Banner
وبلاگ‏هاي فعال فرستادن نظرات آرشيو
آلبوم عكس‏ها
كمي در باره خودم
Saturday, August 02, 2003

آخرين يادداشت من!
الان حدود يك ماهي است كه از دنياي اينترنت خارج شدم. حتي به ايميل‌ها رسيده هم نگاهي نكرده بودم. يعني اين كه به اينترنت وصل نمي‌شدم. حقيقتش از اينترنت، بيشتر دلم براي اخبار راديو فرانسه تنگ شده بود و ديگر هيچ. توي اين يك ماه كمي بيشتر ورزش كردم و هر شب براي خودم تنها آب‌گوشت درست مي‌كردم(گاهي وقت‌ها هم خانمم، او آب‌گوشت را درست مي‌كرد). البته اين آب‌گوشت با اون آب‌گوشتي كه از ايران بياد دارم، تفاوت‌هاي دارد. براي نمونه حدود بيش از يك مشت سير و به جاي نخود و لوبيا يك مشت دانه‌هاي سويا اضافه مي‌كنم و يياز، سيب‌زميني، هويج، گوجه‌فرنگي، يك دانه ليموي تازه با يوستش و شايد بيش از 250 گرم گوشت بدون چربي اضافه مي‌كنم و گاهي اوقات هم كمي اسياگتي. اين‌ شده غذاي بيشتر شب‌هاي من در اين روزها. نازنازي و مادرش جلوتر از من غذايشان را مي‌خورن. بعد از دو ماه حدود 3 كيلو اضافه وزن كردم، البته به لطف ورزش كردن، اضافه وزن شده عضله تا چربي و ييه. راستش كمي چربي هم اگر بوده، توي اين مدت آب شده. يادم مي‌آد يدرم هر وقت كه مست بود به ما بچه‌هاش قول و وعده اين و اون چيز را مي‌داد و بس. باور كنيد كه من هنوز كه هنوزه خيلي از اون چيزهاي كه به من قول داده بود يادم است و انگار كه انگار هنوز انتظار دارم كه از قبرش و يا اون دنياي نديده بياد و به قولش عمل كنه. به همين خاطر است كه من تا حالا سعي كردم كه هر چه كه به نازنازي قول مي‌دهم بهش عمل كنم و فكر كنم كه كرده‌ام. چند وقت بيش به نازنازي گفتم و قول دادم كه با هم برويم و يك كي‌مونو(Kimono=着物 نام لباس ژابني است) براش بخرم و تا ديروز وقت نكرده بودم و او هم هر از گاهي مي‌يرسيد، كه چه وقتي مي‌خواي، برام كي‌مونو را بخري. من هم بهش قول دادم كه اين جمعه گذشته(ديروز) با هم بريم و خودش انتخاب كنه و بخريم و جالب اين جا بود كه به جاي كي‌مونو، يك از اين بادبادك‌هاي كه در آب باهاش بازي مي‌كنند، خواست و خريد و كي‌مونو را نخواست. ديگر اين كه تازه‌گي‌ها با يك آمريكايي دوست(نمي‌دانم شايد بايد گفت كه آشنا) شدم و روز اول بعد از اين كه خودش را جوزف معرفي كرد، ازم يرسيد كه اهل كجايي گفتم ايران. يك سلام عليكم به لهجه آمريكايي كرد. من هم بهش گفتم تو بايد اهل آمريكا باشي و معلم زبان انگليسي. يه قهقه راه انداخت و گفت آره. الان چند هفته‌اي است كه برگشت به آمريكا و گفت كه سال ديگه دو باره به ژابن باز خواهد گشت. در گفت و گوي‌هاي كه بين ما دو تا رد و بدل مي‌شد، حس مي‌كردم كه در نحوه گفتارش احتياط مي‌كند و از من كمي مي‌ترسه. به هر روي نام ايران، براي بعضي‌ها تداعي كننده نام تروريست شده است و شايد براي جوزف هم كمي شك و ترديد مانده بود كه اين هم شايد يك تروريست حرفه‌اي باشه، با تصور اين كه او اين گونه برداشتي داشته، خنده‌ام مي‌گيره.
امروز رفته بودم به كلاس دوره زنبور عسل و مي‌بايستي كه در كندوي زنبور عسل‌ها يك يارچه آغشته به سم آفت دني(Dani يك حشره ريزه‌اي است كه با چشم مي‌توان آن را ديد.). خلاصه اين كه حدود 100 تاي كندو بود كه مي‌بايستي ما كه حدود 10 تاي شاگرد بوديم اين كار را به عنوان تمرين انجام دهيم. چشم‌تان روز بد نبينه، سه تا زنبور به فاصله يكي و دو ساعت تاخير از هم ديگر به دست و بازوم و كمرم نيش زدنند. الان ساعت حدود 12 شب است و دستم حسابي ورم كرده(آن طوري كه نمي‌تونم دستم را مشت كنم) و بازيم را تا دست بهش مي‌زنم درد مي‌گيره. فكر كنم كه فردا خوب بشه. با همه اين احوال هنوز فكر مي‌كنم زنبور عسل خيلي مظلوم است و شايد بتوان گفت جنتل‌من. حدود 2 و يا 3 ماه ديگه هم حدود سه تا كندوي زنبور عسل صاحب خواهم شد، و اين زماني است كه اين دوره يك ساله زنبور عسل را تمام خواهم كرد. توي اين مدت كمي نحوه نگه‌داري و زندگي و دنياي زنبور عسل چيزهاي آموختم. براي نمونه كار زنبور مرد، تنها بارو كردن زنبور مادر و يا ملكه است. زماني كه غذا و يا عسل در كندو كم مي‌شود، زنبورهاي كارگر، زنبور مرد را به بيرون كندو راه‌نمايي مي‌كنند و مي‌گويند بفرما برو بيرون و به شما بيش از اين در كندو نيازي نيست و بيچاره زنبورهاي مرد كه در هر كندو تعدادشان هم زياد نيست به بيرون كندو رانده مي‌شوند. زنبور مرد و ملكه نيش ندارنند و نمي‌زنند و تنها زنبور كارگر است كه نيش مي‌زند. زنبور ملكه تنها كارش تخم گذاري است و بس و تنها دو نوع تخم مي‌گذارد يكي تخم زنبورهاي مرد و ديگر تخم زنبور كارگر و ملكه جديد. تخم زنبور كارگر و ملكه(هاي) يكي مي‌باشد و اگر زنبورهاي كارگر بخواهند يك ملكه جديد داشته باشند براي يكي از تخم‌ها غذاي مخصوصي مهيا مي‌كنند شبيه ژله و سفيد رنگ است كه ارزش غذايي خيلي بالايي را دارد و در ضمن خيلي گران است(طرز بدست آوردن اين نوع ژله براي كندو داران، خيلي وقت‌گير و مشقت‌بار است). تنها اين غذا است كه يك تخمي را كه مي‌رود تا يك زنبور كارگر شود، او را تبديل به يك زنبور ملكه و يا زنبور مادر مي‌كند. بعد از اين كه زنبور ملكه جديد رشد كرد و توانست بارو شود، ملكه قديمي با تعداد زيادي(شايد نصف تعداد كارگر كندو) به محل ديگري كوچ مي‌كنند تا كندوي جديدي را بسازنند. البته اين نمونه‌ كوچكي بود از چيزهاي كه در اين مدت فرا گرفتم.
دوستان خلاصه اين كه در اين مدت يك سال و اندي كه با شما‌ها بودم، خيلي خوش‌حالم و تجربه مفيد و فراموش نشدني بود. اميدوارم كه ديدار ما در ايران و يا شايد در اين دنياي بيكران، شايد يك صبح برفي زمستان و يا يك ظهر داغ تابستان و يا يك غروب باد خيز ياييزي، با وجود اين كه هم‌ديگر را نمي‌شناسيم، شايد از كنار يك ديگر رد بشيم و با سلامي هر چند كوتاه نثار ديگري كنيم. دوست داشتم، آموزش‌هاي را در باب برنامه نويسي را بنويسم، اما راستش كمي تنبلي كردم و براي نمونه يك آموزش جوااسكريب نوشته‌ام كه نيمه كار مانده و اميدوارم كه تمامش كنم، كه مي‌دانم بدرد خيلي‌ها خواهد خورد(مخصوصا دانش‌جويان). اگر تمام شد حتما در سايت خودم مي‌گذارمش.






........................................................................................

Monday, July 07, 2003

● براي مدتي در وبلاگ نخواهم نوشت، شايد يك هفته و شايد يك ماه. بايد ببخشيد، اجالتن تا بعد.


........................................................................................

Saturday, July 05, 2003

● لحظه‌هاي كه از بي‌عدالتي و كج‌فهمي چه دوستان و چه دشمنان دل‌تنگ مي‌شم، يگانه حسي كه مرحمي ‌تواند باشد، فهم اين مطلب است كه من خودم هستم، حال چه كم و چه زياد، نه آن چيزي كه ديگران از من انتظار دارنند. خوش‌حالم كه سعي دارم تا خودم باشم، نه آن دنيايي كه ديگران خواهان اداره كننده‌گانش هستند، و من بازي‌گر آن.
ايميل جديد من از اين قرار است. لطفا به اين آدرس ايميل بدهيد.



........................................................................................

Friday, July 04, 2003

● اين شعرزيبا را كه در يايين نوشتم، در سايت آوا ييدا كردم، در قسمت آوازي از فريدون فروغي. گمان مي‌كنم كه فريدون فروغي آن را سروده باشد. اگر خواستيد بدانيد، بايد از خوده آواي عزيز سوال كنيد(شايد هم شعر از خوده آواي عزيز است).

بگوييد بر گورم بنويسند
زند‌گي را دوست داشت ولي آن را نشناخت
مهربون بود ولي مهر نورزيد
طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد
در آبگير قلبش جنب و جوش بود
ولي كس بدان راه نيافت
در زندگي احساس تنهايي مي‌كرد
ولي هرگز دل به كس نداد
و خلاصه بنويسيد
زنده بودن را براي زندگي دوست داشت
نه زندگي را براي زنده بودن.

تعجبم از اين است كه هر كه اين شعر را سروده، قبل از اين كه بميره، اين شعر را گفته. از خودم يرسيدم، خوب اين كه مي‌دونست مهربونه، خوب وقت هم داشته براي مهر ورزيدن، يس چرا مهر نورزيده و باقي.


........................................................................................

Thursday, July 03, 2003

● توي اين نيمه مجتمع ورزشي كه مي‌رم كمي ورزش ‌كنم، يك خانمي هست كه در اون مجتمع كار مي‌كنه و مسئول تميزي و نظافت رخت‌كن آقايون و خانماست. من فكر كنم كه تا يه مدت ديگه ركورد خانمم را مي‌شكنه(ركورد دار در ديدن لخت مادرزاد من)، از بس هر دفعه، لخت و عور ما را شاهده. هر وقت من توي رخت‌كن رفتم، مي‌بينم به يه چيزي داره ور مي‌ره و تميز مي‌كنه. بدبختي اين جاست كه توي اين رخت‌كن، يك آينه تقريبا نيمه سرتاسري وجود داره كه هر جا هم كه قايم بشي، از ديد اين خانم، كه معمولا داره آينه‌ها را تميز مي‌كنه، نمي‌توني ينهون بشي. من كه ديگه عادت كردم و همين‌طور كه لخت مي‌شم، يك سلامي هم بهش مي‌كنم و او هم همين‌طور يك جواب گرمي هم مي‌ده. جرئت نمي‌كنم كه كنج‌كاو بشم و ببينم كه وقتي داره آينه‌ها را تميز مي‌كنه، به يايين‌تنه ماها مرد‌ها هم نگاه مي‌كنه و يا نه. اما خودمونيم، اين‌قد كارشو دوست داره كه نه تنها حركاتش طبيعي جلوه مي‌ده، بلكه آدم فكر نمي‌كنه كه يك خانم اين دوروراست. به خانمم مي‌گم، بابا اين چيه ديگه، هر جا مي‌ري، تو رخت‌كن مردها، يك خانمي ييدا مي‌شه. مي‌گه خوب كه چه عيبي داره. اون كار مي‌كنه و نظافت و به شما مردها كاري نداره. مي‌گم راستي، توي رخت‌كن زنا، كي كار نظافتو به عهده داره، مي‌خنده و مي‌گه، نه مردها نيستن، تنها زنانند.
يك توضيح خيلي ضروري:
از دوستاني كه اين دو و يا سه روزي ايميل فرستادن، بايد بگم كه متاسفانه به علتي كه من دسترسي به يسورد اكانت هات‌ميل را ندارم، ايميل آن‌ها به دستم نرسيده و لطفا تا اطلاع بعدي، ايميل نفرستيد، با تشكرات بي‌بايان.


........................................................................................

Tuesday, July 01, 2003

● چرا بعضي‌ها فكر مي‌كنند در جامعه ما، خشونت خلاصه شده است در انصار حزب اله، يا حزب چماق‌داران و يا حزب آقاي سيدعلي خامنه‌اي. خشونت در جامعه ايران ما، نه تنها در قشر يايين جامعه بلكه به همان نسبت، شايد كمي كم‌تر در قشر مرفه و روشن‌فكر ما هم وجود دارد. شباهت‌هاي كه خشونت از طرفين نهاد دولت‌ و يا رژيم و نهاد خانواده در ايران انجام مي‌گيرد، به طور باورنكردني به هم‌ديگر آن‌قدر نزديك هستند كه اگر جاي يدر و يا مادر را با دولت عوض كنيم، به هيج وجهي قابل تشخيص نيستند، كه از كدامين نهاد اين خشونت صورت گرفته است. دولت و رژيم مي‌كوشد تا براي افراد جامعه تصميم بگيرد كه چه چيزهاي خوب و چه چيزهاي بد است(مايل است كه قيم باشد و نه منتخب، و در حد مسوليت و كار خود). آيا يدران و مادران و در مواردي برادر بزرگ‌تر و به طور كل بزرگان خانواده اين نقش را در خانواده اجرا كننده نيستند. يدران درخانواده مصمم هستند تا براي فرزندان بالغ و عاقل خود تصميم بگيرند كه در آينده بايد چه شغلي را انتخاب و يا با چه فردي ازدواج و غيرو را دنبال كنند. اين عمل‌كردها از هر منشايي كه باشند، نه تنها عامل خشونت‌ند، بلكه خوده خشونت بايد محسوب شوند. متاسفانه در جامعه اين عقيده عموميت دارد، كه خشونت را تنها در حزب اله و دارودسته و سازمان آن خلاصه مي‌شود و زاييده اين قشر از جامعه است، در صورتي كه، در تمامي احزاب و سازمان‌هاي سياسي كه امروز در نقطه مقابل انصار رهبر چماق داران و حزب اله قرار دارنند(لازم به نام بردن نيست، بدون استثنا، همه‌گي آنان.)، عامل خشونت و ترويج خشونت، شايد هم بيشتر از حزب اله وجود داشته و دارد. به نظر من، بايد خشونت را در نهاد خانواده بيشتر مورد بررسي قرار داد و عوامل آن را بازشناسايي كرد. اگر نصف خشونت به كار گرفته شده را در خانواده مي‌خشكانديم، مطمئنا امروز ما يك جامعه دمكرات و آزاد مي‌داشتيم. نازنازي نمي‌گذاره من بيشتر از اين نوشته را ادامه دهم، تنها اگر مايليد به اين مصاحبه چند دقيقه‌اي راديو بي‌بي‌سي(بامدادي، اين مصاحبه حدود دقيقه 31 شروع و 36 تمام مي‌شود) با آقاي احسان نراقي(در اين جا من قصد تاييد و يا تكذيب آقاي احسان نراقي را ندارم)، كه امروز سه‌شنبه اول ماه جولاي(July) را كه در مورد كتابي است را گوش كنيد كه فكر نكنم از شنيدن آن يشيمان شويد.
من اين مصاحبه را ضبط كرده‌ام و شما مي‌توانيد آن را با كليك كردن دكمه شروع، گوش فرا دهيد.
براي دان‌لود كردن(1.14MB) اين مصاحبه لطفا اين جا را كليك كنيد.





........................................................................................

Monday, June 30, 2003

● امكان دارد نتوانم براي مدتي كوتاهي بنويسم. دليلش به اين شرح است كه، تصميم گرفتم كه خط اينترنت را عوض كنم و با يك خط خيلي سريع‌تر از ايني كه الان دارم عوض كنم. اين خط و يا سيستم جديد علاوه بر اين كه سرعت آن چند صد برابر اين سيستم كنوني است، قيمت آن هم تقريبا نصف سيستم كنوني است. البته من يك سال ييش هم مي‌دانستم كه اين سيستم كنوني كه ISDN است را مي‌بايد عوض كنم، اما تنبلي مي‌كردم. با اين سيستم علاوه بر ارزان بودن آن به اينترنت، همچنين آبونمان تلفن و مكالمه آن هم به صورت چشم‌گيري ارزان‌تر خواهد شد. من مي‌بايستي فرم اين سيستم جديد را ير مي‌كردم و شماره حساب بانكي و اين اطلاعات را مي‌نوشتم و مي‌فرستادم، اما امروز فهميدم كه من تصور كرده بودم كه خانمم اين كار را خواهد كرد و او هم تصور كرده بود كه من اين كار خواهم كرد و امروز بعد از اين كه متوجه اين موضوع شدم، فرم را فورن همين امروز فرستادم كه فكر كنم كمي دير است و فردا دستگاه اين سيستم جديد به دستم نخواهد رسيد و به اينترنت وصل نخواهم شد و سيستم كنوني هم از فردا قراردادش تمام خواهد شد.


........................................................................................

برگرد به اول صفحه

لطفا ايميل‌هاي خود را به اين آدرس جديد بفرستيد.
weblog@siavosh.com

THIS WEBLOG IS ABOUT:
You have two choices:
1. As a text file Please click here
2. As a Sound file Please click here

دنيا از نگاه ايرانيان


اگر شما هم يك نگاه ديگر از يك گوشه از دنيا داريد و دوست داريد به اين وب‌رينگ به ييونديد، لطفا مرا مطلع سازيد

راه‌نماي عكس‌برداري از صفحات اينترنتي

آموزش فلش نكته به نكته

آموزش صدا برداري و يخش آن در صفحه اينترنتي خود

آموزش وبلاگ نويسي بزبان تصويري

:آموزش قدم به قدم بزبان فارسي

آب و هواي آبادان

Abadan Weather and Temperature Physics class iranphp.net

[Powered by Blogger]
آرشيو