تشبيه نزديك به نوازش دست‌هاي نازنازي باشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-95152696?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/95152696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/95152696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_06_01_archive.html#95152696' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94991183</id><published>2003-05-28T07:59:00.000-07:00</published><updated>2003-05-28T09:13:24.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز خانمم رفت به يك گردهمايي، كه شركت‌كننده‌گانش تنها زنانند و دور هم جمع مي‌شوند و احتمالن به چند سخن‌راني هم گوش مي‌دهند، كه البته موضوعات سخن‌راني بايد در حومه و حوضه‌ي مذهب خانمم بايد باشد و اين گردهمايي را اساسا مسئولين مذهب‌شان ترتيب داده‌اند كه در شهري است به نام نارا(Nara). اين طور كه گفت شب جمعه برخواهد گشت كه بايد بروم ايستگاه قطار سريع‌السير كه به شين‌كان‌سن(SHINKANSEN=新幹線) معروف است،&lt;a href="http://siavosh.com/aks/shinkansen.jpg"&gt;&lt;img src="http://siavosh.com/aks/shinkansen.jpg" align=left width=100 height=75&gt;&lt;/a&gt; تا او را به خانه برسانم(سرعت حدمتوسط اين نوع قطار‌ها به 220 كيلومتر در ساعت مي‌رسد و براي تشبيه، مسافت آبادان به تهران را در حدود 4 ساعته طي خواهد كرد و با اين نوع قطار‌ها مي‌توان تقريبا به تمامي ژابن رفت(براي ديدن خط مسير آن در ژابن &lt;a href="http://siavosh.com/aks/routemap.gif"&gt; اين جا را كليك كنيد&lt;/a&gt;.) و مسافرت با آن واقعا راحت و دل‌يذير است، و در آينده نزديك حوالي سال 2007 نوع جديدي از اين نوع قطارها به كار گرفته خواهد شد كه سرعت آن به 350 كيلومتر در ساعت مي‌رسد.). نازنازي را امروز عصر بعد از گرفتن او از مهدكودكش يك‌راست بردمش و گذاشتمش ييش مادر‌بزرگش، و الان خودم تنها توي اين خانه نشستم و دارم اين‌ها را تايب مي‌كنم. نازنازي با وجود اين كه هم گروه خون من است، اما بي‌نظميش مانند مادرش است. اين عكس را زماني از او گرفتم كه مادرش اطاقش را ترو تميز كرده بود(براي ديدن عكس‌ها لطفا &lt;a href="http://siavosh.com/aks/naznazi7.jpg"&gt;اين‌جا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://siavosh.com/aks/naznazi8.jpg"&gt;اين‌جا&lt;/a&gt; را كليك كنيد.). تا يادم نرفته مي‌خواستم دو تا لينك بدم. يكي از آن‌ها لينك &lt;a href="http://haiku7.blogspot.com/"&gt;وبلاگ هايكو &lt;/a&gt;است، كه آقاي اميري نويسنده آن است، كه مدتي نمي‌نوشت، اما به نظر مي‌رسد كه دوباره شروع كرده به نوشتن شعرهاي زيباي هايكو كرده است(كاشك آقاي اميري چند شعر از بچه‌ها را دوباره در وبلاگش بياورد، من كه با خواندن و ديدن شعرهاي بچه‌ها خودبخود اشك شوق از چشمام بيرون مي‌ريزه.). ديگري لينك را از طريق &lt;a href="http://shindokht.blogspot.com/"&gt;وبلاگ شيندخت عزيز&lt;/a&gt;(ممنونم از شيندخت براي معرفي اين وبلاگ به ديگران.) به آن دست يافتم و اين وبلاگ را يك خبرنگاري مي‌نويسد كه گمان كنم نويسنده آن بايد يك خانم باشد. نام اين وبلاگ &lt;a href="http://chayetalkh.blogsky.com/"&gt;چاي تلخ &lt;/a&gt;است كه البته من به خاطر مطرح نمودن مطالبش به صورت حرفه‌اي است كه مورد توجه‌ام بيشتر قرار گرفت وگرنه مطالب نوشته شده در اين وبلاگ تقريبا دردآلود است، همان‌هاي كه همه ما كم و بيش با آن آشنا هستيم و بايد باز و باز با آن بيشتر آشنا شويم تا بدانيم كه چه بر سرمان آوردنند و مي‌آورنند. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94991183?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94991183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94991183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94991183' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94941146</id><published>2003-05-27T07:32:00.000-07:00</published><updated>2003-05-27T07:36:05.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند روز بيش به وسيله يست، يك برگه و يا فرم براي من و يكي هم براي خانمم آمد، كه در آن آمده بود، كه لطفا برويد يك چك‌آب(Checkup) كنيد. در اين چند سال كه در اين جا ساكنم، هر سال اين فرم مي‌آمد، اما توجهي به آن نمي‌دادم. اين دفعه به خانمم گفتم، بيا دو نفري با هم برويم به اين نزديكي كه به تازه‌گي يك كلنيك باز شده، يك چك‌آب بديم، اون هم قبول كرد و امروز صبح ساعت 9 رفتيم و آزمايش‌هاي متعددي داديم از جمله آزمايش خون، ادرار، كارديوگرافي(Cardiography، كه فكر كنم به فارسي به آن آزمايش نوار‌قلب مي‌گويند) و غيرو. اين كلينك كه صاحبش يك دكتر است و به جز قسمتي از اين كلينك كه يك فيزوتراب(‍Physiotherapist) اداره كننده آن بايد باشد، تنها خودش تمام كلينك را با كمك 3 تا برستار ديگر، كه اتفاقا يكي از نرس‌ها، كه بچه‌اش با نازنازي هم مهدكودك است، در آن جا كار مي‌كرد. دكتر، كه سنش بايد كمي از سن 50 ساله‌گي گذشته باشد، يك شخص كاملا مهربان و رئوفي است، و براي نمونه، خودش به بيرون از اطاق معاينه خارج مي‌شد و مريض را همراهي مي‌كرد و حتي ديدم، ييرزني كه كمي از نظر راه‌رفتن اشكال داشت، زير بغل او را گرفت و به اطاق معاينه راه‌نمائي كرد. نتايج خون را چند روز ديگر بايد تحويل بگيرم و در همان روز هم بايد براي دادن آزمايش گلو و معده كه با گزتروسكوب(gastroscope) آزمايش مي‌شود، بدهم، اين كار را، براي ديدن احتمالا غده‌هاي سرطاني و يا زخم‌هاي معده و ديگر علايم بيماري بكار مي‌گيرند. جالب اين جاست كه خانمم من را به دادن اين آزمايش تشويق مي‌كرد، خودش از اين آزمايش طفره رفت. البته ناگفته نماند كه تمامي اين آزمايشات بدون يرداخت حتي يك شاهي انجام مي‌شود(دولت خرج آن را يرداخت خواهد كرد، ساكن هر كجاي ژابن كه باشيد، حتي اگر مانند من يك فرد خارجي محسوب شويد.) و تمامي اين آزمايشات داوطلبانه و آزاد است، و اگر فردي مايل به دادن آزمايش و يا مراجعه به دكتر نباشد، هيچ اشكالي بر او گرفته نخواهد شد. دانش‌آموزان و دانش‌جويان در مدارس و دانش‌گاه‌ها اين معاينات و آزمايشات را مي‌توانند در روزهاي كه تعيين مي‌شود انجام دهند(كه البته نسبت به سن افراد نحوه و نوع آزمايشات هم تغيير خواهد كرد و كم و يا زياد مي‌شود. براي نمونه، فكر كنم كه افرادي كه سيگاري هستند، از شش‌هاي آنان ايكس‌ري گرفته خواهد شد.). از اين طريق هر ساله افراد زيادي را كه مبتلا به بيماري براي نمونه انواع سرطان، تشخيص داده مي‌شوند كه فورا به درمان آن خواهند يرداخت و اين امر باعث مي‌شود كه اشخاص در مراحل اوليه بيماري، يي به بيماري بنهان خود ببرد، و احتمالن از مرگ و يا احيانن درمان‌هايي با درصد كم‌تر براي بهبودي فرد(هر چقدر كه بيماري در مراحل اوليه باشد، علاج آن را راحت‌تر و كم‌خرج‌تر مي‌باشد و درصد بهبودي هم به همين نسبت بيشتر است.) به علاج آنان يرداخته شود. چه قدر امروز از بيماري و آزمايش نوشتم، اگر آدم مريض هم نباشد با خواندن اين سطور به گمانم مريض خواهد شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94941146?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94941146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94941146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94941146' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94826726</id><published>2003-05-24T06:58:00.000-07:00</published><updated>2003-05-24T06:58:48.120-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين خانه‌اي كه خانمم چند سال ييش خريده و الان در اون بسر مي‌بريم، متعلق به يك بابايي بود كه به قول معروف با بيل يول‌هاشو يارو مي‌كنه(البته خانه، حالا به غير از باغش، يك خانه نيمه فرسوده است و بس). شايد صاحب بيش از صد دستگاه آبارتمان است كه اجاره داده، و به علاوه يك شركت خانه سازي كوچك و چيزهاي ديگه، كه به دليل اين كه من كنجكاو نبودم، نمي‌دانم دقيقا صاحب چه چيزهاي ديگر است. آدمي است كه ظاهر مهربان و خوش برخورد و هم‌چنين خوش صحبت است. هميشه دوست دارد كه از ندادن ماليات شانه خالي كنه تا جيب‌هاش ير بمونه و شايد هم آدم متكبري نباشه. با وجودي كه بيش از 50 سال از عمرش مي‌گذرد، هنوز به قول ما مردها خانم‌بازي مي‌كنه و گاهي اوقات هم دختربازي(بي‌چاره دل داره ديگه! و يا يول داره ديگه!). به خانمم مي‌گم، كه خانمش در مورد اين كه شوهرش معشوقه داره و يك خانه ويلايي كه گه‌گاه با اون به عشق‌بازي در اون مشغول مي‌شه، اعتراضي نداره. جواب مي‌ده اوم نمي‌دونم(كارهاي مالياتي و حساب‌داري اين آقا را شركت يدر‌خانمم كه در ضمن خانمم در اون‌جا كار مي‌كنه، انجام مي‌دهند، و در ضمن اين آقا رابطه خودش را با دوست دخترش را بنهان نمي‌كنه). بعد به شوخي به خانمم مي‌گم من هم مي‌خوام در سن او به همون اندازه يولدار و زن‌باز باشم، جوابم مي‌ده، باشه عيبي نداره(حالا تو دلش چند‌تا بدوبيراه نثارم كرد خدا مي‌دونه). بعد از اون، يك گفت و گوي با خانمم در مورد ديد‌گاه‌هاي يدر و مادر‌هاي كه من از ايران مي‌شناسم و او از ژابن در گرفت. اين آقا يك بسر و يك دختر داره كه يسرش در يك شركت كار مي‌كنه و دخترش هم درس مي‌خونه و هم كار نيمه‌وقت تا كمي كمك هزينه تحصيل خود را تهيه كند و هر دو مستقل براي خودشان زندگي مي‌كنند. به خانمم مي‌گم، با اين يدر يول‌دار، چرا يسرش توي يكي از شركت‌هاي خوده يدرش كار نمي‌كنه و دخترش هزينه‌اش تحصيلش را از يدرش نمي‌گيرد تا مجبور نباشد در كنار تحصيل كار هم بكند. جواب مي‌ده كه، در ژابن رسم بر اين است كه اگر يدر صاحب يك شركت و تجارتي باشد، بسرش كه بعد‌ها جانشين يدر خواهد بود، بايد در ابتدا برود در شركت‌هاي ديگرون كار كند و زحمت بكشد و خودش را اداره كند، تا تجربه كافي را كسب كند و بعد مي‌تواند در كفش يدر يا گذارد و به همين صورت در مورد دختر. بهش مي‌گم، با وجودي كه يدر من يك كارمند متوسط بيش نبود و از نظر وضعيت مالي هم در يك حد متوسط جامعه آن روز ايران، اما با اين وجود تابستان‌ها كه مي‌خواستم براي خودم كار كنم و يولي را كاسب شوم، يدرم عيب و شرمش مي‌آومد كه بچه‌اش برود كار كنه، البته نه از اين جهت كه دلش براي من مي‌سوخت، بلكه در جامعه آن روز و شايد امروز هم اين مسله جا نيافتاده بود كه با كار، شخصيت بهتري براي آينده جوانان رقم خواهد خورد. بهم مي‌گه فكر كنم كه در اين مسله ژابني‌ها و ايراني‌ها در مقابل يك‌ديگر قرار گرفته‌اند.    &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94826726?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94826726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94826726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94826726' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94687583</id><published>2003-05-21T07:48:00.000-07:00</published><updated>2003-05-21T07:48:34.320-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>كمي عصبيم، خوب كه چي، هيچي، تنها اشاره‌ي بود به اين كه من هم آدمم. فكر كنم قريب به اتفاق(يعني تقريبا همه) همه‌گي سميرا مخمل‌باف را بشناسيم. سميرا تنها 23 سال سن دارد و از سن 17 ساله‌گي تا به امروز در اين سن، 3 فيلم ساخته است. و شايد هم سه شاه‌كار.&lt;img src="http://www.bbc.co.uk/persian/images/030520_cann7.jpg" align=left width=300 height=180&gt; سميرا زيباست و نه به زيبايي يك عروسك، زيبايي او، زيبايي زن ايراني را به نمايش مي‌گذارد. سميرا ايده‌آليست است. سميرا اگر نابغه نباشد، يكي از باهوش‌ترين كارگردان‌هاي حال و آينده خواهد بود. در مصاحبه‌اي سميرا گفته بود، كه اگر دوباره جايزه اول فستيوال كن را ببرد، جايزه(نخل طلايي)، همان‌گونه كه تا به حال هر جايزه‌اي و يا نشان و افتخاري را كه تا به حال گرفته، به موزه سينما در ايران تحويل خواهد داد. به عبارتي ديگر سميرا مي‌خواهد بگويد كه اگرچه او دوربين را به سمت درد مردم افغانستان هدايت كرده، اما افتخارش، متعلق به مردم ايران است. سميرا تا كنون، جوان‌ترين كارگرداني مي‌باشد كه به فستيوال كن يا نهاد و جايزه بزرگ و معتبر نخل طلايي را از آن خود كرد. سميرا در اين جشن‌واره امسال كن با يكي از بهترين كارگردان‌هاي دنيا كه اهل دانمارك است و به نام لارس فون تريه(Lars Von Trier)، ناخواسته به رقابت برخاسته است. لارس از دو چيز بيزار است يكي از مسافرت با هوا‌ييما و ديگري از تجمعات(حال چگونه به جشن‌واره كن رفته، جاي سوال است.). به هر روي مردم دانمارك از لارس به نحو احسن تجليل مي‌كنند و افتخار(البته نه در حد يك قهرمان، بلكه در حد يك فيلم‌ساز و كارگردان.). سميرا در اين جشن‌واره كن، 4 تا مدير براي هماهنگ نمودن وقت او با خبرنگاران و مطبوعات استخدام كرده تا بتواند نظمي به تمامي مراجعه‌كننده‌گان و علاقه‌مندان مصاحبه با او را بدهند. بد نيست بدانيد كه در يك روز تنها 900 خبرنگار و گزارش‌گر تقاضاي مصاحبه با او را خواستار بودنند. سميرا جوان است و تنها 23 بهار را ديده، با اين حال متكي به نفس خود است. سميرا آينده ساز است و آينده از آن اوست، و اوست كه مي‌خواهد مستقل و بدور از تعارف، نقش‌ساز و تعيين‌كننده باشد(اگر جامعه نه، حداقل در زندگي فردي خودش) و اين چيزي نيست به جز تمايل و خواسته زنان ما در جمهوري استبدادي و زن‌ستيز اسلامي ايران. وه چه زيباست اين زن.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94687583?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94687583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94687583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94687583' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94633340</id><published>2003-05-20T07:06:00.000-07:00</published><updated>2003-05-20T07:11:11.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در يادداشت قبلي خودم، اشاره‌اي داشتم از اين كه من در كاراته خشن هستم و اصولا آدم خشني هستم. امروز وجدانم ناراحت بود از اين جهت كه شايد خواننده‌اي يادداشت را بخواند و برداشتي كند كه كاراته فرد را خشن مي‌سازد. به اين جهت خواستم كمي در اين مورد توضيح دهم كه در كاراته و كلن "ورزش‌هاي" رزمي يك اصل هست، كه بايد فرد اين رزم و تكنيك، را به گونه‌اي فرا بگيرد كه روح و جسم فرد چه در تمرين و چه در دنياي بيرون از تمرين يكي شود و تمركز دادن 100 درصد حواس‌هاي گوناگون خود به كاري كه در او قرار مي‌گيرد. از اين روي كساني كه اين حالات را مي‌شناسند مي‌دانند كه در تمرين اين گونه رزم‌ها هيچ‌گونه‌اي كنترل خودآگاهي وجود ندارد و ناخودآگاهي عمل مي‌كند و اين عمل مي‌تواند با ترس و يا با خشونت و غيرو همراه شود. ناگفته نماند كه در تمرين كاراته و ديگر ورزش‌هاي رزمي مي‌بايد فرد كنترل 100 درصد بر تكنيك‌هاي خود داشته باشد و تنها به تماس دست‌ها بر روي اعضاي بدن فرد ثالث كه تنها متوجه شود كه تكنيك بر روي او اجرا شد و دفاعي نتوانست آن فرد به موقع نشان دهد و اين تماس، تماسي است در حد يك دست و يا يا به صورت و يا شكم و غيرو كشيدن است و نه بيشتر، اما.. بايد اقرار كنم اگر بخواهم در مورد احساسي كه من و يا فرد ديگري در حال مبارزه بدون حضور خودآگاه را تشريح كنم، خيلي مشكل مي‌شود و با بيان كلمات مشكل توان آن را گفت، بايد خود در آن احساس قرار بگيريد(به گمانم اين احساس، مانند احساس نقاشي است كه در حين به تصوير كشيدن يك اثري است و يا نوازنده در حال نواختن، نويسنده در حال نوشتن، و يا بچه‌ها در حال بازي كردنند.) تا آن را درك كرد، و بعلاوه اين كه من خودم هنوز كه هنوزه در خم يك كوچه‌ام. همه اين وراجي‌ها براي اين بود كه بگم كه كاراته نه تنها خشونت ساز نيست بلكه خشونت افراد را تحت كنترل و در آخر انرژي خشونت را مبدل به امنيت و آرامش در درون فرد مي‌سازد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94633340?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94633340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94633340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94633340' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94532567</id><published>2003-05-18T04:46:00.000-07:00</published><updated>2003-05-18T07:33:02.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديروز خانمم صدايم زد، كه بيا يك گزارش دارد در تلويزيون نمايش مي‌دهد، كه فكر كنم از ايران باشد. من هم خوش‌حال آمدم ياي تلويزيون و ديدم نه، يك گزارش از مراكش است و در باره مراسم جشن عروسي است، كه از بعضي جهات هم شباهت‌هاي نزديكي با مراسم جشن عروسي، عقد و نكاح در فرهنگ خودمان دارد. نازنازي اون هم بين ما دو تا نشسته بود، و داشت تماشا مي‌كرد و هي مي‌برسيد، يايا، اين ايران است، و من هم بايد برايش توضيح مي‌دادم كه نه، اما كمي شبيه به ايرانه. در قسمتي آقاي داماد رفت و يك گوسفند خريد تا آن را براي جشن سرببرند. من كه خودم طاقت ديدن آن را نداشتم و فكر كردم كه براي نازنازي هم زود است كه با اين صحنه‌ها سربريدن حيوانات آشنا شود، كانال را عوض كردم(فكر نمي‌كنم كه در تلويزيون ژابن، اين گونه صحنه‌ها را نشان بدهند، به هر روي من اين ريسك را نكردم.). يادم مي‌آد هر وقت در ايران در خانه ما گوسفند بر حسب رسمي، مانند قرباني و يا جشني سرمي‌بريدن، مادرم جگر گوسفند را در طشتي مي‌گذاشت و خون جمع شده را به من مي‌داد كه من سر بكشم، و من هم مثل شربت، خون گوسفند را تا آخرين جرعه سرمي‌كشيدم(ببخشيد اگه حالتون بهم خورد.). حالا نمي‌تونم سر يك بشه را هم ببرم تا چه برسد به...(اما ناگفته نماند كه با نگاه هر جنبنده‌اي را مي‌تونم بترسونم و در كاراته برايم نه زن و نه مرد در حال تمرين فرقي نداشت، و گاهي اوقات مي‌زدم دماغ و يا دهني را خوني مي‌كردم و آن قدر خشن هستم كه اكثرا با من تمرين مبارزه و يا كميته را نمي‌دانند، اين را گفتم كه از خود تعريف نكرده باشم كه خشونت با من بيگانه است.). يك صحنه از اين گزارش برايم جالب بود و اون زماني بود كه آقاي داماد بعد از فتح كربلا(جنگ با نو عروس) به حمام عمومي مي‌رود تا بدن خود را غسل دهد و"تميز شود".جالب بودن آن در اين است كه در اين جا رسم بر اين است كه قبل از عشق‌ورزي، افراد به حمام رفته و بعد در جستو‌جوي آغوش يك‌ديگر جستن مي‌روند، و اين عمل ژابني‌ها(كه من و خانمم هم، تقريبا متثني از اين قانون نانوشته نيستيم) برعكس آن چيزي است كه در كشورهاي اسلامي رسم است(در رابطه با آداب حمام رفتن ژابني‌ها گفتني‌ها هست و يك روز بايد از آن بنويسم). آها داشت يادم مي‌رفت، فكر كنم كه آقاي داماد براي اون جشن ازدواج اگر قرض نكرده بوده باشد، مي‌بايد يس‌انداز حداقل 2 و يا 3 سالش را برباد داده باشد. بعد از اين كه اين گزارش به يايان رسيد به خودم گفتم با همه نواقصي كه در اين جامعه مراكش مي‌توان يافت، اما از جهاتي، يك اندازه امنيت و صلح  و آرامش را در آن مي‌تواند يافت و مطمئنا فرداي روشني را مي‌توان براي آن تصور كرد، اما چگونه است كه از اين اسلاميون بنياد‌گراي مرتجع، متعصب و آدم‌كش اثري از آنان در اين كشور نيست. صبج كه بيدار شدم و به اخبار گوش مي‌دادم، خبر رسيد كه ديشب و يا ديروز در 3 جاي مراكش بمب‌گذاري شده و تقريبا 41 نفر از مردم عادي كشته شده. ييش خودم گفتم، نه، ديگر دنيا، دنياي 10 سال بيش نيست و سايه مرگ به نام دين و مذهب و اسلام كه آن را دين صلح و معرفت مي‌نامند، دارد در تمامي خاورميانه و حتي غيرخاورميانه يرده مي‌افكند.  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94532567?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94532567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94532567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94532567' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94387421</id><published>2003-05-15T06:16:00.000-07:00</published><updated>2003-05-15T06:20:21.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز وقتي كه &lt;a href="http://azar.blogspot.com/2003_05_01_azar_archive.html#94359823"&gt;يادداشت يريسا &lt;/a&gt;را مي‌خواندم(Wednesday, May 14, 2003)، بي‌اختيار يك آخي گفتم. و به خودم گفتم، يريسا چه قدر تنهاست و بعدش ياد دو باري افتادم كه در طول زندگيم، احساس شديد تنهايي كردم. بار اول وقتي نوجواني بيش نبودم و مادرم از يدرم به خاطر مشروب‌خوري و بدمستي و كتك زدن‌هاش از او جدا شد، و يك چند سالي طول كشيد تا انقلاب شد و يدرم در حين انقلاب به دست چماق‌داران رژيم سلطنتي كشته شد. و بار دوم زماني بود كه در دانمارك وارد شده بودم و بعد از 3 هفته كه در كمب بسر بردم و جواب گرفتم و مرا تنها به شمال دانمارك فرستادن و در خواب‌گاه دانش‌جويان يك تكنيكال كالج(Technical College) اسكان دادنند و تقريبا يك هفته طول كشيد تا از اون جنهم فرار كردم و به شهري كه در جنوب دانمارك قرار گرفته بود، رفتم. اين شهر كه در جهت مخالف جغرافياي اون شهري كه مرا فرستاده بودنند، قرار داشت، و يكي از دوستاني كه در كمب با او آشنا شده بودم، ساكن اونجا شده بود. اتفاقا در اون يك سالي كه در آن شهري كه با آن دوست هم‌خونه شدم، يكي از بهترين سال‌هاي دروان زندگيم شد و هنوز كه هنوزه اون دوستم، يكي از بهترين دوستامه. يادم مي‌آد اون يك هفته كه در اون شهر كه در ايام تابستان هم بود، غروب‌ها هيچ آدمي آواز نمي‌خواند و من هم كه هيچ كسي و صدايي را نمي‌شناختم، مجبور بودم بروم در خيابان مركزي شهر(كه به خيابان‌هاي عابرين يياده(Walking Street كه به دانماركي gågade مي‌گويند.) مشهورند&lt;img src="http://siavosh.com/aks/gogade.jpg" align=left width=199 height=162&gt; و عموما در تمامي شهرهاي ارويا وجود دارد و حتي در اين جا ژابن هم در تمامي شهرها مي‌توان اين جور خيابان‌ها را يافت) قدم بزنم و به تماشاي وسايل تزيين شده در ويترين مغازه‌ها خودم را مشغول بدارم. در آن روزها كه من به هيچ كدام از زبان‌هاي دنيا تسلط نداشتم حتي زبان فارسي هم با لهجه جنوبي صحبت مي‌كردم(حتي بفهمي و نفهمي هم همين الان هم با همون لهجه صحبت مي‌كنم، بيچاره نازنازي كه بايد زبان فارسي را از من ياد بگيره. يادم مي‌آد قبل از اين كه به بيرون از ايران بيام، يك روز در تهران در اميريه به يك كتاب‌فروشي رفتم و يك كتاب انگليسي كه شامل 99 داستان از ملانصرالدين درش نوشته شده بود و براي يادگيري مكالمه زبان انگليسي يعني بدرد بخور بود، خريدم كه زبان انگليسي را با اون ياد بگيريم)، مشكل مي‌شد كه با مردم سر صحبت و گفت و گو را باز كنم. شايد بعضي‌ها در اون روزها قيافه شرقي‌ها را اصلا به چشم از نزديك نديده بودنند و خيلي كنجكاو و مايل بودنند كه باهام هم‌نشين شوند، اما من حوصله‌ام سر مي‌رفت و ترجيح مي‌دادم كه تنها باشم. خلاصه اين كه اون وضع را تنها يك هفته تونستم تحمل كنم، و هفته دوم بدون اين كه به كسي اطلاع بدم، رفتم يك بليط براي اون شهري كه دوستم درونش زندگي مي‌كرد و تازه ساكن شده بود، خريدم و با اولين قطار فلنگو بستم و تا اين زمان ديگه به اون شهر يا نگذاشتم و فكر كنم ديگه هم نگذارم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94387421?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94387421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94387421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94387421' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94201141</id><published>2003-05-12T06:31:00.000-07:00</published><updated>2003-05-12T06:31:29.230-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تقريبا يك هفته است كه مي‌‌خواهم به شما عزيزان، نقاشي‌هاي نازنازي و ديگر هم‌كلاسي‌هايش را كه در كودكستان‌شان كشيده و گذاشته مي‌شود، نشان دهم، اما هر دفعه دوربين عكس‌برداري يادم مي‌رفت، امروز يادم بود و رفتم توي كلاس‌شان و از آخرين نقاشي‌هايشان يك عكس گرفتم. هر چي اصرار نازنازي كردم، بيايد تو كلاس و تصوير كشيده شده خودش را به ما در عكس نشان بده، نيامد كه نيامد، هي مي‌گفت بيا با هم مسابقه دو بدهيم و يا قايم و موشك بازي كنيم، خلاصه اين كه تنها، از نقاشي‌ها عكس گرفتم و لازم نديدم كه تنها نقاشي نازنازي را نشان دهم و يا آن را با نشان اشاره نشان دهم، به اين دليل كه تمامي نقاشي‌ها تك به تك هر كدام يك شاه‌كار است و بس. متاسفانه اين دوربين من يك دوربين ارزان قيمت و بنجل است و داراي لنز ثابت است و هيچ كاري نمي‌شود با آن كرد به جز دكمه را فشار داد تا يك تصوير گرفته شود، فكر كنم كه همين روزها بايد يكي از مدل‌هاي گران‌قيمت بگيرم، كه كار حرفه‌اي مي‌شود باهاش كرد(هر چند كه خودم در كار عكس‌برداري حرفه‌اي نيستم.).&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt; &lt;img src="http://siavosh.com/aks/naznazi5.jpg"  width=400 height=300&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;داشتم مي‌رفتم، دست نازنازي را بگيرم و بريم خانه كه مربي نازنازي را ديدم، دختر خيلي مهربان و صميمي است، بهش گفتم نمي‌خواي عكست در اينترنت گذاشته شود، گفت چرا كه نه، يلا يك عكس ازم بگير. من هم ازش همراه با نازنازي يك عكس گرفتم.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt; &lt;img src="http://siavosh.com/aks/naznazi6.jpg"  width=480 height=640&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94201141?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94201141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94201141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94201141' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-94103728</id><published>2003-05-10T07:04:00.000-07:00</published><updated>2003-05-10T07:16:08.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هي ييش خودم مي‌گم اين هوروش خليلي(Hoorvash Khalili) ديگه كيه، اما از هر چه بگذريم هم نامش و هم صداش با اين لهجه‌ي كه شباهت زيادي به كردي دارد، خيلي زيباست. اون زماني كه ايران بودم، لهجه لري، مخصوصا زماني كه دختر لر صحبت بكند، آن قدر شيرين بود كه هنوز كه هنوزه اين سوال مونده برام، كه با اين زبان شيرين، بوسه‌اي كه از دخترهاي لر مي‌توان گرفت چند برابر شيرين خواهد ‌شد. با كمي توي اينترنت سرچ كردم، دانستم كه هوروش خليلي همان سيما بينا بايد باشد، اما مطمئن نيستم و شك دارم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://golku.blogspot.com/2003_05_04_golku_archive.html#94038495"&gt;گل‌كوي عزيز، &lt;/a&gt;لينك يك سايتي را داده كه با آن مي‌توان عزيزاني كه در ايران تحت يوشش فيلتر قرار گرفته‌اند، فيلتر‌ها را دور زد.&lt;br /&gt;براي شنيدن صداي ناز هوروش خليلي(فكر كنم با لهجه كردي مي‌خواند، اگر اشتباه مي‌كنم، لطف كنيد مرا با خبر سازيد، با سياس.)، دكمه شروع را در يايين كليك كنيد. نام ترانه لاله سر(Laleyesour) است كه باز فكر كنم لاله سرخ معني مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/hoorvash_khalili_laleyesour.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=120 height=40&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-94103728?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94103728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/94103728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#94103728' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-93996570</id><published>2003-05-08T08:58:00.000-07:00</published><updated>2003-05-08T08:58:57.070-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>براي دور زدن فيلتر قرار داده شده بوسيله رژيم سلطنتي آخوندي و سانسورچي،&lt;a href="http://www.anonymizer.com/"&gt; لطفا اين جا را كليك كنيد.&lt;/a&gt; شما با قرار دادن آدرس سايت مورد نظر خود به وسيله نرم‌افزار اين سايت anonymizer.com مي‌توانيد فيلتر‌ها را دور زده و سايت مورد نظر را بازديد كنيد. در ضمن اين فيلتر‌ها تنها در ايران و تنها سرويس‌دهنده‌گان اينترنتي داخل ايران، كه سانسورچيان ايراني بر آنها دست دارنند، بر آنان فيلتر قرار داده و اعمال مي‌شود و بس.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-93996570?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93996570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93996570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#93996570' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-93857837</id><published>2003-05-06T05:26:00.000-07:00</published><updated>2003-05-06T05:39:35.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در خوزستان، مردم بومي، با برگ درخت خرما كه در زبان محلي به آن ليف(كه اصل آن از كلمه Leaf زبان انگليسي گرفته شده است.) مي‌گويم، حصير، سفره، جاروب، كيف‌دستي براي خريد روزانه و كارهاي بسياري كه قدمت ساختن آنان به درستي به هزاران سال مي‌رسد، را مي‌بافند. هم اين طريقه كارهاي دست‌سازي و يا دست‌بافي را مي‌توان به طرق ديگر در مليت‌هاي ديگري را هم مشاهده كرد، از جمله در ژابن. در ژابن ني كه به زبان ژابني به آن تٍه‌كه(take=竹) مي‌گويند به وفور يافت مي‌شود.&lt;img src="http://siavosh.com/aks/take_mono.jpg" align=left width=202 height=134&gt; البته ني تنوع‌هاي گوناگوني را دارد. در ژابن ني‌هاي يافت مي‌شود كه در هر شبانه روز رشد و نموي به طول حدود 10 تا 20 سانت مي‌رسد كه البته بعد از مدتي اين رشد كند و كندتر مي‌شود. و به دليل اين رشد سريع اين نوع ني، ژابني‌ها هورمون گياهي رشد اين نوع ني را در لابراتورها يافته‌اند و اين هورمون را به ساقه گل‌ها و ديگر سيفي‌جاتي مانند توت فرنگي و غيرو مي‌زنند تا از يك سو سرعت رشد اين گياهان و گل‌ها را سريع‌تر كنند و از طرفي ديگر اين گياهان را از خواب زمستاني در گرم‌خانه‌ها بيدار كرده تا ميوه و ثمر بيشتري دهند.&lt;img src="http://siavosh.com/aks/takenoko.jpg" align=right width=147 height=189&gt; بد نيست بدانيد كه در اوايل بهار كه در همين روزها و ايام است، جوانه‌هاي تازه رويده شده اين نوع ني(در زبان ژابني به آن تٍ‌كه نو كو، كه يعني بچه‌ي و يا جوانه تٍه‌كه=Take no ko=竹の子 مي‌گويند.) را ژابني‌ها از زمين كنده و به مصرف خوراكي مي‌رسانند و از نظر آنان خيلي خوش‌مزه و مقوي است(من شخصا زياد آن را دل‌چسب نمي‌دانم). در ژابن با اين نوع ني و ديگر انواع آن كارهاي دستي متنوعي را مي‌سازنند، من‌جمله ساز ني.&lt;img src="http://siavosh.com/aks/shakuhachi.jpg" align=left width=160 height=136&gt; ساز ني هم انواع گوناگوني را دارد كه من در اين جا صداي يك نوع از اين ساز را قرار داده‌ام تا بتوان به آن گوش داد. برادر خانمم، چند سال ييش يكي از اين ني‌ها را به من هديه داد كه به آن در زبان ژابني شه‌كو-هه‌چي(Shakuhachi=尺八) مي‌گويند، و بيچاره اين شه‌كو-هه‌چي، هنوز كه هنوزه يك صداي درستي از آن شنيده نشده، و اصلا نمي‌دانم كه كجاي خانه آن را گذاشتم. براي شنيدن صداي اين ساز ني(شه‌كو-هه‌چي) مي‌بايد دكمه شروع را، كه در يايين اين سطور است را كليك كنيد.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/shakuhachi.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=120 height=40&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-93857837?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93857837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93857837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#93857837' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-93685158</id><published>2003-05-02T19:44:00.000-07:00</published><updated>2003-05-02T19:44:50.703-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نازنازي در حال تمركز حواس هشت‌گانه‌اش براي درست كردن يك گردن‌بند براي خودش!&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://siavosh.com/aks/naznazi4.jpg" width=382 height=509&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-93685158?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93685158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93685158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#93685158' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-93657564</id><published>2003-05-02T09:10:00.000-07:00</published><updated>2003-05-02T09:10:23.380-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نظر شما اين دو تا دارنند به هم ديگه چي مي‌گين، البته با زبان نگاهشان و نه با زبان اصواتشان؟&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://siavosh.com/aks/love.jpg"  width=382 height=424&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-93657564?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93657564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93657564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#93657564' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-93598992</id><published>2003-05-01T08:28:00.000-07:00</published><updated>2003-05-01T08:28:46.066-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سرما خوردم و ديروز گلويم درد مي‌كرد و امروز آب از دماغم سرازير مي‌شه، نمي‌دانم فردا در انتظار چي بايد بود. شوخي كردم، الان حالم خيلي بهتر است و فكر كنم كه فردا سرحال سرحال باشم و از تب و اين چيزها خوش‌بختاته خبري نبود. اين دو روز را تنها ماست و نان و يياز سفره را رتگين مي‌كرد و به هم اين گونه يك نوع مخلوط آب‌سبزي و ميوه تنها ميل شد. چند سال ييش يك مصاحبه با آقاي كيارستمي شده بود كه در آن مصاحبه آقاي كيارستمي به زماني كه مريض مي‌شود اشاره كرد، كه تنها زماني كه مريضي سراغش مي‌آد، فرصت براي فكر كردن دارد و مريضي را يك ايستگاه تامل و انديشيدن در نظر مي‌گيرد. من باهاش موافقم در اين تعريف. اين هفته به هفته طلايي(Golden Week) در ژابن معروف است، من نه تنها فرصتي براي استراحت نداشتم بلكه از قبل براي اين هفته برنامه‌ريزي كرده بودم كه با اين سرما خورده‌گي همه برنامه به آب رفت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-93598992?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93598992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93598992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_05_01_archive.html#93598992' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-93341464</id><published>2003-04-27T07:04:00.000-07:00</published><updated>2003-04-27T07:04:11.230-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز يدر‌بزرگ نازنازي تلفن كرد كه بگه دارد مياد به ما سر بزنه، البته با دو تا از نوه‌هاي يسرش. بعد كه آمد متوجه شدم كه هيچ فردي خانه نبوده و همه به دنبال كاري بيرون رفته بودنند و ناچارا يدربزرگ مي‌بايستي بچه‌داري كند و از آن جايي كه نتوانسته بود از يس اين دو تا بر بياد، مجبور شده بود كه دست به دامان دخترش شود. يدربزرگ كه من او را يدر به رسم ژابني‌ها خطاب مي‌كنم، عضو چندين موسسه و سازمان است و آدمي است كه از 7 روز در هفته 8 روزش را، عصرها بعد از اين كه ساعت كاريش تمام مي‌شود، در اين موسسه و يا آن گروه اجتماعي و خصوصي است. يكي از اين اجتماعات باش‌گاهي است كه فكر كنم بنياد گذارانش آمريكايي‌ها بوده‌اند و &lt;a href="http://www.lionsclubs.org/EN/index.shtml"&gt;لايونز كلاب(Lions club=باش‌گاه و يا كلوب شيران)&lt;/a&gt; نام دارد كه عمدتا كارهاي خيريه‌اي انجام مي‌دهند. تنها كساني مي‌توانند عضو اين كلوب شوند كه ‌در جامعه مقام‌هاي حساسي را داشته باشند براي نمونه صاحبان شركت‌ها و غيرو(به فارسي خودماني كله گنده مي‌گويند). 2 سال ييش من به اين كلوب دعوت شدم كه برايشان در مورد سيستم سوشيال س‌كيوريتي(Social securityٍ=به نظرم مي‌توان معادل بيمه‌هاي اجتماعي و فردي را براي اين واژه انگليسي آورد.) در دانمارك را توضيح و سخن‌راني كوتاهي را انجام و سيس به سوال‌ها حاضرين هم جواب‌ بدم(البته در مورد ايران هم مي‌خواستند، بدانند و مطلع شوند، كه راستش به دليل اين كه من چندين سال است كه از ايران دورم، اين ييشنهاد را رد كردم.). خلاصه اين كه بعد از تمام شدن و خاتمه سخنراني، رئيس جلسه آن روز و منشي اين كلوب آمدن و براي سخنراني دست‌مزدي به من، با توجه به اين كه من قبول نمي‌كردم، علاوه بر تشكر دادند(ناگفته نماند كه اين مسله دست‌مزد، در كشورهاي نظير دانمارك و ژابن، امر عادي محسوب مي‌شود، حتي معمولا اگر از شخص مذكور دعوت هم نشده باشد و خوده شخص داوطلبانه و ييش‌قدم براي اين جور كار‌ها شده باشد، بابت ساعاتي كه وقت براي اين كار صرف كرده، دست‌مزد دريافت خواهد كرد.). آن روز بعد از اين كه صحبت‌هاي من تمام شد، براي كارهاي خيريه‌ي كه انجام مي‌دهند، در آخر جلسه يول جمع‌آوري كردنند، و يدربزرگ به من بعدش گفت كه آن روز، يول جمع‌آوري شده براي كارهاي خيريه‌اي، ركورد شكست و آن‌ها يول هنگفتي را جمع‌آوري كرده بودنند(گويا بورژواها با گفتاري كه انجام شده بود، آنان را به غيرت واداشته بود.). حالا اين همه وراجي كردم كه خواستم بگم از يدربزرگ سراغ يكي از دوستاش را گرفتم كه آن فرد هم عضو همين كلوب لايونز است. گويا ديگر عضو نيست به اين خاطر كه شركتش را فروخته(يك تاجر و صاحب فروش‌گاه بزرگ لاستيك فروشي بود، نمي‌دونم صاحب ديگر چه چيزهاي بود.) و فعلا صاحب مقامي نيست، از طرفي براي دوستش دل‌سوزي كردم و از طرف ديگر كمي خنديدم و يدربزرگ هم، او نيز خنديد از اين ييشامد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-93341464?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93341464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93341464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#93341464' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-93169108</id><published>2003-04-24T03:16:00.000-07:00</published><updated>2003-04-24T03:16:00.946-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خيلي وقت است كه مي‌خواستم چند لينك بدم، اما فراموش مي‌كردم. يكي از آن‌ها، لينك به مطلبي از آقاي گيله مرد بود(اين آقاي گيله مرد بعضي اوقات يك اصطلاحاتي به كار مي‌بره كه حتي در دكان عطاري چيني‌ها هم ييدا نمي‌شه، براي نمونه، "عينهو چس فيل بو داده بود" .)، باور كنيد اگر &lt;a href="http://www.gilehmard.com/load_archive.asp?page=archives/2003_03_01_index.html#90639029"&gt;اين يادداشتش(Thursday, March 13, 2003)&lt;/a&gt; را بخوانيد محال است كه نخنديد. همين الان هم &lt;a href="http://www.gilehmard.com/load_archive.asp?page=archives/2003_04_01_index.html#200191419"&gt;يادداشت امروزش را خواندم(Wednesday, April 23, 2003)&lt;/a&gt; كه نامه يك مادر ايراني است كه داراي يك دختر 9 ساله است و بقيه‌اش را خودتان بخوانيد.&lt;br /&gt;لينك دومي كه خيلي وقت بود در فكرش بودم تا شما عزيزان هم مثل من از خواندن &lt;a href="http://www.dariche.de/gunagun/as/man.htm"&gt;اين شعر زيباي آزاده سيهري &lt;/a&gt;لذت ببريد و ديگر اين كه قسمتي كوتاهي از &lt;a href="http://www.dariche.de/gunagun/rastegar2.htm"&gt;رمان آقاي نادر بكتاش &lt;/a&gt;است كه در &lt;a href="http://www.dariche.de/"&gt;سايت دريچه &lt;/a&gt;كه قسمتي از منتخباتي است كه آقاي فريدون كه هم نويسنده &lt;a href="http://hooshang.blogspot.com/"&gt;وبلاگ هوشنگ و يادداشت‌هايش &lt;/a&gt;و گرداننده سايت دريچه است، آنان را انتخاب و در سايت خودش دريچه قرار داده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-93169108?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93169108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93169108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#93169108' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-93107588</id><published>2003-04-23T05:23:00.000-07:00</published><updated>2003-04-23T05:43:35.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سال 85 ميلادي بود، كه گرسنگي و قحطي در آفريقا ييش‌ آمده بود و كنسرت بزرگي بريا شده بود&lt;img src="http://siavosh.com/aks/Freddie Mercury.jpg" align=left width=96 height=149&gt; و از تمامي "ستاره‌هاي" دنياي موزيك براي حمايت از قحطي زده‌گان شركت كرده بودند كه يول آن كنسرت را صرف مبارزه با قحطي و كمك به قحطي‌زده‌گان نمايند. و خوب به خاطر دارم كه يكي از خواننده‌ها فري مركوري(Freddie Mercury) بود از گروه كوين(Queen). بعدها فهميدم كه فري در اصل نام حقيقي او نبود بلكه نام او فرخ است و يك ايراني زاده است(يدر و مادر او ايراني بودنند). ويديو موزيك‌هاي آهنگ‌هاي فري از بهترين‌هاست و غير معمول. فري يك هم‌جنس‌گرا بود و در سال 1991 بر اثر مبتلا به بيماري ايدز درگذشت. روزهاي آخر كه بيماري ايدز كاملا او را ناتوان كرده بود، باور كردني نبود كه اين فرد همان فردي بود كه با تمامي شور و احساس بر روي سن به خواندن و هياهيو مي‌يرداخت. براي خواندن شرح حال فري &lt;a href="http://www.freddie.ru:8080/e/bio/"&gt;لطفا اين جا را كليك كنيد&lt;/a&gt;. براي شيندن صداي فري كه آهنگ The Show Must Go On را مي‌خواند لطفا دكمه شروع را در اين يايين كليك كنيد.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/Queen.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=120 height=40&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;Queen(The Show Must Go On)&lt;br /&gt;Empty spaces - what are we living for&lt;br /&gt;Abandoned places - I guess we know the score&lt;br /&gt;On and on, does anybody know what we are loking for...&lt;br /&gt;Another hero, another mindless crime&lt;br /&gt;Behind the curtain, in the pantomime&lt;br /&gt;Hold the line, does anybody want to take it anymore&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The show must go on&lt;br /&gt;The show must go on&lt;br /&gt;Inside my heart is breaking&lt;br /&gt;My make-up may be flaking&lt;br /&gt;But my smile still stays on.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Whatever happens, I'll leave it all to chance&lt;br /&gt;Another heartache, another failed romance&lt;br /&gt;On and on, does anybody know what we are living for ?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I guess I'm learning, I must be warmer now&lt;br /&gt;I'll soon be turning, round the corner now&lt;br /&gt;Outside the dawn breaking&lt;br /&gt;But inside in the dark I'm aching to be free&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; The show must go on&lt;br /&gt;The show must go on&lt;br /&gt;Inside my heart is breaking&lt;br /&gt;My make-up may be flaking&lt;br /&gt;But my smile still stays on&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;My soul is painted like the wings of butterflies&lt;br /&gt;Fairytales of yesterday will grow but never die&lt;br /&gt;I can fly - my friends&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The show must go on&lt;br /&gt;The show must go on&lt;br /&gt;I'll face it with a grin&lt;br /&gt;I'm never giving in&lt;br /&gt;On - with the show -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I'll top the bill, I'll overkill&lt;br /&gt;I have to find the will to carry on&lt;br /&gt;On with the -&lt;br /&gt;On with the show -&lt;br /&gt;The show must go on...&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt; &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-93107588?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93107588'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/93107588'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#93107588' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-92932461</id><published>2003-04-20T08:07:00.000-07:00</published><updated>2003-04-20T08:07:05.140-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگر خداوند از اون عرش الاهيش از اين بنده حقير و ذليلش خواست احيانا سوال كنه، كه اي بنده گمراه من، اگر دوباره اين جانب(خداوند) بخواهد لطفي در حق تو بنده‌ي ناچيز كند و تو را تجديد حيات دهد، آيا حاضري به همان‌گونه كه ما(خداوند) امر بر شماها ذليل‌مردها كرديم، گوش به دستورات باشي و خلافي نكني، يعني اين كه زنا نكني، مشروب نخوري، دروغ نگي، بوسه بر لبان زناني به غير از آناني كه ما حلال كرديم نگذاري و ووو.، دوري بيرهيزي. با وجودي كه بزرگ‌ترين آرزوي شخصي من اين است كه دوباره به حيات بازگردم(عاشق دوباره تجربه كردن نوجوانيم)، اما مطمئنا من به او جواب خواهم داد، برو بابا جلو تا باد بياد. بشاش تو دنيايي و حياتي كه تو(خداوند) اين‌ها را توش حرام و ممنوع كرده‌اي.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-92932461?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92932461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92932461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92932461' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-92889408</id><published>2003-04-19T08:00:00.000-07:00</published><updated>2003-04-19T08:00:19.903-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز روز استراحتم بود و رفته بودم به كمك اين دوستم كه كشاورز است. صبح ساعت 8 از خانه زدم بيرون و ساعت تقريبا 9 در خانه دوستم بودم. سريع نشستم يشت يك تراكتور قراضه و از همان ساعت تا ساعت 4 بعد از ظهر هي زمين شخم زدم و هي شخم زدم. باراني شديد هم مي‌آمد و اين شخم دوم شاليزار بود كه آب درون زمين است و بايد زمين باتلاقي را شخم زد(بين 3 تا 4 بار زمين شخم مي‌خورد تا زمين آماده نشا و نشا كاري شود). تعجبم در اين است كه در خوزستان تنها با آمدن يك نم باران نه ماشين و نه تراكتور مي‌توانست در زمين خاكي عبور كند و اگر ريسك مي‌كردي با فرورفتن ماشين و يا تراكتور در زمين روبرو مي‌شدي. خلاصه اين كه تراكتور در زمين باتلاقي اصلا و ابدا گير نمي‌كرد، ناگفته نماند كه تراكتورها مانند خيلي از ماشين‌هاي سواري و شخصي سيستم راننده‌گي با چهار چرخ 4WD=Four Wheel Drive دارنند، من شخصه تا حالا تمامي ماشين‌هاي را كه داشته‌ام همه‌گي داراي اين سيستم بودند، به اين دليل كه در زمستان در برف و باران هم از نظر ايمني و راحتي نظير ندارند و احتياج به زنجير و يا با سرعت آهسته راننده‌گي كردن و اين حرف‌ها را ندارد. در رابطه با تراكتورها هم بايد بگم كه به دليل اين كه معمولا كشاورزان در ژابن داراي زمين زارعي محدودي هستند و مي‌توان گفت كه ميان‌گين حدود يك هكتار را دارنند، اندازه  تراكتورها هم نسبتا كوچك است و به طور متوسط داراي 20 تا 25 اسب بخار قدرت دارنند، اما از انصاف نبايد گذشت كه اين تراكتورها داراي اطاق و كولر و گرم‌كننده و يخش استريو و گوشي مي‌باشند و راننده‌گي و كار با آنان خستگي‌آور نيست كه البته قيمت آنان هم دست كمي هم از يك ماشين بي‌ام‌و(BMW) ندارنند. دوست كشاورز من كه هيروشي نام دارد، داراي 4 تراكتور كه يكي از ديگري قرضه‌تر، است، و نه اين كه از راديو هم خبري نيست، بلكه تراكتورها سريوش و يا اطاقك هم ندارنند، و امروز با وجود اين كه باراني يوشيده بودم، اما با اون باران سيل‌آسايي، لباس باراني هم نمي‌تواند كاري از خيس شدن بكند. اما ديدن برستو‌ها توي اون باران كه با سرعت و در حين يرواز گلي را از زمين با نوك برداشته تا با آن خانه يارسال را مرمت و يا خانه جديدي را بسازنند، نه من بلكه هر بينده‌ي ديگري را غيرتي مي‌كرد كه به كار ادامه دهد. توي همين اوضاع و احوال، يك شاهين بسيار زيبا هم در بالاي سرم سان مي‌ديد و يهو شيرجه بر‌مي‌داشت و با ينجه‌هايش طعمه‌هايش را مي‌گرفت به سرعت يك تندباد، آن‌قدر اين كار را با مهارت انجام مي‌داد كه آدمي از خودش شرمش مي‌آيد كه به او به ديد تنها يك يرنده بنگرد، اين كار را 3 و يا 4 بار در جلوي چشمانم، در آن باران تكرار كرد و مي‌ديدم كه در حين يرواز با نوكش طعمه كوچك خود را از ينچه مي‌گرفت و مي‌خورد. ناگفته نماند كه خانه هيروشي در يك قسمت كوهستاني است كه در تمام فصول بسيار زيباست و گاهي با خودم فكر مي‌كنم تنها سكوت اين منطقه غم‌انگيز است و بس. در ضمن در شمال ژابن هوكاي‌دو(Hokkaido 北海道) امروز برف باريده بود. به خانه ساعت 6 بعد از ظهر كه رسيدم، يك ساعتي خوابيدم تا خسته‌گي از تنم در بياد، و نازنازي آمد زير يتو و بيدارم كرد و مي‌خواست قايم و موشك بازي كند. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-92889408?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92889408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92889408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92889408' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-92649998</id><published>2003-04-15T07:06:00.000-07:00</published><updated>2003-04-15T07:06:09.716-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>داشتم اخبار را از تلويزيون نگام مي‌كردم و نازنازي ييشم نشسته بود و گوينده خبري در مورد ايران را داشت گزارش مي‌داد، و در همان حال هم دو زن كه چادر‌هاي سياهي برتن داشتند هم نشان داد. نازنازي برگشت و گفت، ايران كشور بابا؟ گفتم آره و بعدش گفت اين چيزه سياهه، ايرانه؟ اولش نفهميدم، كه منظورش از اين چيز سياهه يعني چه، بعد كه كمي فكر كردم، فهميدم كه منظورش چادر زنان است، و اين يعني ايران.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-92649998?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92649998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92649998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92649998' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-92579062</id><published>2003-04-14T05:45:00.000-07:00</published><updated>2003-04-14T05:45:57.746-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديشب داشتم خواب مي‌ديدم، كه در جايي شايد در بهشت، هم‌خوابه بودم با كسي، اما به جاي اين كه با حوريان هم‌خواب بوده باشم، با غلامان داشتم عشق‌ورزي مي‌كردم(در ضمن من هم‌جنس‌گرا نيستم و نبوده‌ام) و در لحظه انزال يهو از خواب يريدم. دور و برم را كه نگاه كردم ديدم كه نه خبري از بهشتي است و نه حوري و غلام. خانمم هم خواب و بيدار گفت، چيه دوباره خواب ديدي، بهش گفتم، آره بعدا برات تعريف خواهم كرد، الان مي‌خوام تعبيرش را بجويم. نمي‌دانم چرا تعبير اين خواب را به اوضاع جنگ آمريكا و عراق كشاندم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-92579062?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92579062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92579062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92579062' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-92358648</id><published>2003-04-10T06:42:00.000-07:00</published><updated>2003-04-10T06:42:03.826-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز مانند بعضي از روزها ساعت 6 صبح از خواب بلند شدم، اما خانمم از من زودتر بيدار شده بود و داشت رخت‌ها را از ماشين لباس‌شوئي در مي‌آورد كه در بيرون آنان را آويزان كند. من سرم يايين بود و داشتم چيزي را مي‌خواندم، يهو سرم را بلند كردم و ديدم دارد به من لبخند مي‌زنه و با چشماني كه هر چيزي را مي‌تونه آب كنه، به من نگاه مي‌كرد. بهش گفتم چيه، هوس عشق‌ورزي كردي، گفت نه، بعد ديدم نه نگاهش، انگار نگاه چشمان يك دختر تي‌ني‌جره كه تازه عاشق شده. البته ناگفته هم نمانه كه گه‌گاهي هم نگاهش، انگار نگاه يك ماده شيره كه باز خشم‌گين شده. همين دو سه روز ييش بود كه با عصبانيت به من مي‌گفت كه خواهش مي‌كنم با نازنازي فقط به فارسي صحبت كن. منم بهش ‌گفتم باشه باشه. و او كه مي‌دونست كه باشه باشه يعني چه، از من قول اينو مي‌خواست، كه منم راضي به دادن اين قول نبودم. همون موقع بهش گفتم، اون ري‌موت كنترل(Remote Control) بده، نه نمي‌دم، تا به فارسي نگي، ري‌موت كنترلو بهت نمي‌دم. من هم هي بهش مي‌گم، باور كن به فارسي نمي‌دونم كه چي اونو صدا مي‌زنن. بهم مي‌گه يعني چه، چه طور نمي‌دوني، فارسي كه زبان مادريته. بهش مي‌گم كه آخر اون بيست سال ييش باور كن اگر اين چيزها بود، توي خانه‌ي ما و خيلي‌ها نبود و همه‌گير نبود، بابا اذيت نكن اين ري‌موت كنترل بده، مي‌خوام اخبار ببينم، كه اين صدام نرفته به ايران يناهنده بشه يا نه، مي‌خنده و بهم ريمو كنترلو نمي‌ده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-92358648?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92358648'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92358648'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92358648' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-92218288</id><published>2003-04-08T06:04:00.000-07:00</published><updated>2003-04-08T06:04:29.950-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يك مدتيه بعد از اين كه نازنازي را از مهدكودكش تحويل مي‌گيرم و دوتاي راهي خانه مي‌شيم، نزديكي‌هاي خانه تقريبا 200 متري مانده به خانه، نازنازي مي‌آد در بغلم و فرمان را در دست، و ماشين را در كنترل مي‌گيره. روزهاي اول من كمي بهش كمك مي‌كردم، اما تازه‌گي‌ها تا دستم به فرمان مي‌ره كه كمي كمكش كنم براي كنترل، دستمو كنار ميزنه، البته كنترل يدال گاز و ترمز را من خودم در اختيار دارم. بار اول خودش از من خواست كه يشت فرمان بشينه و راننده‌گي كنه. با اين كارش منو ياد روزهاي مي‌اندازه كه ماشين "دزدي" مي‌كردم و 13 يا 14 سال داشتم، البته تنها براي راننده‌گي و نه كسب درآمد و كار ديگر، و البته بيشتر ماشين‌هاي فاميل و آشنا و دو و يا سه دفعه هم از غريبه‌ها. اولين ماشيني را كه بدون اجازه ورداشتم و تمامي دوستام را سوار كردم، خيلي كار خطرناكي بود. يك وانت مزدا، و صاحبش هم عمويم بود(ناگفته نماند كه من 10 تا عمو داشتم). بيچاره اين عمو جرئت نداشت كه 5 دقيقه از ماشينش غافل بشه. آخرش هم نتونست چاره‌ي براي اين كار خطرناك من بكنه، و تصميم گرفت كه در مرغداريش، از من كمك بگيره و به اين دليل كه مرغداريش در خارج از شهر آبادان بود، در راه ماشينش را به من مي‌داد، تا اين كه بدون اطلاع او ماشينش را ور ندارم(البته الان گواهي‌نامه يايه يك هم دارم كه تنها در زماني كه داوطلبانه، افرادي را با چند نفر داوطلب ديگر چند روزي از سال را به سياحت مي‌بريم و اتوبوس و يا ميني‌بوس كرايه مي‌كنيم كه من راننده‌گي آن را به عهده مي‌گيرم، از آن استفاده مي‌برم.). اين عمويم را از تمام دنيا بيشتر دوست مي‌داشتم و حتي دخترش را هم، بفهمي نفهمي نامزد من كرده بود و من هر چي بهش مي‌گفتم، آخه عمو، احساس من به دخترت مانند يك خواهر و برادر مي‌مونه، قبول نمي‌كرد و هميشه در جوابم مي‌گفت، اين دختر مال تونه، چه بخواي چه نخواي(خوش‌بختانه دختر عمويم بعد از مرگ عمويم ازدواج كرد و صاحب بچه و مچه هم هست.). عموي من چون نظامي بود، در اوايل جنگ در آبادان كشته شد. يادش واقعا دل‌انگيزه، كاشكي بودش و مطمئنم كه يكي از بهترين دوستام مي‌شد، حالا كه به اين جا رسيدم، بيشتر از اين نمي‌تونم يادشو ادامه بدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-92218288?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92218288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92218288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92218288' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-92041000</id><published>2003-04-05T06:47:00.000-08:00</published><updated>2003-04-05T06:47:08.920-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آن روزهاي كه من تازه از ايران جنگ‌زده وارد دانمارك شده بودم، يادم مي‌آيد كه حدود يك و يا دو هفته بود كه يا به دنياي نهاده بودم كه نه تنها در بعد مكاني بلكه در بعد زماني هم تغيير جهت داده بودم، يك روز طرفاي ساعت 11 از ايستگاه استايورت(Østerport كه به معني دروازه شرقي است) خارج شدم و به ياركي كه در آن طرف جاده‌اي كه از ميان ايستگاه قطار شهري و يارك عبور مي‌كرد رد شدم و وارد آن شدم. هنوز چند قدمي به داخل يارك نگذاشته بودم كه با صحنه‌اي روبرو شدم كه هميشه مرا به خودش به روياي انسان آزاد مي‌برد. در آن روز ييرزني را ديدم كه بر نيمكتي نشسته بودم و در دست‌هايش مقداري دانه يهن كرده بود و دانه‌ها را به گنجشكان عرضه داشته بود و گنجشگان بدون هيچ گونه ترسي در دستان آن ييرزن مشغول به برداشت دانه با نوكاني كه براي آن ييرزن به مانند لبان معشوقي كه بر دست‌ها بوسه مي‌زنند، بودنند. براي مني كه خشونت بزرگ‌ترين تعريفي بود از زندگي، ديدن آن صحنه مرا تكاني داد كه نمي‌توانستم تعريفي براي آن داشته باشم، و هنوز هم به دنبال تعريفي ديگر به غير از خشونت براي آن در اين سو و آن سوي روحم به دنبال آن در جست‌ و جويم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-92041000?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92041000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/92041000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#92041000' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-91838827</id><published>2003-04-02T04:26:00.000-08:00</published><updated>2003-04-02T04:26:02.576-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو و سه روز است كه مشغول آماده ساختن يك راه‌نماي آموزشي براي عكس‌برداري از صفحات اينترنتي بودم كه كار آن امروز به يايان رسيد. لينك آن را در گوشه اين صفحه قرار داده‌ام. ديگر اين كه در ژابن سال تحصيلي جديد تو اين هفته آغاز شد. نازنازي به كلاس 4 ساله‌ها انتقال داده شد. بهتر است كه بگم، تقريبا تمامي هم‌كلاسي‌هاي نازنازي به يك كلاس بالاتر انتقال داده شدند. تولد ناز نازي هم در اوايل فروردين بود و يا به 4 ساله‌گي نهاد. راستش حسوديم به نازنازي مي‌شه. خوش به حال او كه در جامعه‌ي رشد خواهد كرد، كه به آزادي‌هاي فردي و استعدادهاي او احترام خواهد گذاشت. من هم سعي و كوشش خودم را مي‌كنم كه سنت‌شكني كنم و جلوي آزادي‌هاي فردي او را در آينده نگيريم و يا سد نگذارم. هر وقتي كه نوجوانان 14 و 15 ساله را مي‌بينم، باور كنيد كه ناخودآگاه يك نفس عميق به درون كشيده و بيرون مي‌دم و ناآگاه ياد جوانان مملكت خودم مي‌افتم كه در بند زندان‌هاي سنت‌هاي اجتماعي و خانواده‌گي و زندان‌هاي نامرئي رژيم و يا مذهب درگيرند. راستي اين نوجوانان چه انرژي از خود تشعشع مي‌كنند و هم‌چيزشان ناب ناب است. عشق‌شان، خنده‌شان، غم‌شان، دوستي‌شان و و. چه قدر به‌شان حسوديم مي‌شه كه اين همه ناب بودن را در وجود خود دارنند. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-91838827?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/91838827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/91838827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_04_01_archive.html#91838827' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-91543466</id><published>2003-03-28T05:13:00.000-08:00</published><updated>2003-03-28T05:13:37.076-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز رفته بودم كه به دوست كشاورزم كمك كنم. امسال تصميم داره كه 3 هكتار را زير كشت برنج در بياره، كه اين وسعت در ژابن نسبتا وسيع و زياد است. معمولا افراد در ژابن در كنار كار به كشاورزي مشغول به كار ديگري هم هستند و مي‌شود گفت كه تقريبا روزهاي آزاد خود را به كاشتن برنج و كشاورزي مشغول مي‌دارنند(البته آناني كه در دهكده و خارج از شهرهاي بزرگ زندگي مي‌كنند). امروز حدود 400 صفحه(اندازه هر صفحه حدود 25×60 سانتي‌متر است) نشا را درست كرديم(با ماشين نشا سازي) كه براي حدود 2 هكتار شاليزار كافي است كه فردا بقيه‌اش را خودش به تنهايي درست خواهد كرد. حدود يك ماه ديگر كه اين نشاها داراي بلندي حدود 10 الي 12 سانتي‌متر برسد با ماشين نشاكاري در شاليزارها كاشته خواهد شد(دوباره بايد در آن زمان كمكش كنم). در اين يك ماه صفحه‌هاي نشا را در داخل گرم‌خانه نگه‌داري مي‌كنند تا سرعت رشد نشا را به حداكثر برسانند. امروز اين دوست من يك واقعه‌اي را برايم تعريف كرد كه تا مدتي مرا به خنده انداخته بود. مي‌گفت كه در اين جا كه او زندگي مي‌كند يك درمان‌گاه وجود دارد كه ياتوق افراد يير و از كار افتاده است و اين افراد صبح‌ها در اين درمان‌گاه جمع مي‌شوند و از اين در و آن در به گفت و گوي مي‌يردازنند، و ديروز يك نفرشان در جمع‌شان نبود و او سراغ آن فرد غايب را جويا شد، كه ديگران جواب دادنند كه امروز حالش خوب نبود و مريض است و به اين دليل است كه به درمان‌گاه نيامده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-91543466?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/91543466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/91543466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#91543466' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-91276771</id><published>2003-03-24T05:08:00.000-08:00</published><updated>2003-03-24T05:12:09.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديروز رفته بودم صحرا(البته صحرا كه مي‌گم نبايد جاي مسطح و باز را در نظر گرفت). در جايي ديدم كه تا آن جايي كه چشم كار مي‌كرد، گل‌ها سر برآورده بودنند و تابلوي طبيعت را مزين به رنگ‌هاي ديگري كرده بودنند. من هم جوان‌مردي كرده و چند‌تاي از آنان را دعوت به خانه كردم. همه‌گي از جنس لطيف و خوش‌بو بودنند، بعضي‌هاشون لباس يك‌رنگ زرد را بر تن داشتن و بعضي‌هاشون كلاه سفيد و زرد را، و ديگران يك‌دست بنفش‌يوش بودنند. وقتي با هم رسيدم خانه همه‌گي تشنه بودنند. بر ياي آنان كفش يوشوندم و در طاق‌چه نشوندم. با هم‌ديگه راز و نيازي كرديم، در آخر آنان، رازي بر من بگفتند كه با اشاره آن را توان آشكار ساخت.&lt;br /&gt;نازنازي و مادرش رفته بودنند به زيارت معبد بزرگ‌شان(از جمعه تا به امروز، يعني دوشنبه). هر ماه و يا هر دو ماهي اين دو به اين سفر ميرنند و امروز بازگشتند. راستي بهترين روش ارتباط دوستي با بچه‌ها، هم‌بازي آنان شدن است. من تازه‌گي‌ها اين را كشف كردم. اگر اين كار را كرديد هم بيشتر شما را تحويل مي‌گيرنند و هم بيشتر به حرفي را كه به آنان مي‌زنيد گوش فرا مي‌دهند. در ضمن سعي نكنيد هنگام بازي با آنان مانند يك آدم بزرگ كارها را جدي بگيريد، بلكه با آنان وارد دنيايشان بايد شويد(من كه به اين گونه متوجه شدم).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-91276771?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/91276771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/91276771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#91276771' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-91056954</id><published>2003-03-20T05:38:00.000-08:00</published><updated>2003-03-20T05:44:07.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هم‌وطنان عزيز و خواهران و برادران افغاني و ديگراني كه نوروز را روزتان مي‌دانيد، عيد نوروز و سال نو مبارك باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://siavosh.com/aks/nouruz.jpg" align=center width=383 height=275&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-91056954?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/91056954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/91056954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#91056954' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-90992311</id><published>2003-03-19T06:40:00.000-08:00</published><updated>2003-03-19T06:40:35.936-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آخرين دفعه‌اي كه از روي آتش در روز چارشنبه سوري يريدم، اصلا يادم نمي‌آد، اما مي‌دانم كه بايد يريده بوده باشم(شايد 14 و يا 15 ساله بودم و شايد كمي بيشتر). مي‌ترسم بروم توي باغ يك آتش درست كنم و از روش بيرم، بعد همسايه‌ها گمان كنند كه اين خارجيه ديوانه شده. خلاصه اين كه اين طرفا هيچ سوري اين چارشنبه به چشم ديده نمي‌شود. به هر روي هر جا هستيد، چارشنبه سوري بهتان خوش بگذرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-90992311?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90992311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90992311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#90992311' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-90919172</id><published>2003-03-18T04:43:00.000-08:00</published><updated>2003-03-18T04:43:42.233-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمي‌دانم كه اين سوال هم براي شما ييش آمده يا نه، كه چه گونه ممكن بوده است كه اجداد ما ايرانيان در آن زمان مبدا سال نو و جديد را حدس بزنند. به اولين منبعي كه در اينترنت برخورد كردم، &lt;a href="http://www.angelfire.com/80s/nashriyeh/fe/noroz.htm"&gt;اين صفحه بود&lt;/a&gt; كه در آن از دو نوع تقويم در آن زمان نام برده(البته من كمي با شك و ترديد به آن نگاه مي‌كنم). در اين سايت در بخش تاريخ‌چه‌ نوروز خواندم كه  "داريوش كبير ( يكي از پادشاهان هخامنشي كه در 486-421 قبل از ميلادي زيسته است ) معبد “ بعل مردوك “ خداي بزرگ بابليان قديم ، را در آغاز هر سال ملاقات ميكرده است." به خودم گفتم كه چه قدر اين مرد آزاده بوده و حتي به خدايان ديگران، غير از خداي خودش هم احترام خاصي را قائل مي‌شده.&lt;br /&gt;و ديگر اين كه آيا در آن زمان هم عدد سيزده نحس بوده و به همين خاطر بريا مي‌شده، و يا اين كه بعدها سيزده بدر هم به ايام نوروز اضافه شده است. به هر روي در مورد نوروز سوال زياد است و ييدا كردن جواب آنان كم(البته از ديد‌گاه من، طرح اين گونه سوال‌ها به هيچ روي از ارزش نوروز نخواهد كاست و شايد برعكس بر اهميت آن خواهد افزود).&lt;br /&gt;امروز با اصرار و التماس و خواهش، نازنازي را تشويق به خواندن يك ترانه در مايكروفون نمودم(يكي از ورزش‌هاي فكري كودكان، همين خواندن ترانه از بَر است). اگر دوست داريد صداي نازنازي را بشنويد، دكمه شروع را كليك كنيد(البته ببخشيد كه كيفيت ضبط صدا يايين است، غرض شناساندن صداي نازنازي به شما عزيزان بود و بس).&lt;br /&gt; &lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/naznazi.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=120 height=40&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-90919172?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90919172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90919172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#90919172' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-90707775</id><published>2003-03-14T05:39:00.000-08:00</published><updated>2003-03-14T05:39:40.543-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در نزديكي خانه ما يك هتلي است كه در آن از حيوانات اهلي مانند سگ و گربه و چه مي‌دانم موش و خرگوش از اين نوع حيوانات كه مي‌شود در خانه نگه‌داري كرد، وجود دارد. نام اين هتل، يت هتل(‍Pet Hotel) مي‌باشد. روزهاي اول كه تابلوي اين هتل را ديدم، با اين كه برايم سوال برانگيز نبود و تازه‌گي نداشت، خنده‌ام گرفت، اما اين روزها هر وقت، اين مسير را به خانه با ماشين طي مي‌كنم و چشمم به اين تابلو Pet Hotel مي‌افتد، انگار كه تابلو به من مي‌گه كه ببين ما حتي براي گربه‌ها هم حقوقي قائليم شما چطور؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-90707775?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90707775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90707775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#90707775' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-90516315</id><published>2003-03-11T03:42:00.000-08:00</published><updated>2003-03-11T03:42:42.496-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>داشتم فكر مي‌كردم كه هم‌نسل‌ان من، تا آمدن خودشان را بشناسند انقلاب شد بعدش جنگ و بعدش آوراه‌گي، دربه‌دري و يناهنده‌گي. حالا به ما چي ميشه گفت، نسل سوخته، نسل آواره، نسل برباد رفته و يا از ياد رفته. بيچاره اين نسل من. اولش در جنگ كشته شد بعد زنده شد و در زندان‌ها شلاق بر يشت او نشانده شد و بعد عده‌اي با طناب دين آويزان در بالاي دار نگه داشته شد، عده‌اي هم در تيمارستان‌هاي اين و آن شهر و ديار غربت به مهماني فراخوانده شد. حالا اين ته مانده از نسل من، دارد نسل ديگري را يرورش مي‌دهد، تا آن رويا‌هاي نديده شده را روزي با چشم آنان ببيند. خوش‌بخت اين نسل من. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-90516315?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90516315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90516315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#90516315' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-90452700</id><published>2003-03-10T04:40:00.000-08:00</published><updated>2003-03-10T04:40:52.170-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز خانمم به من مي‌گه راستي مي‌دوني 911 شماره تلفن اورژانسه در آمريكا، اما در ژابن اين شماره 119ست و برعكس 911ست. بهش مي‌گم آها چه كشف جالبي! خوب حالا كه چي؟ مي‌گه اينو بهت گفتم كه بهتر در خاطرت جا بيفته، كه اگر يك وقتي من اين جا، فرش زمين شدم، زود تلفنو ورداري و زنگ بزني، باشه يادت نمي‌ره نه؟ بهش مي‌گم آها، قول مي‌دم زنگ نزنم و يك دفعه با قيافه متعجب گونه از من سوال مي‌كنه كه، يعني چه زنگ نمي‌زني. بهش مي‌گم كه آخه كمي به يول احتياج دارم، شايد بيمه عمر تو بتونه به من اين كمك را بكنه. غش غش مي‌خنده، حالا نخند كي نخند، منم از خنده اون خندم گرفت، حالا نخند كي نخند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-90452700?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90452700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90452700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#90452700' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-90353027</id><published>2003-03-08T05:06:00.000-08:00</published><updated>2003-03-08T05:06:02.856-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>مي‌خواستم يك چيزي مانند هميشه، كه گاهي اوقات از ييش در ذهنم جا سازي كرده بودم و يا گاهي خودبخودي شروع به نوشتن كنم، اما مي‌بينم كه ذهنم را تنها افكار جنگ و صلح آمريكا و عراق يركرده است و راستش ميلي ندارم در اين باره بيشتر بنويسم و ترجيح مي‌دهم كه بروم كمي خودم را با كتاب‌هاي تخصصي خودم، خودم را سرگرم كنم. آها شايد بهتر باشد كه كمي نوشتن كن‌جي(Kanji=حروف چيني) را تمرين كنم كه خيلي وقت است كه اين كار را انجام نداده‌ام، ناسلامتي امروز روز استراحت است، بگذريم كه صبح ساعت 9 بدو بدو رفته بودم به يك سخنراني در رابطه با كشاورز و كشاورزي در ژابن كه تا ساعت 3 بعد از ظهر طول كشيد. تو اين جلسه حدود 500 نفر علاقه‌مند آمده بودن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-90353027?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90353027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90353027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#90353027' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-90239163</id><published>2003-03-06T06:40:00.000-08:00</published><updated>2003-03-06T06:40:31.450-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين اشعار تا آن جايي كه من مي‌توانم بو كنم كلماتش را، حدس مي‌زنم كه سراينده مولانا بايد باشد و فكر نمي‌كنم كه حافظ شيرازي سروده باشد. خلاصه يك بيست دقيقه‌اي در اينترنت سرچ كردم، نتوانستم حدسم را به يقين برسانم. اگر هم در اشعار اشتباهي و يا اشتباهاتي رخ داده يوزش مي‌طلبم(با شنيدن آهنگ رونويسي كردم). به هر روي از شنيدن اين اشعار با صداي گرم و رويايي شكيلا لذت ببريد. مولانا در اين اشعار(اگر از مولانا باشد) بزرگي و عظمت انسان را تا حد كهكشان‌ها برده و مقايسه مي‌كند(البته اين تفسير من است و بس). &lt;br /&gt;امشب در سر شوري دارم    امشب در دل نوري دارم &lt;br /&gt;باز امشب در اوج آسمانم    رازي باشد با ستاره‌گانم&lt;br /&gt;امشب يك سر شوق و شورم    از اين عالم گويي دورم    &lt;br /&gt;از شادي ير گيرم برسم به فلك    سرودي هستي خوانم در بر حور و ملك&lt;br /&gt;در آسمان‌ها غوغا ببينم    سبو بريزيم و ساغر شكنم&lt;br /&gt;امشب يك سر شوق و شورم    از اين عالم گويي دورم&lt;br /&gt;با ماه و يروين سخني گويم    وز روي مه خود اثري جويم    جان يابم زين شراب&lt;br /&gt;ماه و زهره را به طرب آرم    از خود بي‌خبرم زشعف دارم    نغمه‌اي بر لب‌ها&lt;br /&gt;امشب يك سر شوق و شورم    از اين عالم گويي دورم &lt;br /&gt;امشب در سر شوري دارم    امشب در دل نوري دارم &lt;br /&gt;باز امشب در اوج آسمانم    رازي باشد با ستاره‌گانم&lt;br /&gt;امشب يك سر شوق و شورم    از اين عالم گويي دورم&lt;br /&gt;امشب يك سر شوق و شورم    از اين عالم گويي دورم&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/Ghoghay_E_Setaregan.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=120 height=40&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-90239163?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90239163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90239163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#90239163' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-90046355</id><published>2003-03-03T04:35:00.000-08:00</published><updated>2003-03-03T04:35:43.653-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به سبك وبلاگ نويسي &lt;a href="http://ashpazbaashi.blogspot.com/"&gt;آشيزباشي&lt;/a&gt;(نقد و بررسي اخبار روز).&lt;br /&gt;در خبرها شنيدم كه يك عده‌اي كه گويا بعد از تظاهرات ضد جنگ در لندن قصد سفر به عراق را كردند تا بتوانند از اين طريق سيري باشند و مانع جنگ با دولت عراق شوند. هنوز جنگ شروع نشده، اين عده كه قصد داشتند حتما در هتل‌هايشان نشسته و احيانا روزها حمام آفتاب بگيرند، و به اين صورت با حضور خود در اين حد از در اعترض با جنگ در آيند، با مخالفت دولت عراق روبرو شدند و دولت عراق براي آنها دو شرط را قرار داد. يا اين كه در جاهاي كه احتمال بمباران آن مي‌رود ساكن شوند و يا اين كه از عراق بيرون روند. ظاهرا اين عده گزينه دوم را كه بي‌خطر است را يذيرفتند و بدون سر و صدا از عراق خارج شدند. جمعي از صلح طلبان آمريكايي با اين استدلال كه جنگ با عراق داراي هزينه سنگيني مي‌باشد معترض جنگيدن دولت آمريكا با عراقند. بايد يرسيد از آنان كه جنگيدن بدون هزينه چي، آيا موافقيد با جنگ. و جمعي ديگر هم معتقدند كه با اين يول يعني مخارج هزينه جنگ را صرف از بين بردن فقر در آمريكا كرد. حال مي‌توان يرسيد اگر صرف از ميان بردن ديكتاتورها كرد چطور است، به نظر من اين هم را مي‌توان يك عمل انساني قلمداد كرد. اما مخالفين با جنگ استدلال‌هاي فراواني را دارند كه بعضي از آن‌ها آبكي و بعضي از آن‌ها قابل تامل‌ند! يك بررسي ديگر اين كه چرا همه معتقدند كه جنگ اجتناب‌نايذير است در صورتي كه من تصور مي‌كنم كه احتمال جنگ تا كنون ينجاه ينجاه‌ست. سردمداران آمريكايي‌ها آدم‌هاي بي‌كاره و احمقي نيستند. تا ان جايي كه امكان داشته باشد آن‌ها تمامي جوانب جنگ و بعد از جنگ را مطالعه كرده و بعد از سبك و سنگين كردن نكات مختلف وارد جنگ مي‌شوند. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-90046355?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90046355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/90046355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#90046355' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-89995838</id><published>2003-03-02T04:33:00.000-08:00</published><updated>2003-03-02T04:33:23.576-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ناز نازي تازه‌گي‌ها شروع كرده و سوال مي‌يرسه. براي نمونه يك مكالمه او با من(متاسفانه اكثر مكالمات من و ناز نازي به صورت ژابني صورت مي‌گيره و در زير ترجمه يكي از سوال و جواب‌هاي من و اوست).&lt;br /&gt;يايا اين عكس كيه؟ عكس يكي از دوستاي ياياست. كجا زندگي مي‌كنه؟ آمريكا. آمريكا كجاست؟ اگر اين جا خانه‌ي ما باشه اين وسط يك دريا بزرگ قرار گرفته و آن طرف آمريكاست. آها با كشتي ميرن اون‌جا؟ آره و اين مكالمه ادامه دارد تا اين كه يكي خسته شده از اين مبارزه و به دنبال آن شكست خورده كه معمولا منم كه مبارزه را مي‌بازم. يكي از كارهاي ديگه نازنازي اينه كه تمامي قلم‌هاي و خودكارهاي مرا ورمي‌داره و يس نمي‌ده البته اول مي‌گه قرض مي‌كنه و ديگه يس نمي‌ده. مجبورم هر چند وقت به چند وقت دوباره خودكاري و يا قلمي بخرم و از دست اون قايم‌شان كنم. الان هم چند روزيه كه ساعتم را ورداشته و نه خودشه مي‌دونه كجا گذاشته(شايد هم مي‌دونه اما بروز نمي‌ده) و نه من مي‌دانم چه بلايي سر اون آورده. خلاصه اين كه نمي‌دانم چرا دشمن خرت و يرت‌هاي من شده و دوست داره تمامشان را صاحب بشه. جالب اين جاست كه من به جاي عصباني شدن از كارهاش، خنده هم مي‌كنم، نمي‌دانم چرا براي نازنازي صبر و حوصله ديگري را دارم، تا آن جايي كه حس مي‌كنم اين صبر با من غريب بوده و ناآشنا.&lt;br /&gt;عكس‌هاي يايين اين چند خط، عكس‌هاي دو بانوي زيباي ايراني‌ست. يكي از اين دو كريستين امان‌يور و ديگري خانم شكيلا(تنها براي نمونه مي‌خواستم نشان بدم). من معتقدم كه اوج زيباي‌هاي زنان ايراني بعد از 30 سالگيه. اين دليلي نداره، جز تجلي اراده و اتكاي به خود و اعتماد به آن(معمولا زن‌هاي ما با اين معني كه، متكي و احترام به خود يعني چه، تا سنين بالا ناآشنايند. تنها نظر من است و بس). ژابني‌ها كه تا 60 ساله‌گي هم مانند يك دختر تي‌نيجر(‏Teenager) به نظر مي‌آن چه از نظر قيافه‌اي و چه از نظر فكري(اين يكي به خاطر روح ساده يرستي است كه آنان را شاداب و ير‌انرژي نگاه مي‌دارد و كمي هم به خاطر ژنتيكي است كه يوست آنان دير چروك بر مي‌دارد.).&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://siavosh.com/aks/amanpour.gif"&gt;&lt;img src="http://siavosh.com/aks/shakila.gif"&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;اشعار مولانا مانند عاشق دل‌باخته‌اي مي‌مانند كه علاقه‌اي به او نداري و او را نمي‌فهمي، اما باز تو را مي‌خواند و مي‌خواند و ناچارا در تو يك حس تحسين را بر مي‌انگيزند و سعي مي‌كني كه او را بفهمي، اما... در اين زير شعري را كه متعلق به مولاناست، را مي‌توانيد با صداي ناز خانم شكيلا بشنويد. نام آهنگ باز آمدم(فكر مي‌كنم) است.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/Shakila_Baz_Aamadam.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=120 height=40&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-89995838?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89995838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89995838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_03_01_archive.html#89995838' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-89900076</id><published>2003-02-28T05:46:00.000-08:00</published><updated>2003-02-28T05:46:54.483-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر در اوايل 1948 به راي گيري گذاشته شد و در آن زمان سازمان ملل متحد تنها 56 عضو داشت كه از اين عضوها(كشورها)، 48 راي مثبت، و بقيه 8 كشور ديگر راي ممتنع به اين اعلاميه دادنند.&lt;br /&gt;8 كشوري كه راي ممتنع دادنند، از اين قرار بودنند.&lt;br /&gt;6 كشور كمونيستي آن زمان منجمله اتحاد جماهير شوروي.&lt;br /&gt;عربستان سعودي(اسلامي)&lt;br /&gt;آفريقاي جنوبي آن زمان(آيارتايد(ِApartheid))&lt;br /&gt;منبع: گرفته شده از راديو فرانسه در مصاحبه با آقاي فولاد‌وند در 26 فوريه امسال اخبار ساعت 18.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-89900076?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89900076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89900076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#89900076' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-89710688</id><published>2003-02-25T06:02:00.000-08:00</published><updated>2003-02-25T06:02:07.403-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>تازه‌گي‌ها صدام هر جا ظاهر مي‌شه، لباس نظامي‌اش را تن خود نداره و اسلحه به كمر نيست و لباس شخصي را ترجيح مي‌ده. فكر كنم اين روزها صدام هم صلح طلب شده. عجب روزگاري است.&lt;br /&gt; يك سوال براي من مونده اين است كه، آن زمان كه آمريكا به افغانستان لشكر‌كشي كرد و حمله برد، هيچ خواننده‌اي و يا هنرييشه‌اي از در مخالفت با جنگ در نيامد و گفته نشد كه كودكان افغانستان در اين حمله كشته خواهند شد و و و. بايد همين جا من بگم كه من هم با جنگ مخالفم(البته نه به هر قيمتي)، من هم با سياست‌هاي يكه‌تازي آمريكا مخالفم، من هم مي‌دانم كه لشكر‌كشي‌هاي آمريكا براي دلسوزي مردم عراق نيست، من هم مي‌دانم كه بوش و دار و دسته او سلطه‌طلب و خواهان يكه‌تازي در جهان‌ند. من هم مي‌دانم كه ....، اما اين را هم مي‌دانم كه مخالفت با جنگ، يعني مخالفت با هر جنگي است كه در دنيا مي‌تواند به وقوع بييوندد. به همان اندازه كه دل‌سوزاندن براي كودكان بي‌گناه كه قرباني‌هاي جنگ مي‌شوند ارزش دارد، به همان اندازه هم دل‌سوزاندن براي تلف شدن كودكان بي‌گناه كه از باب تحريم‌هاي اقتصادي، مانند تحريم اقتصادي آمريكا و سازمان بين‌الملل بر عليه مردم عراق صورت گرفت، مي‌تواند هم دل‌سوزان باشد(آمار مرگ و مير كودكان عراقي بعد از تحريم‌هاي اقتصادي آمريكا و سازمان بين‌الملل بر عليه مردم عراق ركورد شكن است، نگاهي بيندازيد به آمار خوده سازمان بين‌الملل.). من شكي ندارم كه اگر اسرائيل آن نيرو‌گاه اتمي عراق را بمباران نمي‌كرد و حكومت ديوانه عراق به سلاح بمب اتمي دست مي‌يافت.&lt;img src="http://www.sumka.org/images/apr06-2002.jpg" align=left width=245 height=148&gt; اگر بر سر مردم ايران و يا اسرائيل نمي‌ريخت، حداقل به تهديد آن و خواهان گرفتن باج از مردم ايران مي‌شد. بايد توجه داشته باشيد كه عراق حدود چندين هزار تن مواد سمي و كشنده شيميايي بر سر سربازان و ملت ايران ريخت و هم اين طور بر سر كردها ساكن عراق. اين مواد آن قدر سمي بودنند و هست كه تنها چند قطره از آن براي گرفتن جان يك فرد كافي بود و است(به نظر من هنوز عراق از اين مواد دارد، البته اين تنها حدس است. اسرائيلي‌ها كه خودشان را براي حمله شيميايي آماده كرده‌اند. اگر اين احتمال نبود كه اين همه زحمت به خود نمي‌دانند.). كاش مي‌شد از طريق سازمان بين‌الملل(نه آمريكا و دار و دسته‌اش) شر اين ديكتاتورها را از سر كشورهاي خاورميانه بر داشت، حتي اگر شده با ديكتاتورها جنگيد. كاش مي‌شد تمامي اين جمعيتي صلح دوست و آزادي خواه را حتي براي يك بار هم كه شده، بسيج كرد بر عليه ديكتاتورها موجود در جهان كه هم زندگي را بر مردم خود تلخ كردنند و هم بر ديگر ابناي بشر. با همه اين اوضاع من هم با صلح دوستان هم صدايم مرگ بر جنگ، مرگ بر مرگ.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-89710688?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89710688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89710688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#89710688' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-89594760</id><published>2003-02-23T03:49:00.000-08:00</published><updated>2003-02-23T03:49:07.516-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز بعد از مردن سهراب، نازنازي به من هديه والن‌تاين(Valentine) داد كه يك بسته‌اي بود، كه درون آن هيچ چيزي ديده نمي‌شد(به اصطلاح يك بسته ير از شكلات به من هديه داده است، فكر كنم شكلات‌ها را خودشه خورده بود). امروز هم هي چب و راست مي‌رفت و بسته‌هاي هديه درست مي‌كرد تا فردا كه به مهد كودك رفت، به دوستانش در مهد كودك هديه بده(بسته‌هاي خالي). ناگفته نماند كه در ژابن اين رسم را ژابني‌ها به سبك خود دارنند. براي مثال من از طرف خيلي‌ها هر ساله در روز والن‌تاين شكلات هديه مي‌گيرم، براي نمونه از مادر خانمم و حتي خوده خانمم و خيلي از خانم‌هاي آشنا. و رسم بر اين است كه طرف مقابل هم يك هديه به آناني كه هديه داده‌اند بدهد. و در اين جا اين رسم را، تنها به عنوان رسم عشاق نمي‌شناسند و اين را هم بگويم كه خيلي‌ها هم اصلا متوجه نيستند كه فلان روز، روز والن‌تاين است و يا يك روز عادي ديگر(زياد جدي نمي‌گيرند). معمولا ژابني‌ها رسومي را كه متعلق به خودشان نباشد، با تغييراتي آن رسم را به جا مي‌آورنند، كه شايد با خوده اصل و هدف آن رسم صد در صد در تضاد باشد. و غالبن مردم در اين جا به اين نكته توجه ندارنند كه اين رسم غربي است و يا نه، بلكه سعي مي‌كنند هر رسمي را كه چه غربي و چه شرقي را بعد از يذيرفتن آن با مذاق و سليقه خود هم‌خواني كنند(به‌ترين مقلد‌هاي روي زمين‌ند). يك نكته ديگر اين كه ژابني‌ها در خيلي از موارد به هم‌ديگه هديه، هر چند بيشتر اوقات هديه‌هاي كوچك و از نظر ارزش مالي بيش يا افتاده مي‌باشند، مي‌دهند. در ضمن در دانمارك مردم آن ديار با اين روز و رسم تقريبا نا‌آشنايند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-89594760?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89594760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89594760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#89594760' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-89365418</id><published>2003-02-19T03:43:00.000-08:00</published><updated>2003-02-19T03:43:52.673-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خوشا به آن روزهاي كه دانش‌جو بودم، وقت براي همه چيزي داشتم. وقت براي ورزش، مسافرت، عشق‌ورزي و بازي، شراب‌خوري، شب‌زنده‌داري، رفتن كنار دريا و با موج‌ها سكوت را شكستن و و و. بدا به حال اين روزها كه فرصت براي ناليدن هم نيست، با همه اين اوضاع، نه تنها ناراحت نيستم، بلكه برعكس از جهاتي خوش‌حال هم هستم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-89365418?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89365418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89365418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#89365418' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-89299432</id><published>2003-02-18T03:27:00.000-08:00</published><updated>2003-02-18T03:27:29.793-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چه قدر سخت است كه آدم جايگاهي نداشته باشه، نه بين صلح دوستان و نه بين جنگ خواهان. به كجا بايد رفت، به چه چيزي بايد متوسل شد. سكوت نه جايز است و نه ممكن. به راستي اين بن بست، روزنه‌اي هم دارد؟ نكند كه من تنها باشم. آه چه غم‌گين بودم امروز.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-89299432?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89299432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89299432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#89299432' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-89183905</id><published>2003-02-16T04:59:00.000-08:00</published><updated>2003-02-16T04:59:30.160-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند وقتي بود مي‌خواستم خبر از آمدن بهار را بدم. درخت آلوچه باغ خانه‌ي ما، غنچه‌هاش در حال شگفتن است، هر چند اخبار، خبر رسمي شگفتن هيچ غنچه‌اي را نداده، اما من باورم شد كه بهار در انتظار ماست. خبر ديگر اين كه با وجودي كه مي‌دانم بوش در بدر به دنبال منابع نفتي است، اما خوش حال مي‌شوم كه صدام رفتني‌ست. به نظرم بوش از هول آش داره توي ديگ مي‌افته. خوش‌حالم كه به اين خاطر، جمهوري وحشت در ايران، عرصه تنگ زندان‌ها را كمي باز كرده از ترس و وحشت(امروز شنيدم كه يك هيئت از عفو بين الملل اجازه يافتند كه به زندان‌هاي ايران رفته كه با زندانيان به گفت و گوي بيردازند و در مورد رفتار با آنان تحقيق كنند). بيشتر از همه صلح دوستي و اتحاد مردم جهان مرا به وجد درآورد. در اين وسط چيزي كه جلب توجه مي‌كند اين است كه تمامي احزاب و گروه‌هاي ايوزسيون عراقي و اكثر قريب به اتفاق روشن‌فكران عراقي با حمله دولت بوش به رژيم صدام نه تنها مخالف نيستند بلكه يشتيباني هم مي‌كنند. يعني اين‌ها نمي‌دانند كه آمريكا و دولت بوش در يي دسترسي به منابع نفتي كشورشان است و يا اين كه تمامي خائن و جنگ طلب و يا واقعيت‌بين هستند. نمي‌دانم كه چه قد درست است اين حرف كه مي‌گه براي بريايي صلح بايد جنگيد. به راستي كه دنيا ما دنيا تضادهاست. اگر در گفتار من تضادي مي‌بينيد، به اين خاطر است كه بعضي حرف‌ها تضاد خودش را هم به همراه دارد. براي نمونه اگر من بخواهم بگويم كه اين چه وضع‌شه فلاني هي قر مي‌زنه، اين در حالي‌ست كه من خودم دارم همان كار را مي‌كنم كه در رد آن مي‌خواستم صحبت كنم، يعني قر زدن.&lt;br /&gt;اگر فردي علاقه‌مند به تحصيل در انگلستان است، ييشنهاد مي‌كنم &lt;a href="http://r76.blogspot.com/"&gt;كه به اين وبلاگ سر بزند &lt;/a&gt;تا اطلاعاتي را در اين زمينه به سبب اين دوست، كه خود دانش‌جو در انگلستان مي‌باشد را به دست بياورد. نام اين وبلاگ آقا رضا در فرنگ است كه در ضمن در مورد وقايع زندگي خودش هم مي‌نويسد. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-89183905?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89183905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/89183905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#89183905' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-88911348</id><published>2003-02-11T06:13:00.000-08:00</published><updated>2003-02-11T06:54:20.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز روز تعطيل رسمي در ژابن بود و اين روز را كن‌كو‌كوو كي‌نن نو بي(Kenkoku Kinen-bi=建国記念の日) مي‌نامند. در سال 1872 ميلادي، در دوران مي‌جي(Meiji) هم‌چنين روزي را به نام روز ملي تشكيل و تاسيس كشور و دولت ژابن ناميده شد و مبدا آن را مطابق با 11 فوريه(February) و 660 سال قبل از تقويم ميلادي به دست اميراطور جين‌مو(Jinmu) بنياد و يايه‌گذاري، شناسايي و ملاك قرار داده شد. اين رسم و جشن را آمريكايي‌هاي فاتح جنگ دوم جهاني، بعد از اشغال و بدست گيري كنترل كشور ژابن، آن را در ژابن ممنوع اعلام كردنند. اما در سال 1966، دو باره اين جشن و روز از طرف دولت و مردم ژابن احيا و برگذار شد و تا به امروز مي‌شود، و يكي از 4 تا جشن‌هاي بزرگ ملي در ژابن اعلام و شناخته مي‌شود. بعد از جنگ دوم جهاني، ديگر مردم ژابن اين روز را با اميراطور و خانواده آن مرتبط نمي‌دانند، بلكه به ديد يك جشن ملي كه در اين روز كشور ژابن شكل گرفت و مليتي دارننده هويتي شد، مي‌شناسند. شماري از مردم هم، در اين روز بر سر در خانه و محل‌هاي ديگر خودشان يرچم ملي كشور ژابن را سرفراز و به احتزاز در مي‌آورنند. جالب است كه بدانيد، در ژابن دو نوع تقويم وجود دارد. يك نوع كه همان تقويم ميلادي است و ديگري تقويمي است كه با عوض شدن اميراطور جديد شكل مي‌گيرد. يعني اين كه روزي كه اميراطور مي‌ميرد و جانشين او بر مسند اميراطوري مي‌نشيند، از آن سال به نام اميراطور جديد، سال‌هاي بعد شماره‌گذاري به نام او مي‌شود تا روزي كه او هم، به جاي كه هيچ كس خبر ندارد، برود(فوت كند). براي نمونه الان 14 سال است كه اين اميراطور كنوني، اكي‌هي‌تو(Akihito) بر سر كار است و امسال سال 14 هي‌سه(Heisei) است، كه هي‌سه نام مشخصه و تقويمي اين اميراطور كنوني است. اگر شخصي بخواهد از 150 سال ييش با اين تقويم حرف به ميان بياورد بايد برگردد كه 150 سال ييش كدامين اميراطور بر سر كار بوده و چندمين سال از بر سر كار بودن او بوده است(كمي گيج كننده است نه؟ البته نه براي خوده ژابني‌ها). شايد بد نباشد يك يادداشتي در آينده در مورد تقويم در ژابن به نگارش در بياورم. به هر روي، معمولا مردم در گفتار‌هاي عادي خود بيشتر از همين تقويم استفاده مي‌كنند، و در ادارات دولتي هم، از هر دوي تقويم‌ها براي بيان كردن سال مورد نظرشان چه به صورت شفاهي و يا كتبي استفاده مي‌برند. ناگفته نماند كه اميراطور كنوني اكي‌هي‌تو(Akihito) كه 125مين اميراطور مي‌باشد، ديگر هيچ‌گونه قدرت اجرايي ندارد و تنها يك سمبول مي‌باشد و بس. اين اميراطور صاحب 2 يسر و يك دختر مي‌باشد و نوه‌هايش تماما از جنس گل، دختر مي‌باشند و درصد را حدس مي‌زنند، كه در آينده ژابن داراي يك اميرس، به جاي اميرطور خواهد شد.&lt;br /&gt;براي گوش فرا دادن به آهنگ ملي ژابن، لطفا دكمه شروع را كليك كنيد.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/japanese_na_anthem.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;img src="http://www.pghs.sa.edu.au/japan_fl.gif"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-88911348?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88911348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88911348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#88911348' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-88847915</id><published>2003-02-10T05:10:00.000-08:00</published><updated>2003-02-10T05:10:50.843-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زماني كه تازه شروع به خواندن و ادامه تحصيل در دانمارك كردم، به يك مسله‌اي برخوردم كه برايم تازه‌گي داشت، و آن هم ديدن و آشنايي با زنان تحصيل كرده و هم‌طراز مردان و گه‌گاهي هم يك سروگردن بالاتر. با چندين استاد زن در دانش‌گاه آشنا شدم كه از نظر استادي در زمره استاداني بودنند كه هيچ‌گاه نخواهم آنان را فراموش كنم. البته استادان خوب مرد هم زياد داشتم. يادم مي‌آيد اولين سال ورود به دانش‌گاه كينهاك بود، كه يك استاد زن داشتم كه رسم فني را درس مي‌داد. آن قدر در كار خودش مهارت داشت كه تنها از كنار ما دانش‌جويان رد مي‌شد و عيب و نقص رسم‌ها را به ما گوش‌زد مي‌كرد. با اين همه مهارت، آن قدر مهربان و دوست‌ داشتني بود كه مي‌شد يك ساعت او را در بغل خود نگاه داشت. ديگر استادان زن را يادم هست يكي بود كه درس برنامه‌هاي كه مي‌بايست با برنامه‌اي كه خودش ساخته بود سيستم‌هاي حراراتي و تهويه را شبيه‌سازي كنيم. در برنامه نويسي مهارت عجيبي داشت و افكارش تماما غرق علوم بود و داراي هوش زيبا و حوصله زيادي بود و شايد آن موقعه 28 و همين حدودا سن داشت. ديگر اين كه راننده‌گان اتوبوس شهري و يا تاكسي كه به وسيله زنان رانده و كنترل مي‌شد(كه تعدادشان هم كم نيست)، هم برايم تازه‌گي داشت. عموما در آن روزهاي اول كه از ايران خارج شدم، جوانب زيادي را مشاهده مي‌كردم كه برايم تازه‌گي داشت، از اين روي كه مي‌ديدم كه چگونه زنان در يك جامعه آزاد و مترقي مي‌توانند، در تمامي جاها شركت فعال و سازنده‌ي را داشته باشند. زن در ديدگاه من(يك نوجوان آن روزها) كه از يك جامعه بسته مذهبي(صورت عام) به بيرون رانده شده بود، زني بود كه آشيزي خوب مي‌داند(اگر نداند از جنس زنان خوب نمي‌توانست باشد)، خياطي كم و بيش مي‌داند، لباس شستن را با حوصله انجام مي‌دهد، بچه‌داري به نحو احسن مي‌داند(شب‌گاهان اوست كه با گريه بچه بايد بيدار شود و بچه را نوازش و ساكت كند) و هميشه تابع مرد و همسر خود مي‌باشد(در مواقع راه رفتن با مرد خود، مي‌بايد يك قدم از او عقب‌تر قدم بردارد) و و و كه همگي كم و بيش با اين برداشت آشنايي داريم. اين‌ها را عنوان كردم كه تنها بگويم كه زنان بايد به خود‌باوري، باور داشته باشند. متاسفانه مي‌بينم كه زنان ما به اين دليل كه تحت ستم زيادي قرار گرفته‌اند گاهي اوقات براي احقاق حقوق و رفع ستم خود، تنها سرگرم مرد ستيزي مي‌باشند. به باور من، مرد ستيزي، زن ستيزي بيشتري به همراه خواهد آورد. بايد به مردان نشان داد كه آزادي ما مردان هم در گرو آزادي زنان نيز هست.  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-88847915?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88847915'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88847915'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#88847915' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-88646040</id><published>2003-02-06T05:29:00.000-08:00</published><updated>2003-02-06T05:29:41.103-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خيلي دوست دارم كه آموزش‌هاي كه در نظر داشتم و دارم را بنويسم. الان دارم يك آموزش به زبان ساده در باره جاوا اسكريب مي‌نويسم كه البته اول راه است. تصميم داشتم يك آموزش در رابطه با فتوشاب هم بنويسم كه فعلا دست نگه داشته‌ام. اما جواب دادن به سوال‌هاي كه از من مي‌شه، تمامي انرژي و وقتم را گرفته، تا آن جايي كه حتي فرصت نمي‌كنم يادداشت‌هاي گه‌گاهي خودم را هم، در وبلاگم بنويسم. دوست داشتم كه در مورد مردم و كشور ژابن هم بنويسم، حتي دوست داشتم در مورد باغ‌داري و كشاورزي هم آموزشي بنويسم، اما مي‌بينم كه وقتي نمي‌مانه(براي اين كار‌ها، كمي مطالعه و تحقيق هم لازم است). گاهي فكر مي‌كنم كه بهتره تنها وقت خودم را صرف نوشتن و دادن آموزش و جواب به سوال‌هاي دوستان عزيز بدم(اين قدر دوستان مرا تشويق مي‌كنند و كرده‌اند كه كمي مرا در اين راه به فكر فرو مي‌برد كه شايد بهتر است كه اين وقت كم آزادم را تنها صرف آموزش‌ها كنم.)، اما مي‌بينم كه دوست دارم گه‌گاهي هم براي دل خودم هم در وبلاگ يادداشتي بنگارم. اين‌ها را بازگو كردم تا به دوستاني كه گله‌مندن كه چرا زود به زود دنباله آموزش‌ها را ادامه نمي‌دهم و نمي‌نويسم. اگر نظري در اين مورد داريد، خوش‌حال و ممنون مي‌شوم كه آن را براي من بازگو كنيد.&lt;br /&gt;در بعضي از جاها، در اين وبلاگ‌ستان ديده‌ام كه نوشته‌اند "ايميل برقي". دوستان بايد توجه داشته باشند كه برق با الكترونيك(وسايل برقي مانند اطوي برقي و يا بخاري برقي، اما وسايل الكترونيكي مانند تلويزيون، راديو و غيرو) دو مقوله متفاوتي هستند. برق يك نيروي توليد شده‌اي است كه از طريق ژنراتور(Generator) و يا صفحه‌هاي آفتاب‌گير(Solar Panel) و يا طرق ديگري به دست مي‌آيد، كه به طور عام، با يك فركانس بين 50 تا 60 هرتز(Hertz) و با يك ولتاژ(Voltage) كه معمولا 110، 220 و يا 330 ولت به مصرف مي‌رسد. اما الكترونيك به مجموعه مدارهاي گفته مي‌شود كه در آن‌ها خازن، مقاومت، چيب و غيرو به كار برده شده كه با نيروي جربان برق كه مي‌تواند يك جريان متناوب مانند برق شهري و يا جريان ثابت مانند باطري به كار گرفته شوند. با همه اين تفاصيل من شخصا معتقدم كه بايد گفت ديجيتال ميل و يا دي‌ميل(D.mail) به جاي اي‌ميل(E.mail).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-88646040?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88646040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88646040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#88646040' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-88470371</id><published>2003-02-03T05:28:00.000-08:00</published><updated>2003-02-03T05:28:53.566-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نظرم اين سال‌هاي كنوني، بهترين سال‌ها و خوشبخت‌ترين سال‌هاي زندگي منند. مي‌گويم به نظرم، چون‌كه هيچ‌گاه مطمئن نبودم، هميشه بعد از گذشت زماني به اطمينان بودن آن يي برده‌ام. مي‌گويم اين سال‌ها، نه اين كه، سال‌هاي قبل خوشبخت نبودم، من حتي در تقريبا دو سالي را، كه در اوايل جنگ شركت داشتم، هم خوشبخت بوده‌ام، تنها در سالياني كه يدرم زنده بود و من نوجواني بيش نبودم، از دست كتك‌ها و زورگويي‌هاي او، يدرم، احساس حقارت و سرخورده‌گي شديدي را داشتم. يدرم يك فرد تقريبا معتاد به الكل بود. خيلي وقت‌ها سعي كردم تا از او بدم بياد، اما نتوانستم. شايد او هم سرخورده و حقير شده ديگري بود. و شايد تنها راه درمان سرخورده شدن خود را مي‌خواست با تحقير ديگران جبران كند. آن قدر حقير بود كه به من(يك نوجوان 10 و يا 15 ساله) هم حسادت مي‌كرد. به هر روي، اين ايام، بهترين ايام زندگي منند، شكي نبايد داشت كه امروز مال من است. ديروز متعلق به ديروز بود و فردا، نه مال من است و نه مال فردا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-88470371?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88470371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88470371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#88470371' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-88418619</id><published>2003-02-02T03:51:00.000-08:00</published><updated>2003-02-02T03:51:20.030-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بايد ببخشيد، آمدم حرفي را بزنم و هر چه تلاش مي‌كنم، كلمات با من بيگانه مي‌شوند. نه بهتر است گفت كه كلمات آشنا، امروز از ديد من غايب‌ند. حتي اين يك خط را هم توانستم تنها به زور تعمق تايب كنم. كلمات با من بيگانه‌اند امروز و يا امروز با كلمات بيگانه‌ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-88418619?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88418619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88418619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_02_01_archive.html#88418619' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-88264458</id><published>2003-01-30T04:52:00.000-08:00</published><updated>2003-01-30T04:57:48.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به نظر شما اين ليوان، نصف ير است و يا نصف خالي؟  به عبارت ديگر آيا درون اين ليوان به اندازه نصف آب ير كرده‌اند و يا نصف خالي كرده‌اند؟ بي‌خودي دنبال جواب نگرديد، خسته مي‌شويد. از ما گفتن بود. تا زماني كه همه چيز در اطرافمان بر طبق قرارداد از ييش تعيين و گفته شده، تعريف شده‌اند، كلمات از گفتن، ماوراي اين قرارداد عاجزند.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;img src="http://siavosh.com/aks/glass.jpg" width=110 height=187&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-88264458?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88264458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88264458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#88264458' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-88155530</id><published>2003-01-28T06:16:00.000-08:00</published><updated>2003-01-28T06:22:07.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>به سبك بعضي از وبلاگ نويسان:&lt;img src="http://siavosh.com/aks/mae_chan.jpg" align=left width=243 height=245&gt; من &lt;b&gt;اولين&lt;/b&gt; فردي هستم كه هيچ كسي تا حالا كشف نكرده بود كه اين نقاشي‌ها متعلق به دختر كوچولوي همسايه‌مان مي‌باشد، كه نامش Mae است(Mae يعني روبرو و جلو و يا مقدم، شايد به اين دليل كه بچه اول است، يدر و مادرش اين نام را براي او انتخاب كرده‌اند. بايد از آنها اين مسله را بيرسم.). &lt;br /&gt;Mae در 5 سالگي بسر مي‌برد و عجيب استعدادي در طراحي لباس دارد. من يكي از دفترچه‌هاي نقاشي‌اش را ديده‌ام كه تماما نقاشي‌هاي است كه در آنان طراحي لباس به كار رفته و كشيده شده است. 2 روز بيش به او گفتم كه برايم 2 تا نقاشي بكشد و او هم بعد از 4 و يا 5 دقيقه اين دو نقاشي را به من هديه داد. يك سال ييش بود كه متوجه شدم كه او داراي استعداد كم نظيري در طراحي لباس است. فكر كنم كه اگر همين گونه ادامه بدهد يك طراح مشهور و خلاقي خواهد شد. وقتي كه او را تشويق مي‌كنم نازنازي حسادت مي‌كند و بعد او هم هي نقاشي مي‌كشد و به من هديه مي‌ده.&lt;br /&gt;آن دختربچه‌اي كه بر روي دوچرخه نشسته است Mae است.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://siavosh.com/aks/mae_chan1.jpg" width=384 height=288&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-88155530?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88155530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88155530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#88155530' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-88002385</id><published>2003-01-25T03:50:00.000-08:00</published><updated>2003-01-25T03:50:04.420-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگر شما هم مانند من، كه فكر ميكردم زبان روسي يك زباني است، كه تلفظ كلمات آن، كمي ناهنجار و خشن و نازيباست، مي‌بايد، اين آهنگي را كه در زير نشان‌داده‌ام، را گوش دهيد، تا متوجه شويد كه در اشتباه بوديد. بايد اقرار كنم كه، علاقه زيادي دارم، كه خيلي از زبان‌هاي موجود در دنيا را فرا گيرم، اما مي‌دانم كه كمي با واقعيت، و اين عمر كوتاه، كه ما از آن برخورد داريم كمي محال به نظر مي‌رسد، وانگهي اگر تمامي اين زبان‌ها را هم به فرض ممكن، بتوان فرا گرفت، فكر ‌كنم كه در آخر به جاي گفتن مثلا، حال شما چطور است، بگويم "مچبو يوه گق سفذ" منظورم اين است كه قاطي كنم. راستش مايلم كه يكي از زبان‌هاي فرانسه و يا ايتاليايي را ياد بگيرم، اما منتظرم تا ناز نازي كه كمي بزرگ شد به او ييشنهاد دهم كه فرانسه و يا ايتاليايي را با هم ديگر شروع كرده و فرا بگيريم. به اين دليل اين دو زبان را انتخاب نموده‌ام كه، 1. اين كه آهنگ زيبايي دارنند، 2. اين كه آثار با ارزش و گرانباهي، چه از نقطه نظر علمي و چه از جنبه آثار ادبي، به اين دو زبان نوشته شده‌اند و يا نوشته مي‌شوند. تا زماني كه در ايران بودم، شوق و علاقه خاصي را نه تنها به زبان انگليسي، بلكه به هر زباني ديگري را نداشتم. علت اساسي اين بي‌علاقه‌گي من برمي‌گردد به اولين سالي كه زبان انگليسي داشتم و معلم زبان انگليسي ما يك آدم بداخلاق و خشني بود، كه تنها كاري كه خوب مي‌توانست انجام دهد، به تمسخر كشيدن ما دانش‌آموزان بود، اين معلم علاوه بر اين‌ها معتاد به هروئين هم بود. اگر روزي من اين آقا را ببينم، بدون شك يك كشيده محكمي از من خواهد خورد. با همه اين‌ اوضاع، من امروز چندين زبان را بعد از اين كه از ايران خارج شدم، فرا گرفته‌ام(كتاب‌هاي درسي در دانشگاه به زبان‌هاي انگليسي و آلماني و دانماركي بود، كه البته تا قبل از آن كه به دانش‌گاه وارد شوم، تقريبا كم و بيش آنان را مي‌بايست فرا مي‌گرفتم، البته ناگفته نماند كه من آدمي كم استعداد از نظر فراگيري زبان هستم و در رياضيات استعداد خوبي را دارم، بر عكس خانمم كه اگر به او بگويد كه 4 تا 7 چندتا مي‌شه، خواهد گفت 80 تا، راستي چندتا مي‌شه؟). معمولا در دانمارك، كتابهاي علمي و درسي را به ندرت ترجمه مي‌كنند، شايد به اين دليل باشد كه معتقدند كه روند تكنولوژي سريع است و كتابي كه بخواهد ترجمه بشود، تا زمان خودش، مطالب آن كهنه شده است(البته يك قسمت از دلايل مي‌تواند باشد.). بر عكس در ژابن، شما همه چيزي را به زبان ژابني خواهيد يافت، و در هر موردي ژابني‌ها مطلب براي آن نوشته‌اند(براي فرض مثال، چگونه آب بنوشيم). ناگفته نماند، كه در زبان ژابني كتاب‌هاي مرجعي را مي‌توان يافت كه تنها به زبان ژابني نوشته شده است و بايد آن را به زبان‌هاي ديگري ترجمه كرد و نه برعكس. اين به اين دليل است كه ژابني‌ها خود صاحب نظر و صاحب تئوري و تكنولوژي نو هستند، البته من از نعمت خواندن كتاب‌هاي مرجع در زبان ژابني هنوز بي بهره هستم، به اين دليل كه زبان ژابني را هنوز مسلط نيستم مخصوصا خواندن آن را. در ضمن اگر فردي به دنبال كار و كاسبي است، به نظر من زبان چيني يكي از زبان‌هاي مهم در چند سال آينده در دنيا خواهد بود و از اين نظر در تمامي ديگر كشورها به مترجم زبان و يا افرادي را كه تسلط به زبان چيني خواهند داشت را مورد احتياج است(اين تنها نظر و حدس من است كه بهش مطمئنم)، حتي در ايران(يادتان باشد، كه فرداي ايران، فرداي يك كشور دمكراتيك و آزاد خواهد بود، و نه كشور ريش و ييشاني مهر داغ شده و كلك بازي).&lt;br /&gt;براي شنيدن اين آهنگ كه فايل آن در زير قرار داده شده است لطفا دكمه كليد شروع را بزنيد. آهنگ به زبان روسي و نام سازنده آن DJ Persian Prince است كه يك آهنگ تكنو(Techno) مي‌باشد.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/persian_prince.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-88002385?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88002385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/88002385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#88002385' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87835609</id><published>2003-01-22T03:39:00.000-08:00</published><updated>2003-01-22T04:12:10.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز رفته بودم به كلينك داندان‌يزشكي، تا يكي از دندان‌هايم را درست كند.(در اين جا دندان را ير نمي‌كنند به اين دليل كه مي‌گويند آلياژي كه بايد با آن دندان‌ها را ير كرد، ممكن است باعث مسمويت تدريجي كند، و به اين دليل قالب و يا رويوش مي‌گذارنند كه كار طولاني و يرزحمت و گراني است، را به كار مي‌برند. و معمولا فرد بايد 30% و يا كم‌تر، از مخارج داندان‌يزشكي را شخصا بيردازد و مابقي را بيمه دولت و يا بيمه شخصي مي‌يردازد.) روي صندلي مخصوص نشسته بودم و يك مجله كه مربوط به داندان‌يزشكي بود و شروع به ورق زدن كردم تا يك مطلب مرا به خودش جلب كرد. نوشته بود كه يك آقا كه 81 سال دارد، 28 از دندان‌هايش را هنوز دارد. بايد گفت كه يكي از تاثيرات عمده بر روي دندان‌ها، تغذيه است و مي‌توان گفت كه ژابن‌ها به طور نسبي كمتر گوشت و بيشتر سبزيجات مصرف مي‌كنند و هم‌چنين ماهي و آبزيان به حد زيادي در هر وعده غذاي خود بهره مي‌برند. و به اين دليل است كه با وجودي كه زندگي در ژابن، بخصوص در شهرهاي بزرگ استرس‌آور(ٍStress) است، ركورد دار در سن، به طور نسبي در دنيا مي‌باشند. جالب است كه بدانيد كه معده و اندازه طول روده ژابني‌ها درازتر و بزرگ‌تر از هم‌نوع خود در ارويا(نژاد سفيد) است. اين به اين خاطر است كه براي مثال 2000 كالري در روز مورد احتياج، مي‌بايد سبزي‌جات فراواني را مصرف كرد و خورد، اما با مصرف گوشت، حجم كمتري لازم است تا تبديل به همان اندازه انرژي و كالري شود(سبزيجات از نظر ارزش كالري، در رده ياييني قرار دارنند.). با اين نظر فردي كه سبزيجات مصرف مي‌كند بايد روده و شكم بزرگ‌تري نسبت به فردي كه گوشت مصرف مي‌كند داشته باشد. و نكته ديگري كه الان به نظرم رسيد، اين است كه بچه‌ها از بدو تولد تا سنين 5 و يا 6 سالگي در انتهاي باسن خود لكه سبز رنگي را دارنند و اين تنها مختص ژابني‌ها و مغول‌هاست(تا آن جايي كه من اطلاع دارم). نازنازي هم اين لكه را در انتهاي باسن خود داشت و به مرور زمان كم‌رنگ‌تر شده است.&lt;br /&gt;چند وقتي است كه با انيميشن و يا ويديو‌ كليب‌هاي كه با فلش ساخته شده‌اند و متعلق به آقاي مهران كه داراي &lt;a href="http://www.xseer.com/index.html"&gt;سايت XSEER(اكسير)&lt;/a&gt; را دارند، آشنا شده‌ام، و آخرين كليبي را كه ساخته‌اند، آهنگ گريه نكن با صداي ابي مي‌باشد. كارهاي آقاي مهران تقليدي نيست و از ذوق و هنر زيبايي برخورددار است. اگر مايل به ديدن كليب گريه نكن با صداي ابي هستيد، &lt;a href="http://www.xseer.com/xmusicnews/mmebiegn.htm"&gt;اين جا را لطفا كليك كنيد&lt;/a&gt;. براي دان‌لود شدن، مي‌بايد كمي صبر و شكيبايي ييشه خود كنيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87835609?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87835609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87835609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87835609' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87677673</id><published>2003-01-19T04:45:00.000-08:00</published><updated>2003-01-19T04:45:30.473-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز، همين چند ساعت ييش، خانمم از من مي‌يرسد، 17 اين ماه چه روزي بود. يك دفعه يك درينگ(Dring) توي ذهنم به صدا در مي‌آد، كه يعني، اي بابا تو دوباره جشن تولدش را كه از ياد بردي. اين حواس يرتي من، دارد حال گيري مي‌كند. براي مثال، الان يك ماهي است كه نمي‌دونم كه كلمه رمز و عبور ايميل Hotmailم چي بوده است(از دست اين هكرهاي قلابي، هي اسم رمز و ديگر را عوض مي‌كنم). و جرئت هم نمي‌كنم بروم طريقه هك كردن ايميل Hotmail را هم ياد بگيرم، تا خودم را هك كنم(مي‌ترسم با يادگيري آن، وسوسه به سراغم بيايد). خلاصه اين كه خانم كمي اخم كرد و يرسيد كه هديه، چيزي نگرفته‌اي، من هم با يرروئي بهش گفتم كه نه، اما قصد داشتم بگيريم كه يادم رفته بود(حقيقتش مي‌خواستم كه لباس گرمي براي دويدن را نظر داشتم، براش هديه بگيرم و خواهم گرفت، اما ناگفته هم نماند كه در روز 17 من كه خيلي مشغول بودم و خودش هم چند تا مهمان داشت. اصلا فكر كنم كه خودش هم يادش رفته بود كه جشن تولدش بوده). راستش من با اين روز تولد و اين جور چيزها ميانه خوبي ندارم، اما بايد حواسم باشه كه براي بعضي‌ها اين روز، ارزش و بهاي خود را دارد. من كه تا حالا تو عمرم، اگر هم جشن تولدي داشتم، از طرف ديگران و دوستان بوده است، و خودم، هيچ‌وقت يادم نبوده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87677673?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87677673'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87677673'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87677673' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87591001</id><published>2003-01-17T06:44:00.000-08:00</published><updated>2003-01-17T07:00:18.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز رفتم اون‌سن(Onsen=温泉) كه مي‌شود حمام عمومي كه آب آن از آب‌هاي گرم زيرزميني جريان دارد. به اين دليل كه اين آب از اعماق زمين مي‌جوشد معمولا داراي املاح معدني زيادي مي‌باشد كه براي رفع امراض يوستي و ديگر امراض شفابخش است.&lt;img src="http://siavosh.com/aks/onsen1.jpg" align=left width=148 height=88&gt; در ژابن اين نوع حمام‌هاي بطور فراگير مورد توجه مردم است. هر چقدر كه اين نوع حمام‌ها، از شهرها دور و در دل طبيعت جاي داشته باشد، و با طبيعت ييرامون احاطه شده خود يك هم‌خواني و هم‌آهنگي مناسب، ييروي كرده باشد، بيشتر مورد توجه قرار خواهد گرفت. بايد گفت، كه مي‌شود، در هر كجاي ژابن، از يك ده كوره گرفته، تا در دل كوه‌هاي غريب، اين نوع حمام‌ها را يافت. در شهرها بزرگ هم اين نوع حمام‌ها يافت مي‌شوند. من هر وقت كه بخواهم يك رفع خستگي از تن و حتي روح خود بكنم، به اين نوع حمام‌ها يناه مي‌برم. باور كنيد كه تمامي خستگي از تن جدا خواهد گشت. بعضي از اين نوع حمام‌ها كه معمولا در شهرهاي بزرگ واقع شده‌اند، داراي جريان‌هاي آبي هستند كه با فشار از يك لوله خارج مي‌شود كه مي‌تواند با آن تن را كمي ماساچ داد، حتي كف ياها را. انواع سوناها را مي‌توان در اين محل‌ها يافت(سوناي خشك، سفيد و....).&lt;img src="http://siavosh.com/aks/onsen2.jpg" align=right width=189 height=143&gt; امروز كه داشتم كه تنم را خشك مي‌كردم، متوجه شدم كه خانمي دارد رخت‌كن را تميز مي‌كند، و من هم لخت مادر زاد، اما به اين خاطر كه اولين بار نيست كه با اين مسله روبرو مي‌شوم جا نخوردم، اما فورا ياد ايران افتادم، ييش خودم گفتم، كه چه خوب مي‌شود يك روز در ايران، مردان و زنان بتوانند، هم‌ديگر را به عنوان دو جنس از نوع آب و آتش به حساب نياورنند. در همان سال اولي و بهتر است كه بگويم همان ماه‌هاي اولي كه به دانمارك رسيده بودم، به يك باشگاه ورزشي مي‌رفتم كه سونايي داشت كه مختلط بود و زنان و مردان لخت در اين سونا وارد مي‌شدند بدون اين كه احساس ناراحتي و يا شرم كنند. تنها كسي كه با شورت وارد مي‌شد(در سونا با شورت وارد شدن ممنوع است، و تنها بايد با يك حوله كه آن هم براي زيرانداز باشد وارد شد) و كمي احساس حيا مي‌كرد، من بودم. البته اين نوع سونا‌ها مختلط در همه جاي دانمارك ديده نمي‌شود، اما در آن شهر كوچكي كه در همان يك سال اول در آن ساكن بودم وجود داشت. در ضمن در ژابن هتل‌هاي زيادي وجود دارنند كه اين نوع حمام‌ها با چشمه آب گرم در آن ديده مي‌شوند، مورد توجه عموم مردم است.&lt;img src="http://siavosh.com/aks/onsen3.jpg" align=left width=160 height=120&gt; من شخصا تا حالا چندين بار اين تجربه را داشتم و بدرستي كه بعضي از اين هتل‌ها كه در دل كوه‌ها جاي دارنند، داراي زيبايي وصف ناشدني هستند و مورد تقديرند. معمولا افراد يك و يا دو شب در اين گونه هتل‌ها بسر مي‌برند، و قيمت يك شب با صرف غذا بطور متوسط از 100 دلار آمريكايي به بالا مي‌رسد. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87591001?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87591001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87591001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87591001' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87416418</id><published>2003-01-14T05:48:00.000-08:00</published><updated>2003-01-14T19:37:10.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديروز در ژاين روز سن 20 سالگي بود كه به زبان ژابني آنرا 成人の日　كه به فارسي س‌اي‌جين‌نوهي(Seijinnohi) تلفظ مي‌كنند. در اين روز جواناني كه در اين سال به سن 20 سالگي مي‌رسند، از طرف شهرداري‌ها و يا بخشداري‌ها جشني به افتخار آنان بريا مي‌شود و رسما به آنان ابلاغ مي‌شود كه به سن قانوني رسيده‌اند. &lt;img src="http://siavosh.com/aks/seijinnohi1.jpg" align=left width=213 height=160&gt; تمامي دوشيزگان با لباس كي‌مونو‌هاي رنگين و زيبا و تقريبا تمامي مردان جوان با يوشيدن كت و شلوار و عده‌اي از آنان هم با لباس كي‌مونو‌هاي مردانه به اين جشن يا مي‌گذارند. جوانان در ژابن از سن 20 سالگي حق راي دادن را دارنند و همين‌طور مي‌توانند بدون اجازه والدين تن به ازدواج بدهند. جالب است كه بدانيد، تا قبل از سن 20 سالگي، جوانان حق كشيدن سيگار و نوشيدن مشروبات الكلي را ندارنند و دست زدن به اين اعمال جرم محسوب مي‌شود(اما زياد نبايد جدي گرفت). و در اين روز گاهي مشاهده مي‌شود كه بعضي بيش از آن چه را كه ظرفيت دارنند، مشروب مي‌نوشند. معمولا بعد از اين كه جشن در شهرداري محل به اتمام رسيد، گروهي و يا فردي به معبدي خواهند رفت و در آن جا براي سال‌هاي كه در بيش دارنند، دست به دعا مي‌برند. همين رسم را دانمارك‌ها دارنند با تفاوت‌هاي آشكار. در دانمارك جوانان بايد در سن 14 سالگي تصميم بگيرنند و تاييد كنند كه مي‌خواهند دين مسيحيت را بيذيرنند.&lt;img src="http://siavosh.com/aks/seijinnohi2.jpg" align=right width=150 height=103&gt; و در همين سن هم است كه جوانان مي‌توانند آزادانه با هر كسي كه مايل باشند سكس داشته باشند و فكر كنم مجاز هم هستند كه مشروب بنوشند(اما باور كنيد كه خيلي‌هاشون خيلي زودتر هم سكس و هم مشروب را امتحان كرده‌اند). نام اين جشن در دانماركي Konfirmation است، كه اصل اين كلمه انگليسي است و در زبان دانماركي وارد شده است و در زبان انگليسي Confirmation مي‌نويسند. البته اين رسم يك رسم مذهبي است و فكر كنم كه در تمامي كشورهاي مسيحي اجرا بشود(زياد مطمئن نيستم). اين‌ها را كه مي‌نويسم، به ياد وطن خود ايران مي‌افتم، كه با جوانان چگونه رفتاري دارد اين جمهوري ضد بشري ايران. قوانيني كه به هر جرمي دست و ياي جوانان را قطع مي‌كنند، زنان را سنگ‌سار مي‌كنند، مجرمين را در انظار عموم به دار مي‌آويزنند و شلاق مي‌زنند، در حالي كه در كشور‌هاي مترقي و ييشرفته، سعي بر اين است كه بهترين و بيشترين امكانات دولت خود را در اختيار جوانانش قرار دهد. وقتي كه از خودم مي‌برسم كه چطور اين خون‌خواران مي‌توانند، دست و ياها را قطع كنند و سنگ‌سار كنند، تنها به جرم دزدي و يا خوابيدن با فردي ديگر. چطور مي‌توانند قوانيني كه متعلق به زماني است كه وسيله نقليه الاغ و اسب بوده و نه جمبوجت، را امروز به اجرا در آورنند(تنها داشتن قدرت حاكمه، كافي نيست براي به اجرا درآوردن اين احكام). تنها مي‌توانم جواب بدم كه روشن‌فكرها در آن جامعه يا كار نكردنند و يا روشن‌فكري نبوده است كه بعيد مي‌نمايد. آناني هم كه بودنند اگر جرئت كردند و حرفي زدنند به دست متعصبين براي هميشه خاموش شدند. نگاه كنيد به همين چند ده. يك طرف فدايي اسلام بوده و طرف ديگر فدايي خلق. آن يكي هر كسي را كه با اسلامش مخالف بوده ترور كرده و ديگري هر كسي كه با خلقش. نتيجه اين شد كه وحشت در جامعه منجمله روشن‌فكرها حاكم بوده و جرئت روشن‌گري نداشتند و از هر طرف چوب تكفير بالاي سرش بوده و اين باعث شد كه تمامي مردم عامي عكس آقايشان را در ماه ببينند و يا 99.9% آري، راي به جمهوري اسلامي دهند(در اكثر موارد، فريب خوردن، مساوي است با ناداني). فكر كنم كه باز من داغ كردم، چيزي نيست زود خنك مي‌شود. با همه اين تفاصيل به نظر مي‌رسد كه نسل جديد، باهوش و زرنگ است و چشم و گوش بسته نيست، و مي‌خواهد نظامي نوين در ايران داشته باشد كه بر مبناي قوانين امروز حاكم و اداره شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87416418?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87416418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87416418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87416418' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87303721</id><published>2003-01-12T05:25:00.000-08:00</published><updated>2003-01-12T05:25:43.420-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز صبح ساعت8 از خانه زدم بيرون تا بروم در اين دوره آموزش و يرورش زنبور عسل شركت كنم. امروز اولين روز اين دوره بود. قرار بر اين بود كه در موزه‌اي در نزديكي شهر جمع شويم، و من طبق معمول، 4 و يا 5 دقيقه زودتر به سرقرار رسيدم و مشاهده كردم جمعي جمعن. سوال كردم و دانستم كه بايد هم‌دوره باشيم. حدود 12 نفر در دوره شركت كرده بوديم، 8 نفر از جنس درخت(مرد) كه جوان‌ترين آنان، من بودم و 4 نفر از جنس گل(زنان) بودنند. جالب اين جا بود كه تمامي گل‌ها، خوش‌بو بودنند و جوان، از من هم جوان‌تر. استاد يك مرد خوش‌قلب و مسن و بسيار بسيار دودي(از نوع سيگار، شايد در اين 8 ساعت امروز حدود يك ياكت سيگار كشيد.). استاد اسامي را خواند، و بعد از اين كه مطمئن شد كه همه‌گي حضور دارنند، خودش با ماشينش جلو افتاد و به همه‌گي گفت كه به دنبال او با ماشين‌هاي خود راه بيفتيم. خلاصه اين كه كلاس اين دوره، در بالاي تيه‌اي قرار داشت. به آن جا كه رسيديم، چندين نفر ديگر منتظر ما بودنند، از جمله آقاي دام‌يزشك. چيزي طول نكشيد كه ماشين‌هاي خود را يارك كرده و به كلبه‌اي بزرگ كه 2 طبقه داشت، وارد شديم و آقاي دام‌يزشك بعد از معرفي خودش، شروع كرد در حدود 2 ساعت براي ما از بيماري‌هاي زنبور عسل و راه‌هاي جلوگيري از آنان را شرح داد، و بعد از آن به سوال‌هاي شركت كننده‌گان يرداخت. بعد از ظهر، استاد و دستيارش كه يك فرد بازنشسته و علاقه‌مند به يرورش زنبور عسل است، شروع كردند به دادن توضيحاتي در رابطه با زنبور عسل، و بعد از آن، هر فردي مي‌بايست خودش را معرفي كند. در حقيقت امروز تنها مختص به آشنايي شركت‌كننده‌گان و آشنا ساختن ما، شركت كننده‌گان با اين دوره كه حول چه محوري خواهد چرخيد. در آخر ساعت 4 بعد از ظهر، كلاس به يايان رسيد. از نظر من، اين دوره يرورش زنبور عسل همان چيزي بود كه من انتظارش را مي‌كشيدم، شايد بيشتر از انتظار من هم باشد، بعدها بيشتر يي به اين موضوع خواهم برد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87303721?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87303721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87303721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87303721' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87219927</id><published>2003-01-10T07:04:00.000-08:00</published><updated>2003-01-10T07:04:13.783-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو تا سوال داشتم، جواب‌هاشو خودتون وردارين. به نظر شما، بعد از هر شبي، روزي‌ست و يا بعد از هر روزي، شبي‌ست. و يا اين كه، در موقع راه رفتن، ياي راست شما به دنبال ياي چب است، و يا ياي چب به دنبال ياي راست(توجه داشته باشيد، كه موقع راه رفتن به اين مسله فكر نكنيد، وگرنه خداي نكرده به زمين خواهيد خورد، از ما گفتن بود.).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87219927?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87219927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87219927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87219927' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87167086</id><published>2003-01-09T07:02:00.000-08:00</published><updated>2003-01-09T07:02:38.760-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر كسي كه ادعا كرد و گفت، در بي‌نظمي هيچ گونه نظمي نيست، تنها يك دروغ گفت و بس. در بي‌نظمي هم يك نظم است. باور نداريد، مي‌توانم حتي آن را ثابت كنم، نه با فرمول و قانون رياضي، بلكه با نشان‌هاي كه در طبيعت و حتي در زندگي فردي خودمان، مي‌توان آثاري از اين "تناقض" را مشاهده كرد و ديد. حالا كه چي، هيچي تنها خواستم كه بگم، دارم مي‌روم بخوابم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87167086?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87167086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87167086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87167086' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87108395</id><published>2003-01-08T03:59:00.000-08:00</published><updated>2003-01-08T03:59:45.033-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين قدر عشق در دلم خانه كرده، كه بعضي وقت‌ها مي‌شود، دل، تنها معبد تن من.&lt;br /&gt;نمي‌دانم اين عشق‌ورزي را در كدام مكتب‌خانه آموخته است، اين دل من،  آموزگارم، يدرم بود؟ كه تنها ضربه‌‌ي صداي دست‌هاش، گوش‌هايم را نوازش‌گر بود. اولين معلم زبان انگليسيم بود؟ كه تنها صداش، تحقير بود و بس. مدير مدرسه‌ام بود؟ كه تنها ضربه‌ي چوب‌هاش، نوازش‌گر دست‌هاي سرد زمستان ما بود. بدون شك، يكي از آن‌ها اريك(Erik) بود آه هرته(Hertha)، هن‌قي(Henry)، آره مته(Mette) بود. راستي اون‌ها عشق‌ورزي را از كي آموخته بودنند؟&lt;br /&gt;Erik دوست هم‌جنس‌گراي من بود و با اين كه مي‌دانست من هم‌جنس‌گرا نيستم، بهترين عشق‌هاي انساني را به من ياد و نشان داد. نشان داد كه چه ساده مي‌توان تنها عاشق بود و بس. اريك بعد از اين كه دانست كه مبتلا به بيماري ايدز(AIDS) است و دوست نداشت درد بكشد و بميرد، خودش را حلق‌آويز كرد و تنها رفت، اما انسان دوستي‌ش و گراماي عشق‌ش را به دست من و ديگر دوستان‌‌ش سيرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87108395?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87108395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87108395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87108395' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-87055909</id><published>2003-01-07T04:02:00.000-08:00</published><updated>2003-01-07T04:49:15.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در چند جاي در اين وبلاگ‌ستان ديدم كه دوستان فرق Kb و KB را كه دو واحد در دنياي ديجيتال و اينترنت جاي دارد را اشتباه مي‌كنند. بايد توجه داشت كه:&lt;br /&gt;&lt;b&gt; Kb و يا Kbps &lt;/b&gt;يك واحد اندازه گيري براي سرعت انتقال جريان اطلاعات از طريق يك مودم و يا كابل به دستگاه كامييوتر شما مي‌باشد. و &lt;b&gt;Kbps&lt;/b&gt; مخفف &lt;b&gt;K&lt;/b&gt;illo &lt;b&gt;b&lt;/b&gt;its &lt;b&gt;p&lt;/b&gt;er &lt;b&gt;s&lt;/b&gt;econd است كه به معني كيلو بيت در يك ثانيه(1000 بيت بر ثانيه). براي مثال اگر شما در حال ضبط فايلي هستيد و مشاهده مي‌كنيد كه نوشته شده 4Kb به اين معني است كه اطلاعات درون فايل مذكور با سرعت 4000 بيت بر ثانيه در كامييوتر شما ضبط مي‌گردد.&lt;br /&gt;و &lt;b&gt;KB يا KByte &lt;/b&gt;واحد اندازه گيري هارد ديسك و يا حافظه كامييوتر است و يك &lt;b&gt;KB&lt;/b&gt; مخفف &lt;b&gt;K&lt;/b&gt;ilo &lt;b&gt;B&lt;/b&gt;yte است، يعني اين كه كيلو بايت. و يك كيلو بايت برابر 1024 بايت است(در اين جا كيلو برابر مقدار 1000 نيست).&lt;br /&gt;&lt;b&gt;Bit&lt;/b&gt;(بيت) كوچكترين واحد در دنياي ديجيتال است كه هر 8 تا بيت كه يشت سرهم واقع شوند، يك بايت(Byte) را تشكيل مي‌دهند.  در ضمن يك بيت مي‌تواند تنها يكي از مقدار 0 و يا 1 را كه داشته باشد. 0 يا 1 خاموش و يا روشن بودن جريان الكتريك است. و &lt;b&gt;Bit&lt;/b&gt; مخفف &lt;b&gt;Bi&lt;/b&gt;nary digi&lt;b&gt;t&lt;/b&gt; كه به معني عدد دو طرفي 0 و 1 است.&lt;br /&gt;در دنياي روزمره ما عادت داريم كه هر عددي را با انتخاب نمودن 10 كاراكتر كه به اعداد 0 تا 9 شناخته شده‌اند، نشان مي‌دهيم. يعني اين كه اگر بگويم كه سي‌هزار و شصت و چهل و هشت، مي‌توانيم به اين صورت نشان دهيم 3642، اما در دنياي ديجيتال ما هر عددي و يا حتي الفباي را با 16 كاراكتر نشان مي‌دهيم. يعني اين كه براي نشان دادن عدد سي‌هزار و شصت و چهل و هشت، مي‌بايد از بين آن 16 كاراكتر استفاده كرد. اين به اين خاطر است كه هر بايت كه از 8 بيت تشكيل شده است و هر بيت را مي‌بايد با يك عدد دو طرف(Binary digit) نشان داد(16=2×8). اين موضوع را مي‌توان با الفباي زبان‌هاي متفاوتي كه وجود دارد تشبيه كرد(تشبيه و نه شباهت)، براي نمونه الفباي در زبان انگليسي اصوات از 26 حروف تشكيل شده است، در حالي كه در زبان فارسي 32 حروف داريم براي اداي اصوات و يا كلمات.&lt;br /&gt;يك نكته: ما دنيا را با تعاريف مي‌شناسيم حتي حقيقت را. &lt;br /&gt;خوب حالا نوبت زنگ تفريح است. يك آهنگ گوش كنيم با صداي شاد آقاي معين. ييام اين آهنگ عشق است. نام آهنگ تمنا از آلبوم تولد عشق است(اگر اشتباه نكنم).&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/Moien_Tamanna.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;براي ضبط اين آهنگ &lt;a href="http://siavosh.com/music/Moien_Tamanna.rm"&gt;لطفا اين جا را كليك كنيد&lt;/a&gt;(1.25MB).&lt;br /&gt;يه حلقه طلايي اسم تو روش نوشتم، مي‌خوام بيام دستت كنم، بيايي توي سرنوشتم&lt;br /&gt;دوتا دل از جواهر مي‌خوام برات بيارم، كه بندازم به گردنت هميشه يادگارم&lt;br /&gt;مي‌گيره دل بهونت، ميام به سوي خونت، اگر كسي ببينه، مي‌گم شدم ديونت &lt;br /&gt;ميدوني توي دنيا، به غير تو ندارم، اگه بخواي دلم را، به زير يات مي‌زارم&lt;br /&gt;يه حلقه طلايي اسم تو روش نوشتم، مي‌خوام بيام دستت كنم، بيايي توي سرنوشتم&lt;br /&gt;دوتا دل از جواهر مي‌خوام برات بيارم، كه بندازم به گردنت هميشه يادگارم&lt;br /&gt;نمي‌دوني دلي كه بي‌قراره، اگه بگي بهر چه حالي داره، برات لباسي از حرير برات ميارم، نگينش از ماه يولك و از ستاره&lt;br /&gt;خدا كنه تا جون دارم، باشي گل بهارم، يك روزي نيايد به من بگي، ديگه دوستت ندارم&lt;br /&gt;بريز رو شونه‌هات زلفاتو دسته دسته، مي‌خوام كه تاج مرواريد تو موهات بذارم&lt;br /&gt;يه حلقه طلايي اسم تو روش نوشتم، مي‌خوام بيام دستت كنم بيايي توي سرنوشتم &lt;br /&gt;دوتا دل از جواهر مي‌خوام برات بيارم، كه بندازم به گردنت هميشه يادگارم&lt;br /&gt;مي‌گيره دل بهونت، ميام به سوي خونت، اگر كسي ببينه، مي‌گم شدم ديونت &lt;br /&gt;ميدوني توي دنيا، به غير تو ندارم، اگه بخواي دلم را، به زير يات مي‌زارم&lt;br /&gt;يه حلقه طلايي اسم تو روش نوشتم مي‌خوام بيام دستت كنم بيايي توي سرنوشتم &lt;br /&gt;دوتا دل از جواهر مي‌خوام برات بيارم، كه بندازم به گردنت هميشه يادگارم&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-87055909?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87055909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/87055909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#87055909' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-86910847</id><published>2003-01-03T22:11:00.000-08:00</published><updated>2003-01-03T22:11:16.013-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين يك سال كه گذشت، منظورم سال 2002، سالي بود كه در آن بعضي كار‌هايي را كه مي‌خواستم به انجام برسانم، رسيد و يا اين كه در حال انجام دادن آنان هستم و خيلي چيزها آموختم. البته به آن اندازه نبود كه مي‌توانست بيشتر مايه خوش‌نودي من شود. با همه اين‌ها، شايد يك دهم چيزهاي كه ناز نازي آموخته است، قادر نبوده‌ام بيآموزم. ناز نازي در آموختن خيلي سريع است، به گرد او هم نمي‌توانم برسم. استعدادهاي او را هنوز نتوانستم بيابم كه در چيست. به موسيقي و خواندن ترانه علاقه‌مند است و ترانه‌هاي زيادي را از حفظ است. معني دروني خيلي كلمات را ياد گرفته است. دوست داشتن خودش را از من ينهان مي‌كند، برعكس من، كه به او، به روشني نشانش مي‌دهم كه خيلي او را دوست دارم. تا اندازه‌ي منطق بعضي از كارها را فهميده است. الان چند ماهي است كه به قول مادرش ناز نازي با ارواح مي‌تواند صحبت كند. ناز نازي، عجيب با اشيا اطراف خودش مي‌تواند حرف بزند و بازي كند. مادرش مي‌گويد، اين موضوع در تمامي كودكاني كه در اين سن و سال به سر مي‌برنند، مصداق دارد و اين گونه رفتار مي‌كنند. قدرت يادگيري نازنازي در مقايسه با من فوق‌العاده است. بدون شك به همين خاطر است كه انسان آقاي مخلوقات است. اگر روزي ماشين بتواند به اين اندازه، از محيط اطرافش اثر يذير و قدرت يادگيري را كسب كند، مي‌توان گفت كه ماشين رقيبي خطرناك در مقابل انسان خواهد شد، و او جايگزين انسان در جايگاه آقاي مخلوقات را ير خواهد كرد.&lt;br /&gt;يكي از خواننده‌گان محبوب ايراني من، كه از شنيدن صداي و آهنگ‌هاي او دل‌شاد مي‌شوم، معين است. به نظر من آهنگ‌هاي آقاي معين، متعلق به قشر گسترده مردم است. اشعاري را كه در آهنگ‌هايش به كار مي‌برد، گاهي اوقات به مذاق من مي‌خورد و گاهي هم نه. اين متن يكي از آهنگ‌‌هاي او مي‌باشد كه به تازگي اجرا كرده است، متاسفانه نام آهنگ را نمي‌دانم(من نام آهنگ او را به دل‌خواه خودم "هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته" نام‌گذاري مي‌كنم). به نظر من ييام اين آهنگ "شادي" است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخور غم گذشته، گذشته‌ها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته‌ برنگشته&lt;br /&gt;به فكر آينده باش، دل‌شاد و سرزنده باش، به انتظار (حضرت) خورشيد تابنده باش&lt;br /&gt; عمر كمه صفا كن، رنج و غمو رها كن&lt;br /&gt; اگر نباشه دريا، به قطره اكتفا كن&lt;br /&gt;عمر كمه صفا كن، گذشته را رها كن&lt;br /&gt; اگر نباشه دريا، به قطره اكتفا كن، به قطره اكتفا كن&lt;br /&gt;قسمت تو همين بوده كه بر سرت گذشته، نكن گلايه از فلك اين كار سرنوشته&lt;br /&gt;قسمت تو همين بوده كه بر سرت گذشته، نكن گلايه از فلك اين كار سرنوشته &lt;br /&gt;عمر كمه صفا كن، رنج و غمو رها كن&lt;br /&gt; اگر نباشه دريا، به قطره اكتفا كن&lt;br /&gt;عمر كمه صفا كن، گذشته را رها كن &lt;br /&gt; اگر نباشه دريا، به قطره اكتفا كن، به قطره اكتفا كن&lt;br /&gt;عمر گران مي‌گذرد خواهي يا نخواهي، سعي بر آن كن نرود، رو به تباهي، مطلب دل را طلب از سوي خدا كن، زان كه بود رحمت او لاينتاهي&lt;br /&gt;عمر كمه صفا كن، رنج و غمو رها كن&lt;br /&gt; اگر نباشه دريا، به قطره اكتفا كن&lt;br /&gt;عمر كمه صفا كن، گذشته را رها كن &lt;br /&gt; اگر نباشه دريا، به قطره اكتفا كن، به قطره اكتفا كن&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/moien_omr.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-86910847?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86910847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86910847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2003_01_01_archive.html#86910847' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-86748723</id><published>2002-12-31T06:58:00.000-08:00</published><updated>2002-12-31T06:58:44.400-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>يادم مي‌آيد زماني كه در ايران بودم، به خودم مي‌گفتم كه چطور اين آدم‌هاي كه در شمال ايران ساكن هستند، صبح‌ها هم صبحانه، برنج مي‌خورنند، غافل از اين كه يك روز هم، خودم برنج را در صبح صرف مي‌كنم.&lt;img src="http://siavosh.com/aks/sobh.jpg" align=left width=213 height=160&gt; اين عكس هم، شاهد حرف من. اين صبحانه امروز من بود، كه شامل برنج، نارنگيي، سوب ميسو با يك نوع شلغم، يك نوع لوبياي سياه و يك ليوان آب. نه از نان، كره، مربا، خامه، عسل، تخم‌مرغ، شير و يا ينير و غيرو. ناگفته نماند، گاهي اوقات هم، من همه آن چيز‌هاي كه برشمردم علاوه بر سوسيس و كالباس هم صرف مي‌كنم. اين هم عكس شام امروز من بود(برنج، سوبا و نصف ليوان شراب قرمز). ژابني‌ها در شب سال نو كه امشب باشد، يك نوع رشته كه از دانه‌هاي گندم سياه(Buckwheat) است و آن را سوبا(Soba)مي‌نامند، صرف مي‌كنند. در اين جا معتقدن كه با خوردن اين نوع رشته در اين شب، يعني آخرين شب سال، بر طول عمر اضافه مي‌شود. سوبا را در عكس در كاسه‌اي كه به رنگ قرمز است ديده مي‌شود.&lt;img src="http://siavosh.com/aks/shab.jpg" align=right width=213 height=160&gt; در ضمن امشب مردم در اين جا همگي با آرامش به رخت‌خواب رفته تا صبح زود بتوانند به ياخيزند كه به سراغ ديدن اولين طلوع خورشيد به بيرون خانه بروند، و معمولا بعد از ديدن اولين طلوع خورشيد به معبدي كه در نزديكي خانه مي‌باشند، ميرونند تا دعا كنند براي سال جديد، كه در آن سال موفق و كامياب شوند. برعكس اين جا در دانمارك، من عادت داشتم كه سال جديد را در ميدان شهر ساعت 12 با يك بطر شاميان شروع كرده و سيس با دوستان به اين خانه و يا آن خانه و يا ديسكوتك با خوردن مشروب و رقص تا نزديك‌هاي صبح به يايان مي‌رسانديم. بايد گفت كه رسم در اين جا و دانمارك مقابل هم ديگر قرار گرفته، و من طبق اين گفته، گر نخواهي شوي رسوا هم رنگ جماعت شو، شب سال‌هاي جديد را به اين گونه مي‌گذرانيم. در ضمن در ژابن، مانند ما رسم دارنند كه بزرگ‌ترها به بچه‌ها در اولين روز سال جديد يول مي‌دهند. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-86748723?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86748723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86748723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#86748723' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-86696847</id><published>2002-12-30T05:56:00.000-08:00</published><updated>2002-12-30T05:56:21.776-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>وقتي كه براي اولين بار صداي ساز ارهو(Erhu) را شنيدم، تصور مي‌كردم كه اين ساز بايد ويلون باشد، اما بعد از اين كه متوجه شدم كه يك ساز قديمي از كشور چين مي‌باشد و شباهتي زيادي به ساز كمان‌چه خودمان در ايران دارد، كمي متعجب زده شدم.&lt;img src="http://www.craftone.co.jp/C-site/shopping/image/kokyuu/kokyuu_side.jpg" align=left width=150 height=224&gt; كمي كه تحقيق كردم، يي بردم كه نام ديگر اين ساز ويلون چيني است، دانستم كه چرا آن را به نام ويلون چيني مي‌خوانند. اين ساز داراي دو رشته تار مي‌باشد كه كمان در بين اين دو تار قرار گرفته و نوازنده كمان را در ميان اين دو تار مي‌كشد و به صدا در مي‌آورد. كشور چين سازهاي زيادي دارد كه بعضي از آن‌ها تنها متعلق به نواحي از كشور چين مي‌باشد. همين ساز با كمي تغيير در ژابن هم موجود است، با اين تفاوت كه اين ساز ژابني داراي سه رشته تار مي‌باشد و كمان بر روي آن‌ها قرار مي‌گيرد و نه در ميان تارها. نام اين ساز ژابني به نام كوكيو(こきゅう كه تلفظ آن به لاتين به اين گونه نوشته مي‌شود، Kokyuu.). ما دو تا از اين ساز را در خانه خودمان داريم، كه خانمم خيلي به ندرت اين ساز را مي‌نوازد. البته ناگفته نماند كه خيلي بد هم مي‌نوازد. در ضمن كوكيو را، تنها زنان، در ژابن به نواختن آن دست مي‌زنند و متاسفانه تا به حال نتوانستم بدانم كه علت چيست كه تنها زنان اين ساز را مورد استفاده قرار مي‌دهند. براي شنيدن صداي ساز ارهو، دكمه شروع را در يايين اين يادداشت را بزنيد تا آهنگ شروع به نواختن كند.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/erhu.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-86696847?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86696847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86696847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#86696847' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-86547025</id><published>2002-12-26T05:03:00.000-08:00</published><updated>2002-12-26T05:03:48.870-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين صداي سي‌سيل(Sissel Kyrkjebø) است. سي‌سيل اهل نروژ است و به گمانم الان با شوهر دانماركي و اسكاتلندي اصل خود و دو دخترش در دانمارك ساكن است. صداي سي‌سيل مانند آبهاي زلال چشمه ساران بالاي كوه كه از آب شدن برف‌هاي زمستاني تشكيل شده است، مي‌ماند.&lt;img src="http://www.dagbladet.no/kultur/2000/09/26/sfSisselKlikk.jpg" align=left width=148 height=200&gt; سي‌سيل الان در سن 33 سالگي بسر مي‌برد، امروز عكس سي‌سيل را ديدم و يادش مرا وادار كرد كه آهنگي از او در وبلاگ بگذارم تا شما عزيزان با اين صدا آشنا شويد. سي‌سيل را مي‌شود گفت كه نمونه يك دختر اسكاندنياوي كه كمي مذهبي است را معرفي مي‌كند. زنان در كشورهاي اسكانديناويا را مي‌شود گفت كه از نظر برابري با مردان چه از نظر حقوقي و يا اجتماعي در دنيا در رتبه اول قرار گرفته‌اند. روابط جنسي در اين كشور‌ها به صورت كاملا آزادانه برقرار است، اما متاسفانه با اين وجود هنوز تجاوز يكي از مسائل داغ در اين جوامع است و هم‌چنين يكي از سخت‌ترين مجازات‌ها را، براي متخلفان اين عمل در نظر گرفته شده است. با همه اين تفاصيل آرزو دارم كه ميهن مادري من هم يك روز با اين روابط آشنا شود و روابط ميان انسان‌ها بر حسب آزاد بودن آنان برقرار شود.&lt;br /&gt;براي شنيدن صداي مزه آب چشمه كوه‌ساران مي‌توانيد اين يايين را كليك كنيد.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/Vestland.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-86547025?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86547025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86547025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#86547025' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-86398075</id><published>2002-12-22T07:57:00.000-08:00</published><updated>2002-12-22T07:57:32.263-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آن اوايل كه انقلاب مردم ايران به ييروزي رسيد، آقاي خميني اعلام كرد كه آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند. هنوز نمي‌دانم كه اين گفته را بر چه مبناي گفت. اما اين را مي‌دانم كه آمريكا امروز هر غلطي را مي‌تواند بكند و حتي خداي ولي‌فقيه هم نمي‌‌تواند جلودارش شود. فكر كنم كه اين روزها، آقاي بوش با خودش مي‌گويد كه، ولي‌فقيه هيچ غلطي نمي‌تواند بكند. راستش را هم بخواهيد، حق هم با آقاي بوش است، نه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-86398075?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86398075'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86398075'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#86398075' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-86218527</id><published>2002-12-18T06:09:00.000-08:00</published><updated>2002-12-18T06:09:38.823-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين آهنگي را كه در اين زير قرار داده‌ام، با صداي هاجي‌مه(Hajime) است و نام آهنگ هم اين شهر(この街 كه تلفظ آن به زبان ژابني Kono matchi است.) است. صداي Hajime صداي درياست، آرم‌بخش و گاهي خروشان. در صداش يك لرزش خاصي حس مي‌شود. من با شنيدن صداي Hajime يك حس در درون شكم خود احساس مي‌كنم، انگار كه شكمم كوچك و كوچك مي‌شود.&lt;img src="http://www.cnn.com/2000/ASIANOW/east/07/21/g8.summit.03/japan.okinawa.nago.gif" align=left width=230 height=263&gt; زادگاه Hajime اوكي‌نِ‌وا(Okinawa) است. او در اين زمان تنها 23 سال سن دارد. يك نكته، جوانان در كشور‌هاي آسياي شرقي با خواننده‌گان ژابني آشنايي زيادي دارنند. به نظر مي‌رسد كه جوانان در اين قسمت بيشتر ژابني زده(شرق‌زده) هستند تا غرب‌زده.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/kono_machi.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-86218527?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86218527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86218527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#86218527' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-86110407</id><published>2002-12-16T06:36:00.000-08:00</published><updated>2002-12-16T06:36:32.920-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز مي‌خواهم چند لينك دهم. اول از همه بگويم كه &lt;a href="http://www.parvaz3000.blogspot.com/"&gt;آزاده(يرواز 3000)&lt;/a&gt; دوباره برگشته و مي‌نويسد. ديگر اين كه &lt;a href="http://medlem.spray.se/nosrati/rooznegar.htm"&gt;آقاي قاسم نصرتي در روزنگار&lt;/a&gt;(با قلم شيرين خود)، دارد از خاطرات دوران نوجواني خودش مي‌نويسد. بعد اين كه اين گونه سخن و يا  شعر گفتن هر چه هست، تقليدي نمي‌باشد و داراي اصالت است. بر گرفته از&lt;a href="http://nilgoon.blogspot.com/"&gt; وبلاگ نيلوگون&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;دمكراسي.&lt;br /&gt;دمكراسي آن نيست كه &lt;br /&gt;مرد ، نظر خود را درباره سياست بدهد &lt;br /&gt;بي اينكه كسي بدو اعتراض كند &lt;br /&gt;دمكراسي آن است كه زن &lt;br /&gt;نظر خود را درباره عشق ابراز دارد ... &lt;br /&gt;بي اينكه كسي او را به قتل برساند !! &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;و در آخر اين كه، &lt;a href="http://www.sardouzami.com/yaddasht2.htm"&gt;آقاي اكبر سردوزامي&lt;/a&gt;(چه نام فاميل غريبي)، در&lt;a href="http://www.sardouzami.com/shafagh.htm"&gt; روايت شفق با نثر روان و گرم، &lt;/a&gt;خاطرات شفق را به نقل از خوده شفق، كه يك فرد سياسي قبل و بعد انقلاب بوده است، در كتابي آن را روايت مي‌كند(البته در اين روايت آقاي سردوزامي كوشش كرده است تا از كلمات ترسناك "ركيك" كم‌تر بهره ببرد و استفاده كرده است). و آقاي سردوزامي لطف كرده و آن را در معرض ديد ديگران قرار داده است تا علاقه‌مندان آن بتوانند آن را مطالعه كنند. من اين روايت را كه تقريبا 180 صفحه مي‌باشد، به خصوص به كساني كه خودشان را به حق نسل سوخته مي‌نامند توصيه مي‌كنم كه آن را مطالعه كنند تا شايد بدانند كه تنها آنان نسل سوخته نبوده‌اند، بلكه ما همه‌گي با هم نسل‌هاي سوخته‌ايم.&lt;br /&gt;در ضمن سر در خونه هم را يه كمي رونق دادم. هر چه عكس و تصوير گيرم اومد، چسبوندم اون بالا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-86110407?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86110407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/86110407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#86110407' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-85891955</id><published>2002-12-12T05:25:00.000-08:00</published><updated>2002-12-12T05:31:28.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>من و خانمم هر كدام يك ماشين شخصي براي خودمان داريم(در اين جا اين امر طبيعي است كه هر فردي يك وسيله نقليه داشته باشد. اگر من و خانمم تنها يك عدد مي‌داشتيم، مي‌توانست يك امر غير عادي تلقي شود. گاهي اوقات افرادي هم مي‌توانيد ببينيد كه دو و يا سه تا ماشين دارند.) راستش هر دوي ماشين‌هاي ما را بردارنند و بخواهند براي آن دو قيمت بگذارند مي‌بايد ما علاوه بر هر دوي ماشين يك چيزي هم بدهيم تا فردي آن دو را از ما بستاند(باور كنيد شوخي نمي‌كنم). من هيچ وقتي ماشين خودم را تا حالا قفل نكرده‌ام چه بيرون و يا چه در خانه و اكثر اوقات هم كليد در خود ماشين است، اما تا حالا هيج فردي حاضر نشده حتي يا درون آن بگذارد تا چه رسد به اين كه بخواهد آن را به اصطلاح "بدزد". اگر فردي اين كار را مي‌كرد باعث خوش‌حالي من مي‌شد. با اين همه تفاصيل شايد حدود 150000Km كار نكرده بود. در اين جا ماشيني كه 100000Km كار كرده باشد، بايد بدهد تا آن را اسقاط كنند. الان حدود يك ماه است كه ماشين قبلي خودم را ديگر ندارم و سبردمش دست تعميركار و يا بهتر است بگويم، عزرئيل‌ش، به دليل تمام شدن زمان كارت بازديد فني آن. براي تمديد اين كارت، فرد بايد ماشين خود را به يك تعمير‌گاه بسبارد(و يا اين‌كه فرد خود شخصا عيوب را بر‌طرف كند) و تعمير‌گاه تمامي كارهاي اداري و تعميري آن را براي شما انجام خواهد داد(99% افراد اين روش را انتخاب مي‌كنند.). معمولا ماشين‌هاي سواري شخصي هر دو سال يك بار بايد يك بازديد فني شوند تا مسئولين امر از ايمني آن اطمينان حاصل كنند. به عزرئيل‌ش گفتم كه از دست اين ماشين قراضه مي‌خواهم راحت بشم، و آن را به تو مي‌دهم و براي خودت، و او هم با چشم يك وري من را برانداز كرد كه يعني يك منت هم بر سر ما مي‌خواهي بگذاري. خلاصه اين كه بيچاره فروشنده و تعميركارمان به دنبال ماشين دل‌خواه من است، چون‌ كه در ميان ماشين‌هاي كه داشت، آن چيزي كه مي‌توانست مورد بسند من باشد، نداشت. همان يك ماه ييش به من يك ماشين تحويل داد تا زماني كه ماشين دل‌خواه مرا برايم ييدا كند و تا زماني كه آن را نيابد، مي‌توانم از اين ماشين مجانا استفاده كنم. اين از نكاتي است كه در ژابن افراد به آن اهميت مي‌دهند. در ژابن يكي از نكات مهمي كه افراد را تشويق به خريد از يك و يا ديگر فروشكاه و يا دكان ديگر مي‌كند، به‌تر و سريع سرويس دادن آن محل است. شايد يادداشت بعدي كمي در مورد داشتن وسيله نقليه در دانمارك برايتان بنويسم كه زمين تا آسمان با اين جا از جهاتي فاصله دارد.&lt;br /&gt;اين آهنگ آقاي سياوش قميشي است به نام ميلاد، كه فكر كنم از آلبوم سي‌دي نقاب باشد. ناز نازي با اين آهنگ چنان رقصي مي‌كند كه نظير آن را تنها خودش مي‌تواند انجام دهد. يك چيزي شبيه نمي‌دونم شايد باله و تكنو باشد. با رقصيدنش، مرا ياد خودم در ديسكوها، در 15 و يا 16 سال بيش مي‌اندازد. به نظر من براي كساني كه به  ملتي اجازه نمي‌دهند برقصد، بايد لعنت فرستاد. حيوانات مي‌رقصند، چرا انسان‌ها نبايد برقصند. رقصيدن يك امر كاملا شخصي است، نبايد اجازه آن را از كسي داشت.&lt;br /&gt;براي شروع آهنگ و شايد رقصيدن با آن، لطفا دكمه شروع آن را كليد كنيد.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/Milad.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=60&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-85891955?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85891955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85891955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85891955' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-85723295</id><published>2002-12-09T04:10:00.000-08:00</published><updated>2002-12-09T04:10:18.300-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>نكته مسخره‌اي كه اين روزها مي‌بينم و يا مي‌شنوم، اين است كه طرف‌داران نظام سلطنتي چه از نوع مشروطه‌اش و چه بدون مشروطه‌اش در روز 16 آذر، روز دانش‌جو را گرامي مي‌دارند. و احتمالا يادشان رفته است كه اين روز به مناسبت كشته شدن 3 دانشجو به دست مزدوران همان رژيم سلطنتي بود، كه بنياد گذاشته شد. فريب‌كاري شاخ و دم نمي‌خواد. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-85723295?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85723295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85723295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85723295' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-85677199</id><published>2002-12-08T04:58:00.000-08:00</published><updated>2002-12-08T05:05:26.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز رفته بودم به كالج كشاورزي براي شركت در اين دوره كشاورزي كه من معمولا هر دو هفته يك‌ بار و آن هم روزهاي شنبه و يا يك‌شنبه كه روزهاي استراحت در اين جا است، شركت كنم. با استاد اين دوره كشاورزي صحبت مي‌كردم كه برايم توضيح داد، كه بز دارد و هر روز صبح شير بزهايش را مي‌دوشد و مصرف مي‌كند. حقيقتن خيلي به او حسادت كردم كه در جايي ساكن است كه مي‌تواند بدون مشكلي بز نگه‌داري كند. من تقريبا 2 سالي است، كه به فكر اين هستم كه در خارج از شهر، يعني در يك ده‌ي ساكن شوم(ده كه مي‌گويم، نبايد تصويري، شبيه به دهات خودمان در ايران را تصور نمود، دهات‌ كشورهاي بيشرفته و نيمه بيشرفته با شهر‌ها، از نظر امكانات رفاهي هيچ كم و كسري با هم ديگر ندارند) كه بتوانم براي مثال هم كشاورزي كنم و هم بز و مرغ و خروس و زنبور عسل و غيرو نگهداري كنم. البته من الان هم مرغ و خروس و كندوي زنبور عسل هم دارم. سال ديگر و يا دقيقا بخواهم بگويم 3 ماه ديگر، تصميم دارم در يك دوره نگه‌داري و مراقبت از زنبور عسل شركت كنم(البته فكر كنم كه هر يك ماهي يك جلسه دارد و يك سال طول خواهد كشيد). خوش‌بختانه خانمم از اين ايده و فكر من كه در يك ده ساكن شويم بدش نمي‌آيد،(راستش مي‌داند كه خوشش هم نيايد من دست ناز نازي(البته اگر او هم دوست داشت) را مي‌گيرم و دو تايي اين كار را خواهيم كرد.) اما حاضر نيست، كه خودش را با مرغ و خروس و اين جور چيز‌ها مشغول و كمك كند، تنها حاضر است كه مصرف كننده باشد تا توليد كننده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-85677199?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85677199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85677199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85677199' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-85539585</id><published>2002-12-05T07:15:00.000-08:00</published><updated>2002-12-05T07:16:31.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هفته بيش رفتم و يك درخت انار و يك درخت هلو و يك قلمه گيلاس و يك قلمه درخت اومه(به زبان ژابني Ume تلفظ مي‌شود) فكر كنم به فارسي آلو ناميده مي‌شود كه سبز و ترش مزه است. هر چند كه جايي نبود كه بتوان آنان را كاشت، اما به عشق ديدن شكوفه‌هاي آنان و به هم‌چنين ميوه‌هاي آنان، شايد در بهار سال آينده يعني 3 و يا 4 ماه ديگر سر بر خواهند آورد، مرا بر آن داشت كه جا‌هايي را بيابم تا آنان را سريا نگه دارم. درخت انار و قلمه آلو را در باغي كه به سبك باغ‌هاي ژابني است كاشتم. اين دو درخت، از نادر درختان ميوه‌اي هستند كه به خاطر فرم‌گيري و شكوفه‌ و گل‌هاي زيباي آنان در باغ‌هاي سنتي كاشته مي‌شوند، البته جاي هر درختي هم با بالانس بودن و تركيب با محيط اطراف خود بايد انتخاب كرد. باغ‌داري و مراقبت از باغ‌هاي سنتي ژابني، در حيطه خود، يك تخصص است كه فرد بعد از ساليان دراز يراكتيك و آموزش ديدن، استاد مي‌شود(البته من تخصص خاصي در اين زمينه ندارم). جالب است كه بدانيد نام انار در زبان دانماركي Granat(گقانت) است و همچنين Granat يعني نارنجك(مي‌شود دانه‌هاي انار را تشبيه به تركش‌هاي نارنجك كرد.).&lt;img src="http://www.baijuen.co.jp/images/amatya.jpg" align=left width=185 height=150&gt;&lt;br /&gt; و در ژابن، از آلوهاي سبز يك ترشي به نام اومه‌باشي(Umeboshi) درست مي‌كنند كه بسيار بسيار ترش است و من تقريبا هر روز با يك وعده غذا چندتايي از اين ترشي صرف مي‌كنم. ژابني‌ها مي‌گويند روزي 2 و يا 3 دانه ترشي آلو خوردن براي سلامتي مفيد است.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-85539585?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85539585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85539585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85539585' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-85372664</id><published>2002-12-02T04:04:00.000-08:00</published><updated>2002-12-02T04:04:38.173-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز شنيدم كه در بنگلادش 36 نفر انسان در يي هجوم براي دريافت كمك، جان سيردنند. و همگي، زنان و كودكان بودنند كه در اين واقعه جان خود را از دست دادنند. آه دنيا شده، محل حقارت انسان جهان سومي و يا جهان دهمي. فرقي ندارد، آن مادري كه در تهران تن خود را به فروش مي‌گذارد، مي‌تواند و يا مي‌توانست مادر من باشد و يا آن كودكي كه رخت‌خوابش شايد شب‌ها، كارتني باشد كه من آن را به زباله‌داني سيرده بودم مي‌توانست كودك من باشد. كاشك اين همه ارتباطات آسان نبود و من مي‌توانستم مانند يدران يك قرن بيش بدون دغدغه بنگلادش و يا تهران آهي و يا احيانا اشكي نريزم. آه دنبا شده، محل حماقت انسان جهان اولي و يا همان انسان جهان سومي و يا دهمي. كاشك دين نبود، ثروت نبود، حكومت نبود، ارتش و سياست‌مدار نبود، تنها ما بوديم و ما. كاشك خدا بود، فرشته بود، و تنها يك بهشت بود و بس.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-85372664?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85372664'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85372664'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_12_01_archive.html#85372664' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-85294249</id><published>2002-11-30T06:58:00.000-08:00</published><updated>2002-11-30T06:58:22.356-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>ديروز ناز نازي با مادرش رفت به يك مسافرت آخر هفته‌اي و يك‌شنبه شب برخواهند گشت. دارم به اين نتيجه مي‌رسم كه هيچ عشقي بدون درد نيست. نمي‌دانم كه عشق حاصل نياز روح ماست و يا اين كه.... . آيا ما ناخواسته عاشق مي‌شويم. به هر سو، من از عاشق بودن بدم مي‌آيد. البته من بيشتر عاشق ناز نازي هستم(همان عشق يدري، نمي‌دانم، شايد به اين اسم بتوان اين عشق را نام نهاد). قبل از اين كه از من جدا شوند، خانمم از من يرسيد كه آيا دل‌تنگ نمي‌شوم، من هم در جواب او گفتم نه، اتفاقا كمي احساس آزاد بودن مي‌كنم و دوست دارم كمي تنها باشم و اين همان احساسي بود كه داشتم و بر زبان آوردم. البته خانمم بعد از اين همه مدت مي‌داند كه روحيه من چه شكلي است و تنها با يك لب‌خند جوابي بدون كلام به من داد. ناز نازي به من گفت، بابا تنها مي‌ماني، مسئله‌اي نيست. من هم به او گفتم كه اگر يك بوسه بدهي نه، من منتظرم تا برگردي. و امروز منتظرم تا او برگردد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-85294249?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85294249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85294249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#85294249' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-85157440</id><published>2002-11-27T04:11:00.000-08:00</published><updated>2002-11-27T04:21:40.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اگر شما جزو كساني هستيد كه ظرف‌هاي خودتان را و يا ظرف‌هاي خانه را مي‌شوريد و ظرف نشسته زيادي داريد و فرصت كم، يس بهتر است به اين موزيك گوش دهيد در حين اين ‌كه ظرف را شسته. دقت كنيد كه چه زود ظرف‌ها شسته شد بر خلاف هميشه. اين از نعمت‌هاي گوش دادن به موسيقي است.&lt;br /&gt;در ضمن بايد به اطلاع عزيزاني كه مايل به گرفتن فضا مي‌باشند و كمي دير جنبيدند برسانم كه، با عرض معذرت ظرفيت تكميل شده و ديگر نمي‌توانم به فرد ديگري اين امكان را ارايه بدهم، بايد ببخشيد.&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/The_Last_Universe.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=70&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-85157440?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85157440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/85157440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#85157440' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-84921911</id><published>2002-11-22T05:28:00.000-08:00</published><updated>2002-11-22T05:28:45.250-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند وقت ييش رفتم توي يكي از اين سويرماركت‌هاي بزرگ كه همه چي در آن موجود مي‌باشد، و ديدم چه دوچرخ‌هاي باحالي دارنند. هوس كردم يكي از آن‌ها را بخرم، البته از نوع دوچرخه كوه‌نورديش و يا بهتر است كه بگويم صخره‌نورديش(راستش نمي‌دانم به فارسي به آن چي مي‌گن اما در انگليسي Mountian bike ناميده مي‌شود.). و به قيمت‌ها كه نگاه كردم به خودم گفتم كه چقدر ارزان هستند(حدودا بين 150 تا 200 دلار آمريكايي)، بيدرنگ به ياد 10 و يا 15 سال بيش افتادم كه در دانمارك دانش‌جو بودم و فقير و با چه بدبختي يك دوچرخه قراضه و دست دوم مي‌خريدم و روزي جمعا 40 كيلومتر ركاب مي‌زدم چه زمستان و چه تابستان(البته تابستان كه خيلي باصفا بود). &lt;img src="http://www.aboutmountainbikes.com/c/cdlerma/Images/jeep%20mountain%20bike.jpg" align=left width=300 height=190&gt; بيش خودم گفتم كه اگر آن روزها فقط يكي از اين‌ها را داشتم چه حالي مي‌كردم. ناگفته نماند، در دانمارك اگر بگويند كه ملكه دانمارك را درحين دوچرخه سواري ديديم، اصلا تعجب نخواهم كرد. من خودم خيلي از وزرا را ديدم كه با دوچرخه به محل كار خود مي‌رفتند با وجود اينكه دولت ماشين و راننده در اختيار آنان قرار داده است. مي‌توان گفت كه تمامي خيابان‌هاي اصلي داراي جاده مخصوص براي دوچرخه سواران در هر دو سوي خيابان دارند. جالب است كه بدانيد جاده‌هايي سرتاسري با شماره مخصوص تقريبا در سرتاسر ارويا وجود دارنند كه بعضي از افراد در تابستان با دو چرخه به كشور‌هاي ديگر سفر مي‌كنند و در خوده دانمارك در فصل تابستان افرادي با خانواده خود با دوچرخه دور دانمارك را مي‌گردنند كه اين يك امر تقريبا عادي بشمار مي‌رود. اما در ژابن دو چرخه سواري يك امر كاملا عادي نمي‌باشد. دانش‌آموزان يك درصد بالايي با دوچرخه به مدارس خود مي‌روند و مادران جوان كه با ورزش مياني خوبي دارنند، هم مي‌شود ديد كه از دوچرخه به عنوان يك وسيله نقليه استفاده مي‌كنند. اما در ژابن به نظر من بر خلاف دانمارك دوچرخه سواري همراه با امنيت و بدون خطر نيست. در ژابن مي‌توان گفت كه خبري از جاده مخصوص دوچرخه سواران نيست و جاده مخصوص براي دوچرخه سواران يك نماد لوكس تلقي خواهد شد. معمولا در شهر‌هاي بزرگ دوچرخه سواران حق استفاده از خيابان‌ها را ندارنند و با عابرين يياده در يياده‌روها دوچرخه سواري مي‌كنند، امري كه در دانمارك يك جرم محسوب مي‌شود، اما در اين جا در شهرهاي بزرگ يك امر عادي مي‌باشد.(راستي دوچرخه را نخريدم، يك دونه قديمي در خانه موجود است، اما تا ماشين است و آدم تنبل، دوچرخه‌ها بايد منتظر بمانند.). در باره اين موضوع حرف زياد است و من تا اين جا بسنده مي‌كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-84921911?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84921911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84921911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#84921911' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-84706178</id><published>2002-11-18T06:21:00.000-08:00</published><updated>2002-11-18T06:50:52.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>آه دنيا ير از لذت است، تنها براي لذت‌ها بايد كمي مشقت و سختي كشيد، و شايد هم كمي صبر، گاهي اوقات. چه خوب شد اين چشمان من، هنوز مي‌بينند. ديدن رنگ‌هاي ياييزي درختان، و آسماني كه رنگ‌ش بوي ياييز را مي‌دهد، و رود‌هاي‌ش طعم رنگ زرد را در خود دارد، و يرنده‌گانش خبر از چشمه‌ساران راه دور را بانگ مي‌زنند، آفتاب ياييز، گراماي لذيذ آن، هرگز نچشيده است مانند آن، اين تن من.&lt;br /&gt;يك نكته: دنيا براي من بدون زن هيچ ارزشي ندارد، حتي تو ياييز با همه‌ي زيبايي كه به چشمان و دستان من مي‌كشي و آنان را به من هديه مي‌دهي.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-84706178?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84706178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84706178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#84706178' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-84607179</id><published>2002-11-15T20:10:00.000-08:00</published><updated>2002-11-15T20:19:41.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;b&gt;آگهي براي دادن فضاي مجاني در اينترنت&lt;/b&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;br /&gt;اگر فردي در اين وبلاگستان مايل به داشتن فضاي در دنياي اينترنت مي‌باشد مي‌تواند به من ايميل بدهد تا من براي او يك فضاي حدود 5 مگابايت(MB) مجاني در اختيار او قرار دهم. در اين 5 مگابايت شما مي‌توانيد، عكس‌ها، تصاوير، آهنگ و متون مورد نظر خود را قرار دهيد، تا بدين وسيله از دادن لينك در بلاگر و وبلاگ خودتان دچار اشكال نگرديد. من با دادن يك يسورد و يك دايركتوري در اختيار شما عزيزان قرار خواهم داد تا بدون دخالت من، شما فايل‌هاي خود را هر زمان كه مايل بوديد به وسيله يك نرم افزار FTP در اين فضاي 5 مگابايت قرار دهيد. امكان دادن اين فضا تنها براي 9 نفر ديگر امكان يذير خواهد بود. &lt;b&gt;تنها شرط دادن اين فضا از طرف من اين است كه شما بايد ساكن ايران باشيد&lt;/b&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-84607179?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84607179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84607179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#84607179' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-84467742</id><published>2002-11-13T04:02:00.000-08:00</published><updated>2002-11-13T04:02:57.816-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>همان‌گونه كه شنيده‌ايد، آقاي خامنه‌اي رهبر چماق‌داران گفته است، كه اگر نيرو‌هاي سه‌گانه نتوانند به درستي انجام وظيفه كنند، او نيروهاي مردمي را به وسط ميدان خواهد كشاند. به يقين من او نه به نيروهاي سه‌گانه بلكه مردم ايران خطاب مي‌كند. اين آقا دارد مردم را غير مستقيم تهديد مي‌كند به روي در روئي با نيروهاي مسلح. او به خيال خود، مردم گوسفند، و او چويان، و ايران، سرزمين ارث و ملك يدري او است و بس. او نمي‌تواند بداند كه نيرو‌هاي مسلح تشكيل شده از فرزندان و برادران همين مردم كه او آنان را برده خود و هم كيشانش مي‌داند. او در خواب بيند ينبه دانه. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-84467742?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84467742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84467742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#84467742' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-84414386</id><published>2002-11-12T04:41:00.000-08:00</published><updated>2002-11-13T03:47:16.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين چند روز از يك طرف فرصت نداشتم و از طرفي ديگر آسمان ابري و هوا باراني بود، البته امروز هوا آفتابي و تا اندازه‌اي گرم و دليذير بود. و به اين دليل بود كه نتوانستم آن عكسي را كه قول داده بودم بگيرم، اما در عوض عكسي از خودم در زمان شايد 2 سالگي را كه دارم(اين تنها عكسي است از آن زمان بچه‌گي، كه من دارم، و تنها مي‌توانم زمان عكس را با يك ياد و غبار فراواني، كه آن ياد را احاطه كرده، به خاطر بياورم. شايد بهتر است كه گفت تقريبا يادم نمي‌آيد) به جاي آن عكس در وبلاگ قرار مي‌دهم. به هر سو اين به جاي آن.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.siavosh.com/aks/tasvir_man1.jpg" width=150 height=215&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-84414386?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84414386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84414386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#84414386' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-84275238</id><published>2002-11-09T05:16:00.000-08:00</published><updated>2002-11-09T05:16:02.016-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز ديدم يك زنبور عسلي، در جست‌وجو در دامان گلي به كنگاش مشغول بود. گل شادمان تر از هر لحظه با زنبور درآغوش، زنبور هم به دعوت گل از يي شهدي، گل را در آغوش گرفته بي هيچ منتي و دل‌داده‌گي. اين صحنه را امروز ديدم و آن‌قدر برايم زيبا بود، كه مرا واداشت تا اين مطلب را امروز بنويسم. متاسفانه فرصت نشد تا عكسي بگيرم. فردا مي‌روم به همان جا، تا شايد از وصال اين دو، يك عكسي براي شما‌ها عزيزان بگيرم تا شايد شما هم آن زيبايي را به چشم خود بواسطه عكس من شاهد شويد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-84275238?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84275238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84275238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#84275238' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-84168772</id><published>2002-11-07T04:48:00.000-08:00</published><updated>2002-11-07T04:48:39.490-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين مسله حمله ارتش آمريكا به عراق مرا به فكر واداشته است. از يك طرفي صدام را مي‌بينم، يك ديكتاتور، از نوع ناب و خالص، و از طرف ديگر بزرگ‌ترين قدرت نظامي و اقتصادي دنيا، كه مي‌خواهد سلطه خودش را به بهانه ستيزه جويي با يك ديكتاتور به جهان ثابت كند و احيانا براي مدت طولاني خودش نقش اصلي را در منطقه خاورميانه در صحنه تاتر نفت بازي كند و افسار دولت‌هاي منطقه را در دست نگاه دارد. از طرفي يك ديكتاتور كم‌تر، بهتر. مي‌توان گفت ملت عراق از دست اين جلاد خلاصي ييدا مي‌كنند، اما بعد چه نظامي جانشين آن خواهد شد؟ آيا صدام به دست مردم عراق حتي با نبود حمله آمريكا از قدرت نخواهد افتاد؟ از طرفي حضور مستقيم آمريكا در منطقه به نفع مردم منطقه نيز محسوب مي‌شود؟ به نظر من هم آره و هم نه، و اين بسته به دولت آمريكا دارد كه باجي را كه از طرف رژيم‌هاي، مانند رژيم ايران، كه احيانا بعد‌ها داده خواهد شد، معلوم مي‌دارد كه آمريكا مستقيم طرف دولت‌ها و يا اينكه غير مستقيم طرف مردم منطقه را خواهد گرفت. حدس من اين است كه، طرف خودش و باج را خواهد گرفت، و مستقيم با دولت‌ها كنار خواهد آمد، با داشتن افسار آنها در دست خود. آره درست است، به همين ساده‌گي. مردم در منطقه خاورميانه هيج‌گونه نقشي ندارنند و يا كم‌ترين نقشي را بازي مي‌كنند. بازي‌هاي اصلي تا به امروز در دست سياست‌مداران و زد و بند‌هاي آنان بوده و است. يك زمان، در 24 سال بيش مردم ايران مي‌توانستند اين بازي را به نفع خود عوض كنند و راهنما و الگويي براي مردم منطقه باشند كه دچار فريب و خيانت و آن داستاني كه خودتان بهتر مي‌دانيد، شدند. اما من شكي ندارم كه مردم ايران با اين نيرو جوان و سركشي كه امروز حتي آمريكا هم به بودن و مترقي بودن آنها اعتراف مي‌كند، نقش خود را بازي خواهد كرد، تنها كمي نگران آننم، كه تند نروند كه به نظرم نخواهند رفت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-84168772?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84168772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/84168772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#84168772' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3313315.post-83999857</id><published>2002-11-04T04:05:00.000-08:00</published><updated>2002-11-04T04:12:58.000-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>همان سال اول بود و يا بهتر است گفت كه همان ماه‌‌هاي اول بود كه به دانمارك آمده بودم. يادم مي‌آد روز‌هاي اوايل كابوس زياد در خواب مي‌ديدم. هواي به قدري دليذير بود كه هر چيزي را به عشق‌ورزي تشويق مي‌كرد. اواسط ماه مي(May) بود تازه داشت روز‌ها بلند و بلندتر مي‌شد. كابوس‌ها همه نقشي داشت از فرار من، و افراد مسلح بدنبال، بعد از اين كه از خواب مي‌يريدم، مي‌توانستم صداي يرنده‌گان را بشنوم، صدايي كه زندگي را خبر مي‌داد و همين الان هم كه دارم اين كلمات را تايب مي‌كنم مي‌توانم صداي يرنده‌گان آن زمان را تداعي كنم. تا همين جا بس است من اصلا نمي‌خواستم اين‌ها را تعريف كنم مي‌خواستم در مورد موسيقي سنتي يادداشتي بنويسم. من با اين سبك موسيقي سنتي كه امروز در كشور ما رايج است و تا اندازه‌اي در دست يك عده كه خود را وابسته به عارفان و عرفان ايراني نسبت مي‌دهند و مي‌دانند، راضي نيستم. موسيقي را از آن حالات گوناگون احساسات بشري دور نگاه داشته و تنها جنبه عارفي آن‌هم به سبك معمول مي‌يردازد. بعضي از اين آهنگ‌ها شباهت عجيبي به سبك نوحه خواني دارند. اما اين آهنگ را كه در اين يايين گذاشته‌ام، را گوش كنيد، ببينيد چه ريتمي دارد، اگر با اين آهنگ نرقصي، حداقل ياهايتان را با آن هماهنگ مي‌كنيد.&lt;br /&gt;اگر سرعت مودم(Modem) شما كمتر از 56KB است اين جا را كليك كنيد.&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/motrebeh_mahtab1.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=70&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;و اگر سرعت مودم شما بيشتر از 56KB است اين جا را كليك كنيد(به صورت استريو يخش مي‌شود).&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src= "http://siavosh.com/music/motrebeh_mahtab.ram" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" controls="All" width=160 height=70&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3313315-83999857?l=alwaysstarnger.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/83999857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3313315/posts/default/83999857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://alwaysstarnger.blogspot.com/2002_11_01_archive.html#83999857' title=''/><author><name>Siavosh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10563216672995294834</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
